MobarezLogo

تجربه فعالیت سیاسی در تشکل دانشجویان مبارز

و نگاهی به جنبش دانشجویی دهه ۱۳۵۰

مقدمه
هر چند كه محور این نوشته، تشكل «دانشجویان مبارز طرفدار آزادی طبقه كارگر» است اما حجم كمی از این نوشته به طور خاص به آن می‌پردازد. علت این امر در مجموعه شرایطی است كه این تشكل دانشجویی در آن شكل گرفت و فعالیت می‌كرد. جنبش دانشجویی تا سال ۵۶ عمیقاً تحت تأثیر مشی انقلابی مسلحانۀ چریكی بود و بخش مهمی از فعالین این جنبش از حوالی سال ۱۳۵۶ و به موازات تحولات سازمان‌های سیاسی به نقد مشی چریكی و مرزبندی با حزب توده رسیدند. این بخش از نیروهای دانشجویی كه مشخصاً بخشی از جریان معروف به خط ۳ بود، هستۀ اصلی دانشجویان مبارز را تشکیل دادند. آن‌ها فعالانه در فرایند انقلاب ۱۳۵۷ شركت كردند و پس از انقلاب در عین حفظ استقلال به عنوان تشكل دانشجویی جریان‌های خط ۳ و تنها تشكل علنی این خط فعالیت داشتند. برای وصف كامل این تشكل و شرایط اجتماعی آن دوره، نیاز به توضیح بالنسبه مفصلی از مبارزات و تشكل‌های دانشجویی دوران غلبه مشی مسلحانۀ چریكی در جنبش و همچنین شرایط عمومی جامعه در دوران انقلاب و پس از آن است. ضرورت توضیح و وصف این اوضاع و شرایط، اجباراً بخش اعظم این نوشته را به خود اختصاص داده است.
از طرف دیگر شرایط جنبش در آن دورۀ متحول، عملاً مرز بین یك تشكیلات صرفاً دانشجویی را با یك سازمان سیاسی در موارد متعددی بی‍رنگ كرده بود و دانشجویان مبارز درگیر مسائلی بودند كه سازمان‌ها و گروه‌های سیاسی با آن مواجه بودند. از این رو به مسائلی در این نوشته پرداخته شده است كه فراتر از مسائل جنبش دانشجویی به معنای اخص آن است.
هدف این نوشته این نیست كه تنها به خاطرات شخصی بپردازد، بلكه هدف ارائۀ یك تصویر حتی المقدور همه جانبه از مبارزات دانشجویی آن دورۀ متحول بوده است. از این رو تلاش شده است كه از ذكر مسائل و وقایعی كه صرفاً به شخص یا دانشكده خاصی مربوط است، خودداری شود، مگر اینكه به عینی‌تر و ملموس‌تر كردن مسائل كمك كند. این امر شاید در مواردی باعث شده كه این نوشته جنبۀ عام و انتزاعی پیدا كند و كمتر پاسخگوی انتظاری باشد كه از یك خاطره می‌رود. و بالعکس در مواردی نیز عمداً به ذکر خاطرات، مشاهدات، تحلیل‌ها، احساسات، برداشت‌های شخصی پرداخته شده است تا اینکه موضوع ملموس‌تر شود و مشخص شود که الزاماً برداشت همگانی نیست. چه بسا رفقای دیگر از همان دوران تحلیل وبرداشتی کاملا متفاوت بر سر مسائل مطرح شده در این نوشته داشته باشند.
مخاطب این نوشته نیز كسانی نیستند كه به طور كلی به مسائل تاریخی آن دوره علاقمندند، بلكه مشخصاً كسانی است كه مسائل عملی، تئوریك، تجربیات، ضعف‌ها و موفقیت‌های آن دوره از مبارزات دانشجویی را با دیدی چپ، انتقادی و رادیكال دنبال می‌كنند و برایشان درك نسبتاً همه جانبۀ آن دوره مهم است. از این رو در حد امكان سعی شده است كه دیدگاه‌ها و تحلیل‌ها و مبارزات آن دوره با ذهنیت همان دوره باز گو شود. مسائلی كه به هیچ رو نمی‌توان تنها با مطالعه نشریات آن دوره فهمید، چرا كه آنچه از نشریات و اعلامیه‌های آن دوران باقی مانده است، اغلب تصویری ناقص از كلّ دیدگاه‌ها و اندیشه‌های حاكم بر فعالین آن زمان ارائه می‌دهد. در ضمن سعی شده است به تحریفاتی كه به عنوان جمع‌بندی از تجربیات آن دوره از همه سو صورت می‌گیرد، اشاره شود. جریاناتی كه مسائل و معضلات آن دوره را طوری دسته‌بندی می‌كنند تا مواضع خودشان جلوۀ بیشتری پیدا كند یا انحرافات و اشتباهات آن دوره را چنان برجسته می‌كنند تا مواضع فعلی‌شان به عنوان ثمره و درس‌آموزی از تجربیات و اشتباهات گذشته قلمداد شود.
نمی‌توان به فعالیت دانشجویان مبارز پرداخت و از فداكاری صدها انقلابی كمونیست صادق و فداكاری كه در صف اول مبارزات دانشجویی علیه رژیم شاه و جمهوری اسلامی مبارزه می‌كردند، سخن نگفت. نسلی از انقلابیون كمونیست كه رژیم جمهوری اسلامی در اعدام‌های سال ۱۳۶۰ به بعد قتل عام كرد. اكثر این رفقا به خاطر فعال بودنشان در جنبش دانشجویی زمان شاه توسط دانشجویان هوادار خمینی و توده‌ای‌ها و اكثریتی‌ها كه فعالین طراز اول آن زمان را می‌شناختند، شناسایی و لو داده شدند.
اینان به علت قابلیت و برجستگی‌هایشان درون سازمان‌ها و گروه‌های مختلف خط ۳ غالباً به مسئولیت‌های بالای تشكیلاتی رسیدند. در لیست شهدای تمام جریانات خط ۳، آن‌ها كه دانشجو بوده‌اند معمولا از فعالین دانشجویان مبارز بوده‌اند. یاد همگی‌شان گرامی باد. كمتر كسی را می‌توان یافت كه با آنان از نزدیك و در جریان مبارزه آشنا بوده و اندوه فقدان این كمونیست‌های فداكار را نداشته باشد. هم تك تك آن‌ها و هم مجموعه فعالیت‌هایشان چه علیه رژیم شاه و چه علیه رژیم جمهوری اسلامی یادآور اوج جنبش دانشجویی است كه در طول تاریخ این جنبش از ابتدا تا كنون بی‌همتا بوده است. جا داشت كه در این نوشته نام همۀ آن‌ها ذكر شود، متأسفانه چنین چیزی از توان من خارج است، هنوز پس از سی سال یادآوری نام و خاطره آن‌ها برایم اندوهناک است. امیدوارم كسان دیگری بتوانند این امر مهم را بر عهده گیرند.

خفقان دوره شاه
باید جو پلیسی سال‌های ۱۳۵۰ به بعد را تصور نمود، تا بتوان دربارۀ سطح آگاهی، مبارزه، آرمان‌ها، اهداف، محدودیت‌ها، شیوه‌ها و اشكال مبارزه آن سال‌ها درست قضاوت كرد. تمام آموزش در مدارس و نیز تبلیغات در رادیو و تلویزیون و مطبوعات حول این موضوع بود كه همۀ پیشرفت‌های كشور، رونق اقتصادی و اساساً این كه مردم چیزی برای خوردن دارند مدیون وجود شاه است. مناسبات و روابط در جامعه كاملاً غیر سیاسی بود. وحشت مردم از حرف زدن حول مسائل سیاسی را حتی در سنین نوجوانی متوجه می‌شدیم. تا قبل از سال‌های ۵۰ گاهی انتقادی از هویدا شنیده می‌شد اما بعدها صرفاً انتقاد به شهردار تهران و ترافیك شهر مجاز بود. كتاب‌ها و كتابفروشی‌ها انعكاس فضای سنگین و بی‌تحرك جامعه بودند. هر نشریه و كتابی اندكی متفاوت با این فضای گرفته و محدود، ممنوع بود.
از اعتراضات دانشجویی چیزهایی شنیده می‌شد و روزنامه‌ها گاه خبر دستگیری و كشته شدن «خرابكاران» را می‌نوشتند. تنها چیزی كه می‌شد به عنوان موضوعات سیاسی تا حدی دنبال كرد مسائل كشورهای دیگر بود. مسألۀ فلسطین و اسرائیل، ویتنام، آمریكای لاتین و جهان سوم، چه در روزنامه‌ها و چه در كتاب‌ها، موضوعاتی بودند كه می‌شد به صورت بسیار محدودی پی‌گرفت و كم‍كم دركی از مسائل سیاسی پیدا كرد. به یمن چند برابر شدن قیمت نفت، پس از جنگ ۱۹۷۳ اعراب و اسرائیل و بحران‌های اقتصادی غرب، رژیم شاه در اوج قدرقدرتی خود بسر می‌برد. شاه خود را همچون كورش می‌پنداشت كه گویی دنیا را تحت كنترل دارد، خود را عقل كل می‌پنداشت و به سران دیگر كشورهای اروپا و آمریكا حول مسائل گوناگون سیاسی و اقتصادی و تكنیكی «رهنمود» می‌داد. مصاحبه او با هر روزنامه و تلویزیون غربی تا چندین روز تنها موضوع اخبار و تفسیرهای روزنامه‌ها و رادیو تلویزیون بود. افزایش قیمت نفت و سرازیر شدن این پول‌ها در كشور، رونق هر چه بیشتر وضعیت اقتصادی، افزایش بی‌سابقه همه گونه كالاهای وارادتی و‌ ایجاد شركت‌های اقتصادی بسیاری را به دنبال داشت. هر شركت بزرگ برای موفقیت لازم داشت كه با یكی از بنیادهای وابسته به خاندان سلطنتی یا یكی از سران ارتش و وابستگان به دربار شریك شود. نفوذ آمریكایی‌ها در تمام امور نظامی و اقتصادی و سیاسی به رغم تلاش رژیم برای مخفی نگه داشتن این امر، مشهود بود.
در سینماها قبل از شروع هر فیلم، نخست عكس شاه بر پرده سینما همراه با سرود شاهنشاهی نمایش داده می‌شد و همه جمعیت موظف بودند برخیزند تا سرود شاهنشاهی پایان یابد. صرفاً به خاطر مشكلات عملی آن بود كه حدود اوایل سال‌های ۵۰ این عملِ مسخره از سینماها رخت بربست. در تمام سخنرانی‌ها و اعیاد مذهبی رسمی حتماً به دعاگویی و ستایش اعلیحضرت همایونی پرداخته می‌شد. شاه سایه خدا بود و این سایه هر روز در تمام بخش‌های جامعه به نوعی حضور داشت. جشن‌های اجباری تولد شاه یا پسرش و مناسبت‌های مسخره دیگر، از هفته‌ها قبل، موضوع تمام تبلیغات، چراغ‌بندی‌های خیابانی، و تقریبا تنها خبر رادیو و تلویزیون و روزنامه‌ها بود. در چنین روزهایی اخبار شب پس از خواندن پیام‌های تبریك همه ادارت، رؤسای كارخانه‌ها، روستائیان و كارگران پخش می‌شد از اینرو برای شنیدن اخبار، می‌بایست یكی دو ساعت صبر كرد تا قرائت پیام‌ها تمام شود. جوی حاکم بود که اگر اشخاص و ارگانهای مهم، پیام تبریک و قدردانی از شاه در روزنامه ها درج نمی کردند، مشکوک به مخالفت با رژیم شاه می شدند و کسی جرات چنین ریسکی را نداشت.
رژیم اگر نمی‌توانست رسوایی‌هایش را مخفی نگه دارد آن‌ها را بهانه‌ای برای راه انداختن جشن و سرورهای اجباری قرار می‌داد و به عنوان منویات دوراندیشانۀ شاهنشاه آریامهر به مردم قالب می‌کرد. تعداد این جشن‌ها و تبریکات آنچنان زیاد بود که دیگر کسی نمی‌توانست بفهمد که اصل مطلب چیست. به عنوان نمونه بلافاصله پس از جدایی بحرین از ایران، روزها جشن اجباری برپا بود و در میان آن همه سرور و پایکوبی در رادیو تلویزیون و چراغ‌بندی‌های خیابانی و سیل تبریکات به شخص شاه در کنار سانسور، بندرت برای کسی امکان داشت که بفهمد مساله واقعا بر سر چیست. یا جشن ها و هیاهوی بسیار به خاطر لغو قرداد نفتی ۱۳۳۳ با کنسرسیوم نفت، بدون اینکه اشاره‌ای شود به اینکه این «قرداد ننگین واستعماری» را خود شاه پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲منعقد کرده و این قرداد بیست و پنج ساله به هر حال بزودی بخودی خود به پایان میرسید.
آنچه در دوران استالین یا در كره شمالی به كیش شخصیت معروف است، به شكل تمام عیار در زمان شاه وجود داشت. در میان رسانه‌های غربی، سلطنت‌طلبان و لیبرال‌ها معمول است كه با اتكا به پسمانده‌های ‌ایدئولوژیك دوران جنگ سرد و با ظاهری جامعه‌شناسانه، رژیم‌های دیكتاتوری جهان را به دو گروه خوب و بد تقسیم می‌كنند، بر این اساس كه آیا این دیكتاتوری‌ها مورد حمایت آمریكا و غرب است یا نه. از این زاویه بین رژیم‌های دیكتاتوری عادی و توتالیتری مثلا بین رژیم‌های حسنی مبارك در مصر و اسد در سوریه یا بین رژیم صدام حسین قبل و پس از حمله‌اش به كویت یا بین رژیم شاه و جمهوری اسلامی، تفاوت‌های ماهوی عجیب و غریب كشف می‌شود. همچنین صحبت از تفاوت دولت‌های ‌ایدئولوژیك و غیر‌ایدئولوژیك می‌شود. چگونه می‌توان این تركیب نقش خداگونه شاه، نقش سپاسگزارانه ملت، شوینیسم كور و سلطۀ تمام عیارِ روحیاتِ تازه‌به‌دوران رسیده‌ها را كه هر روزه به زور سرنیزه به كلّ جامعه در جهت سلطه مطلق بر حیات سیاسی و اقتصادی یك ملت تحمیل می‌شد، و شبانه روز در مدارس و رسانه‌های عمومی به عنوان تنها تفكر مجاز، تبلیغ می‌گردید، غیر‌ایدئولوژیك دانست؟
عموما تصویری ناقص از عملکرد دیکتاتوری زمان شاه ارائه می‌شود با این مضمون که گویی چنین دیکتاتوری سیاهی به صرف «نیروی ساواک و دخالت آمریکا و مشتی خائن و وطن‌فروش و نوکر خارجی» ممکن شده بود. بدین ترتیب عملا کارکرد‌ ایدئولوژی ناسیونالیسم ‌ایرانی در اعمال چنین سلطه‌ای نادیده گرفته می‌شود. پایۀ توده‌ای و ‌ایدئولوژیک رژیم شاه ناسیونالیسم ‌ایرانی بود و به اعتبار این ‌ایدئولوژی بود که چنین دیکتاتوری و چنین وابستگی‌ای به امپریالیسم در تمام ابعادش به صورت کاملا طبیعی و عادی امکان تحقق داشت و حتی نوعی رضایت عمومی اقشار وسیع خرده‌بورژوازی را از وضعیت موجود بر می‌انگیخت، بدون اینکه رژیم الزاما همواره و همه جا روش سرکوب عریان را به کار گیرد.
ویژگی این ناسیونالیسم، کرنش نوکرمنشانه نسبت به طبقات فرادست و پست شمردن فرودستان بود. تحقیر و نفرت عمیق نسبت به زحمتکشان («دهاتی‌ها وعمله‌ها») و اقلیت‌های ملی مثل ترک‌ها، عرب‌ها و افغان‌ها و غیره و در عین حال شیفتگی، حسرت، کرنش و چاپلوسی در مقابل غربی‌ها و فرادستان. برای این ناسیونالیسم کشورهای غربی و مشخصاً آمریکا نوعی سمبل و‌ایده‌آل به شمار می‌آمد. اصرار و تأکید بر تکنیک، ترقی، علم و پیشرفت بیان رویایی است که به این ناسیونالیسم امکان می‌دهد خود را نسبت به دیگران قوی‌تر و برتر تصور کند. او با نفس سلطه و تحقیر مخالفتی ندارد بلکه مسأله‌اش این است که درصف نیرومندان و تحقیرکنندگان به حساب ‌آید. «وطن دوستی» آن‌ها چنان با شیفتگی نسبت به غرب و کشورهای قوی آمیخته است که برایشان تناقضی بین وطن دوستی و وطن فروشی، ‌ایران دوستی و نوکری امپریالیسم وجود ندارد.
یک ناسیونالیست ‌ایرانی به فرهنگ و تمدن کهن ‌ایران مغرور است زیرا هیچ تصوری از فرهنگ جوامع دیگر و حتی از فرهنگ جامعۀ خود ندارد. هرچه کوچکترین نشانی از فرهنگ بشری داشته باشد، برای او بی‌اهمیت است و می‌تواند سانسور شود. او در توّهم خود سیر می‌کند و همین برایش کافی است. او از هر گونه تلاش و حرکتی که این سکون را برهم زند دوری می‌جوید. از اینرو تخطئه، نفی و سانسور مضامین فرهنگی در کنار بی‌اعتنایی سیاسی لازمۀ زندگی «چُوخ بختیار» اوست. دیکتاتوری شاه در واقع یکه تازی ‌ایدئولوژی ناسیونالیسم ‌ایرانی در تمام عرصه‌های حیات جامعه بود.
این ناسیونالیسم به بی‌هویت‌ترین وعادی‌ترین اقشار خرده‌بورژازی همچون سیاهی لشکر خود هویتی عام و جعلی می‌دهد که گویا آنان اربابان جامعه و از نژاد برترند. ناسیونالیسم بی هویتی فرد را در پس پرستش از ابهت و قدرت حکمرانان، شکوه و موفقیت ثروتمندان، فتوحات جنایتکاران جنگی و جعل تاریخ میپوشاند. برای آنان موفقیت بالایی‌ها و تبعیت پائینی‌ها و نه سطح بالای مبارزه و آگاهی عمومی جامعه در مبارزه با بالایی‌ها مشخص کننده سطح فرهنگ عامه و درجه پیشرفت و بلوغ یک جامعه است. اینها واقعا در این تصورند که ثروت و شکوه و جلال دربار و شخص شاه موجب اعتبار و آبروی ایرانیان در کشورهای غربی بود و نه سند خفت و حقارت و بندگی.
نباید تصور کرد که این دیکتاتوری فردی، بخاطر خصوصیات فردی شاه و به صرف اراده او بوجود آمد و شخص دیگری، احتمالا به گونه ای دیگر عمل می کرد. باید در نظر گرفت که ضرورت وجود شخصی خداگونه از ملزومات چنین سیستم ایدئولوژیکی برمی خیزد و چه در مذهب و چه در ناسیونالیسم یا ایدئولوژی های دیگر، تقدس فردی امری نیست که فقط از بالا تبلیغ شود بلکه از درون هواداران چنین سیستم های ایدئولوژیکی دائما از پائین طلبیده و تولید و بازتولید می شود و به آن دامن زده می شود.
از دید ناسیونالیسم، جامعه نه یک مجموعه پر تضاد و در مبارزه دائمی و روزمره طبقات اجتماعی، بلکه کل واحد و یکپارچه‌ای است که قدرت و ثروت و عظمت آن، با قدرت نظامی دولت و ثروت سرمایه‌داران مشخص میشود که پایه های آزادی، عظمت وغرور کل ملت است و وظیفه ملت، کمک و تلاش برای افزودن به این قدرت و ثروت است. از اینرو هر چه که به تضعیف دولت و اتحاد ملی و یک پارچگی ملت قرار گیرد، مضر بوده و در صورت لزوم باید ممنوع شود و نیروهایی که به این وحدت ملی ضربه می زنند باید با شدت سرکوب گردند. با توجه به اولیت وحدت ملی و قدرتمندی دولت از دید اینها، ایده‌ال آنها از آزادی در جامعه همان چیزی است که هاینریش مان در مورد ناسیونالیسم آلمانی در کرنش و پرستش اش نسبت به قدرت و رضایت اش از شرایط موجود و تصورش از آزادی نوشته بود: جائیکه بندگی خودخواسته آزادی نام دارد و جامعه آزاد یعنی جائیکه بردگی، همگانی شده است.
افزایش ناگهانی بهای نفت به دنبال تحریم نفتی اعراب (علی‌رغم نقش تحریم‌شکنانه رژیم ‌ایران تا حدی که مرتجع‌ترین شیوخ عرب از خود استقلال و شهامت بیشتری نشان دادند تا رژیم شاه)، تأثیر دراز مدّتی بر توهمات و حافظۀ تاریخی ناسیونالیسم ‌ایرانی باقی گذاشت، به گونه‌ای که در کنار سلطنت کورش، این درآمد ناگهانی نفت به دومین رکن افتخارات این ناسیونالسم تبدیل شد. حتی کسانی که سال‌ها بعد متوّلد شدند از اینکه زمانی ‌ایرانیان ثروتمند بوده‌اند و همه جا تحویل‌شان می‌گرفتند با افتخار و نوستالژی یاد می‌کنند. ارج و قرب آن زمان ‌ایرانیان نزد غربیان از همان مقوله‌ای است که هتل‌ها وفروشگاه‌های غربی همواره و هم اکنون نیز برای شیوخ و ثروتمندان شیخ‌نشین خلیج قائل‌اند. این نکته درخور توجه است که این اقبال ناگهانی با وجود عمر کوتاه خود چه تأثیر دیرپایی در توهمات ناسیونالیستی باقی گذاشت. فرد ‌ایرانی که تا سال ۱۳۵۳ در کشورهای عربی و خلیج دنبال کار می‌گشت ناگهان با ورود افغانی‌ها یک شبه احساس کرد که به جهان اول تعلق دارد، مغرور از اینکه از توسری‌خور به توسری‌زن تبدیل شده است.
نشانه‌های پایان این دوران رونق سه-چهار ساله از همان سال ۱۳۵۵یعنی در اوج قدرقدرتی رژیم و مدتها قبل از انقلاب قابل مشاهده بود: تعداد زیادی از سرمایه‌داران از همین سال با شم اقتصادی خود این پایان را مشاهده می‌کردند و موجی از مهاجرت یا تدارک برای مهاجرت به خصوص به آمریکا و انگلیس و سرمایه‌گذاری در این کشورها از جانب اقشار بورژایی مشهود بود. ناپایداری این وضعیت رونق دیگر موضوع بحث محافل بورژایی بود. اقدام‌های دولت به خصوص در امور گمرکی شاید بهترین نمود این وضعیت ناپایدار بود. رژیم اگر گمرک را برای حمایت تولید داخلی زیاد می‌کرد، باعث نارضایتی و حتی ورشکستگی بخش‌های دیگر صنعتی می‌شد که وابسته به این محصول خاص بودند که باید این کالای داخلی را با قیمت بالاتر و کیفیت پایین‌تر در تولیدات خود به کار می‌بردند و اگر به خاطر کمبود این محصول خاص تولیدات دیگر محدود یا متوقف می‌شدند، آنگاه دولت برای حمایت از این بخش‌ها می‌بایست ورود این کالا را آزاد کرده که به ورشکستگی تولیدکنندگان داخلی این کالای خاص می‌انجامید. موجی از گرانی‌ها یا کمبودهای ناگهانی در همۀ عرصه‌ها جامعه را فراگرفته بود و هر اقدام دولت برای رضایت یک بخش به نارضایتی بخش دیگر می‌انجامید و در این میان طبعاً رشوه و نوع رابطه با دربار و سران نظامی برای تولیدکنندگان امری تعیین‌کننده بود. اما این دورۀ کوتاه رونق اقتصادی در خاطرۀ تاریخی طبقۀ متوسط و ناسیونالیست‍های ازلی گشت و نوستالژی این چند سال رفاه‌شان‌ را به تمام دوران زمان شاه تسری دادند.
از طرف دیگر سركوب لجام گسیخته و تحمیق روزانه، تأثیر خود را در تمام ابعاد جامعه در زمان شاه گذاشته بود. از بسیاری اشعار سروده شده در دهۀ چهل و پنجاه می‌توان به خوبی جوّ خفقان، ناامیدی و احساس غم تنهایی و زمستان را برداشت كرد. آنچه در خود جامعه شدیداً رنج‌آور بود اجحافات و اختلافات طبقاتی و تحقیری بود كه نسبت به زحمتكشان و اقلیت‌های مختلف ملی روا داشته می‌شد و جامعه بیشتر عرصۀ یكه‌تازی آدم‌های تازه به دوران رسیده بود. در فرار از این فرهنگ پوچ و مناسبات حاكم و در مسیر سیاسی شدن، نخستین چیزی كه در آن زمان یافتم، مذهب بود. اما پس از مدتی فعالیت، كنكاش و آشنایی بیشتر با مسائل سیاسی بین‌المللی و سازمان‌های سیاسی و چریكی از طریق رادیوهایی مثل رادیو میهن پرستان، رادیو انقلابیون و رادیو پیك‌ ایران، كم كم با جریانات كمونیستی آشنا شدم و صرفاً نفی خدا و مذهب كافی بود تا خود را یك ماركسیست بدانم! تا قبل از ورود به دانشگاه فعالیتی كه می‌شد كرد شعارنویسی، گوش كردن به رادیوهای انقلابی و مطالعه آنچه به دست می‌رسید و بحث با هم سن و سال‌ها در دبیرستان و محله و دوستان و آشنایان و متقاعد كردن آن‌ها به مخالفت با رژیم شاه بود. در تمام این سال‌ها عملا با یكی دو نفر به طور منظم فعالیت سیاسی داشتم. تنها راهی كه برای مبارزه جلوی روی من و بسیاری از هم نسل‌هایم قرار داشت، پذیرفته‌شدن در دانشگاه بود كه بتوان در جنبش دانشجویی و از آن طریق بعدها در جنبش مسلحانۀ چریكی شركت كرد. تمام هم و غم‌مان در سال‌های آخر دبیرستان قبول شدن در دانشگاه‌هایی بود كه می‌دانستیم از نظر فعالیت سیاسی معروف‌ترند. ما در مقابل این دو راهی قرار داشتیم: یا قبولی در دانشگاه و پیوستن به سازمان‌های چریكی یا پوسیدن در جامعه و در مناسباتی كه به شدت از آن نفرت داشتیم.

ورود به دانشگاه
در جوامعی مثل‌ ایران، به خصوص زمانی كه نهادهای سنتی پیشاسرمایه‌داری تقریبا از بین رفته و نهادهای مستقل از دولت به شکلی که در جوامع بورژوایی پیشرفته وجود دارد، انكشاف نیافته‌اند و امكان تبادل افكار، سازماندهی و ارتباط تنگاتنگ در جامعه به دور از چشم و کنترل دولت ممكن نیست، مراكزی به صورت غیررسمی به کانون‎های سیاسی و محلی برای بحث و نظراتی تبدیل می‎شود که طرح‎شان در جامعه ممنوع است. دانشگاه در ایران و حتی ارتش در دوره‌هایی در كشورهای عربی و نیز انجمن‌ها و نهادهای مذهبی مثالی است از این نوع.
از آنجا كه در سطح جامعه مبارزۀ سیاسی تقریبا غیر ممكن بود، جوانانی كه انگیزه فعالیت سیاسی داشتند، می‌كوشیدند به هر نحوی وارد دانشگاه شوند و این خود متقابلا یكی از عوامل سیاسی‌تر شدن فضای دانشگاه‌ها بود. دانشجویانی هم بودند كه مناسبات خانوادگی و محیط آن‌ها اساساً سیاسی بود، از این رو با آگاهی سیاسی نسبی وارد دانشگاه می‌شدند. اما تعدادی نیز در محیط دانشجویی تحت تأثیر فعالیت‌های صنفی- سیاسی (كتابخانه‌های دانشجویی، اتاق كوه، تعاونی، كنترل ونظارت بر كافه تریا یا سالن‌های غذاخوری و…)، یا در اثر روابط صمیمی و صادقانه‌ای كه بین دانشجویان فعال برقرار بود، جذب كار سیاسی می‌شدند. البته كسانی هم بودند كه كاملاً سیاسی بودند و از كارهای صنفی – سیاسی دانشجویی به دلیل خطر شناخته‌شدن دوری می‌جستند.
با ورود به دانشگاه بلافاصله با دانشجویان هم سن خود كه آشكارا گرایش سیاسی داشتند، دوست شدم. به سرعت از طریق شركت منظم و منضبط در كارهای صنفی و برنامه‌های كوهنوردی با دانشجویان سال‌های بالاتر نیز آشنا شدم. چند نكته برای تازه واردان به دانشگاه جالب بود: كتاب خواندن، رعایت مسائل امنیتی، تمایز فعالیت‌های سیاسی از صنفی، تظاهرات موضعی، تلفیق كار علنی و مخفی، كوهنوردی و ورزش.

كتاب خواندن
دانشگاه از نظر دسترسی به كتاب‌ها و مطالعه امكان خوبی بود آن هم در جامعه‌ای كه شدت سانسور در آن بی‌نهایت بود. قانون نانوشته‌ای وجود داشت كه دارا بودن هر كتاب ممنوعه می‌تواند از سه تا ده سال زندانی در پی داشته باشد و از حكم‌هایی كه به افراد مختلف داده شده بود، می‌فهمیدیم كه هر كتاب ممنوعه چند سال جرم دارد. معمولا در رد و بدل کردن مخفیانه کتاب همزمان مدت زندان جرم داشتن کتاب نیز به گیرنده گفته می‌شد. در دانشگاه طی سالیان دراز و در فراز و نشیب‌های دائمی مبارزه با رژیم، دانشجویان كتابخانه‌های دانشجویی تأسیس می‌كردند؛ به این ترتیب كه اتاقی از طرف دانشكده در اختیار دانشجویان گذاشته می‌شد و باقی كارها توسط دانشجویان انجام می‌گرفت. انتخابات سالیانه برای نمایندگان دانشجویان در هر فعالیت صنفی منجمله در كتابخانه دانشجویی وجود داشت. برای اینکه هیچ بهانه‌ای در اختیار مقامات گذاشته نشود، كلیه كتاب‌ها مهر و اجازه انتشار رسمی داشتند. ظاهرا هیچ كتاب بدون مجوزی در آنجا وجود نداشت. اما از آنجا كه رژیم رسماً به وجود سانسور در‌ایران اعتراف نمی كرد، طبعا لیست رسمی هم برای كتاب‌های ممنوعه وجود نداشت. بنابراین كتاب‌هایی را كه سال‌های قبل مجوز گرفته و از سال‌های ۵۰ به بعد ممنوع شده بودند، می‌توانستیم در كتابخانه‌های دانشجویی پیدا كنیم. همین طور كتاب‌هایی كه كسی جرأت نداشت در خیابان با خود حمل كند یا در خانه داشته باشد. نمونه برجسته آن، كتاب اقتصاد نیكی تین یا نوشین بود. همچنین جزوات درسی فرهاد نعمانی، امیر حسین آریانپور، كریم كشاورز یا تحقیقات گوناگون دانشكده‌های علوم اجتماعی كه جزوه درسی بودند و اجازه انتشار بیرونی نداشتند.
اما از كتابخانه‌های دانشجویی مهم‌تر، امكان مطالعه آثار به كلی ممنوع همچون اعلامیه‌های سازمان‌های چریكی فدایی و مجاهدین، آثار حمید مؤمنی، امیر پرویز پویان، بیانیه تغییر‌ایدئولوژیك سازمان مجاهدین و به ویژه نوشته‌های بیژن جزنی و آثار پایه‌ای ماركسیسم و آثار مهم كلاسیك مثل ماتریالیسم دیالكتیك، اصول مقدماتی فلسفه پولیتسر، سه منبع سه جزء ماركسیسم از لنین، مانیفست ماركس، چه باید كرد؟ لنین و غیره بود. اعلامیه‌ها و نوشته‌های چند صفحه‌ای معمولا بر دیوارها و راهروهای كم رفت و آمد یا جاهایی كه معمولا همه می‌دانستند چسبانده می‌شد و عده‌ای دور آن جمع می‌شدند. برای اینکه چهره‌مان مشخص نشود، دو دست را در دو طرف صورت قرار داده یا كاپشن یا كت روی سر می‌انداختیم.
كتاب‌ها، روی زمین در كنار دیوار برگ برگ شده بودند، روی دو كف پا نشسته و سرمان را لای زانو خم می‌كردیم و دو دست را پشت سر و گردن قلاب می‌كردیم تا عملاً شناسایی كتاب خوان‌ها، ممكن نباشد و حتی گاهی نمی‌شد تشخیص داد كه خواننده پسر است یا دختر. ساعت‌ها ده‌ها نفر در نور كم و خم شده روی دو پا در سكوت مطلق مشغول مطالعه بودند. طبعا دلهره و هشیاری در مقابل جاسوسان ساواك و آمادگی در برابر حمله احتمالی گارد همواره وجود داشت، به خصوص زمانی كه یا به علت طولانی بودن متن یا به دلیل دیر پخش شدن آن، مطالعه عملاً به غروب كشیده می‌شد و دانشكده كاملاً خلوت بود. گاه برای كسی كه از دور و در نور كم نگاه می‌كرد به نظر می‌رسید كه تعداد زیادی كیسه و گونی در كنار دیوار چیده شده است. متن‌ها به ندرت چاپی و تایپ شده یا حتی پلی كپی بود، غالباً دست نوشته و با كاغذ كاربن، كپی شده بود. دستنویس‌كننده نیز برای مشخص نشدن دست خط‌اش، كاملاً شكسته یا مصنوعی می‌نوشت كه این خواندن مطالب را باز هم سخت‌تر می‌كرد. گاه كه مطلب جدیدی می‌رسید و شمار خوانندگان از تعداد صفحات كتاب بیشتر بود، دو نفر كنار هم مشتركا یك صفحه را می‌خواندند و با انگشت گذاری روی خط‌های آخر صفحه، به هم علامت می‌دادند كه یكی این صفحه را تمام كرده است و از نظر او دیگری می‌تواند صفحه را برگرداند، بدون اینكه این دو همدیگر را بشناسند یا به روی یكدیگر بیاورند كه همدیگر را می‌شناسند. در تمام مدت حتی یك كلمه بین كسی رد و بدل نمی شد. زمانی كه خواندن دو طرف برگه‌ای تمام می‌شد، می‌بایست منتظر اتمام خواندن برگه بعدی دو نفر بغلی سمت راستمان می‌بودیم. تنظیم سرعت خواندن، كار مشكلی بود چرا كه فهم اغلب مطالب، آنهم با این شیوۀ نشستن چندان راحت نبود و گاهی لازم بود برخی جمله‌ها را دو بار یا با دقت خواند و همزمان مانع تند خواندن دیگران نشد. گاهی پیش می‌آمد كه آرام خواندن یك نفر باعث می‌شد كه از او سبقت بگیریم و آن صفحه خاص را بعدا بخوانیم. با توجه به اینكه برای خواندن مجدد باید از اول صف و از صفحه اول دوباره شروع می‌كردیم می‌توان تصور كرد كه این بهترین امكان مطالعاتی ما، در عمل با چه مشكلاتی روبرو بود. تقریبا همه بچه‌های سیاسی هر كتابی را كه به این گونه در دانشكده ارائه می‌شد، می‌خواندند، چرا كه اگر در همان موقع نمی خواندیم، معلوم نبود كه آیا در زمان دیگری امكان خواندن و دسترسی به آن را خواهیم داشت یا نه.
هر دانشكده‌ای محل خاص خود را برای پخش كتاب داشت و معمولاً بچه‌ها روزی چند بار از نزدیك آن محل رد می‌شدند تا ببینند که آیا كتاب تازه‌ای پخش شده است. دانشجویان عادی از ترس مظنون شدن به جاسوسی از سوی افراد سیاسی یا متهم شدن به مخالفت با رژیم از سوی ساواك، از نزدیك شدن به این محل‌ها خودداری می‌كردند. معمولا دانشجویان سیاسی این اماكن را در دانشكده‌های مختلف می‌شناختند.
علاوه بر این‌ها، آثاری در خارج از كشور، مخصوص مطالعه مخفیانۀ داخل كشور، چاپ می‌شد كه جهت جاسازی و انتقال راحت‌تر، بسیار ریز چاپ شده بود، مثلا همه «مانیفست» یا «چه باید كرد؟» در یك برگ 1A، دو طرف صفحه گنجانیده شده بود. برگه طوری تا شده بود كه در یك قوطی كبریت یا سیگار جا می‌گرفت و معمولا تعدادی در گوشه‌ای ریخته می‌شد و با احتیاط می‌توانستیم یك نسخه را برای مطالعه با خود ببریم.
معمولا با افرادی كه خیلی به هم نزدیك بودیم در نشست‌های دو نفره مطالعه جمعی داشتیم. كتاب‌های پایه به صورت دست‌نویس در دفتری كه شبیه دفتر مدرسه بود دست به دست می‌گشت. این برایمان مهم بود كه اگر كتابی داریم در اختیار دیگران قرار دهیم، حتی اگر شده به صورت ناشناس آن را در خانه و اتاقش بیاندازیم یا لا به لای لوازم دیگرش قرار دهیم. از سوی دیگر، نگهداری دائمی این كتاب‌ها نیز به علت خطر دستگیری درست نبود.

رعایت مسائل امنیتی
سیستم گسترده و پیچیده ساواك علیه هر گونه مخالفت، حتی مخالفت لیبرالی، ما را مجبور می‌كرد كه متقابلا برای حفظ خود جهت ادامۀ مبارزه به رعایت دقیق و جدی مسائل امنیتی بپردازیم. رژیم دستگیری و كشتن اعضای سازمان‌های چریك‌های فدایی و مجاهدین خلق یا گروه‌های مخفی دیگر را هر بار با بوق و كرنا خبر می‌داد و می‌كوشید این احساس را در همگان تقویت كند كه ساواك می‌تواند پیچیده‌ترین فعالیت‌های مخفی را شناسایی كند. ساواك از جانب خود برای شناسایی كسانی كه تمایل به فعالیت سیاسی علیه رژیم داشتند، دست به‌ ایجاد گروه‌های مخفی می‌زد و با به كارگیری مدرن‌ترین روش‌های سركوب مبارزۀ سیاسی را به امری فوق‌العاده پیچیده و تكنیكی تبدیل كرده بود. برای ما مساله نه عدم مبارزه برای حفظ نیرو، بلکه تلفیق مخفی کاری کامل با اشکال مختلف مبارزه و انعطاف در شیوه های مبارزه تنها راه بود. در این راستا حفظ نیرو و عدم دستگیری اهمیتی اساسی داشت. از اولین و پایه‌ای‌ترین اموری كه در مبارزه سیاسی با آن آشنا می‌شدیم جزوات و رهنمودهای سازمان‌های چریكی در مورد كار مخفی بود كه صرفاً جنبۀ مطالعاتی و آشنایی نداشت، بلكه اجرا و در نظر گرفتن دقیق آن‌ها از ملزومات اولیۀ مبارزه بود. مانند مسائلی چون جاسازی، خودداری از انجام هر حركتی كه كوچك‌ترین شكّی در مامورین ساواك برانگیزد. حتی نزدیكترین افراد در مورد فعالیت‌های سیاسی ما نباید چیزی می‌دانستند یا از آن بویی می‌بردند. رعایت اینكه حتی به نزدیكترین رفقایی كه می‌شناسیم و با آن‌ها كار سیاسی می‌كنیم، نباید اطلاعات امنیتی غیرلازم داده شود. همچنین باید خودمان را عادت می‌دادیم كه نباید از اطلاعات مربوط به مبارزان دیگر آگاه شویم تا در هنگام دستگیری و شكنجه، عملا اطلاعاتی نداشته باشیم كه به دیگران لطمه‌ای بزنیم. كنجكاوی نداشتن باید ملكه ذهن ما می‌شد. عدم اطلاع از اسم كامل و واقعی افراد، محل زندگی، شهر، خانواده، نوع كار، روابط افراد با كسان دیگر، شماره تلفن آن‌ها و غیره و غیره مگر در موارد واقعا لازم از واجبات مبارزه بود. شرط لازم برای مشاركت یا ارتباط نزدیك‌تر با دیگر فعالین دانشجویی، رعایت مسائل امنیتی بود، چرا كه كوچكترین سهل‌انگاری در این مورد، نه تنها برای خود فرد، بلكه مخاطره‌ای جدّی برای فعالیت‌های جمعی محسوب می‌شد. دانشجویانی در آن دوره انتقاد و شكایت داشتند كه چرا آن‌ها را در مسائل جدی‌تر جنبش شركت نمی‌دهند و نقش حاشیه‌ای دارند. آن‌ها دلیل این امر را به علت درک پایین‌شان از رعایت مسائل امنیتی متوجه نمی‌شدند. آن‌ها، سهل‌انگارانه رعایت مسائل امنیتی را امری افراطی، مصنوعی، مبالغه‌آمیز یا حتی مضحك تلقی می‌كردند.
لازمۀ شركت در تظاهرات موضعی ــ كه سیاسی‌ترین و خطرناك‌ترین مبارزات دانشجویی به حساب می‌آمد ــ اطمینان صد در صد به افراد بود. سعی می‌كردیم سرهامان پائین باشد تا كسی از بیرون ما را تصادفاً شناسایی نكند و اگر ساواك عكس می‌گیرد، چهره‌ای مشخص نباشد به خصوص هستۀ اصلی رهبری تظاهرات از بیرون قابل تشخیص نباشد. دقت می‌كردیم تا مبادا چشم‌مان به دیگر رفقا بیفتد و بفهمیم چه كسانی در این تظاهرات شركت داشته‌اند. با اینكه در برنامه‌های كوهنوردی، كارهای صنفی و… از نزدیك با هم تماس داشتیم اما در خیابان یا حتی محیط دانشكده مانند غریبه‌ها از كنار یكدیگر می‌گذشتیم و حداكثر یك سلام معمولی. با اینكه فعالیت سیاسی مشترك داشتیم ولی در مورد همۀ امور با یكدیگر صحبت نمی‌كردیم. ارتباطات نزدیك سیاسی ما فقط با افراد معدودی بود. آگاهی ما از زمان و محل تظاهرات بدین گونه بود كه یكی از رفقای بالاتر می‌آمد و در یك جمله مثلا می‌گفت: امروز ساعت یك ربع به چهار سر چهارراه عباسی. همین و بس. كاملاً طبیعی بود كه به خاطر رعایت مسائل امنیتی، كوچكترین سؤالی در مورد موضوع و علت این قرارها نمی‌شد.
هشیاری دائمی برای شناسایی جاسوسان ساواك كه سعی می‌كردند در درون ما رخنه كنند، امری لازم بود. جالب بود كه بعد از انقلاب، وقتی دولت موقت لیست بلند اسامی ساواكی‌ها را به شوراهای دانشگاه‌ها و دانشكده‌ها داد، معلوم شد كه چقدر این هشیاری دائمی ما كارآیی داشته است، به طوری كه هیچ یك از افراد فعال سیاسی یا حتی صنفی عامل نفوذی ساواك نبوده اند. تا آنجا كه در آن زمان شنیدم، گویا از كلّ جنبش دانشجویی در دانشكده‌های مختلف استان تهران، ساواك فقط در دو سه مورد توانسته بود در فعالین چپ نفوذ كند. البته این وسواس بر سر خطر جاسوسان ساواك، گاهی باعث می‌شد كه كوچكترین شكّی در مورد شخص خاصی، به ‌ایزوله كردن این شخص و دور نگه داشتن او از فعالیت‌ها بیانجامد كه برای این افرادی كه بر اثر سوءتفاهمی مورد شك واقع شده بودند، بسیار آزاردهنده و دردناك بود چرا كه با وجود تمایل شدید فرد مذكور برای مبارزه علیه رژیم، عملاً از مبارزه كنار گذاشته می‌شد. مسأله تنبیه و كتك‌زدن نفوذی‌ها، فقط زمانی مطرح می‌شد كه اطمینان صد در صد بود. به هر حال شناسایی و تنبیه یك ساواكی معمولاً باعث می‌شد كه آن شخص از ترس جانش هم كه شده برای همیشه دانشكده را ترك كند. نكته دیگر ثابت قدمی و پایداری و اعتقاد عمیق به مبارزه در درازمدت بود. همواره كسانی بودند كه مدتی كوتاه به مبارزه می‌پیوستند و بعدها معلوم نبود كه با ارتباطات و اطلاعات به دست آمده چقدر مسئولانه برخورد می‌كنند. تخمین درست و طرز برخورد مناسب با این نوع افراد نیز بسیار مهم بود.
با وجود رعایت نسبی مسائل امنیتی، سركوب سال ۶۰ به دستگیری و اعدام بسیاری از رفقای ما انجامید. شناسایی افرادی كه در جنبش دانشجویی فعال بودند اغلب ربطی به فعالیت آن‌ها پس از انقلاب در دانشگاه نداشت، بلكه به علت فعالیتشان در دوران رژیم شاه بود، زیرا اغلب رفقای فعال ما پس از انقلاب اصولاً در دانشگاه‌ها حضور نداشتند و این برای دانشجویان حزب‌اللهی و توده‌ای و اكثریتی مشخص بود كه این‌ها در سازمان‌های خط ۳ به فعالیت حرفه‌ای مشغول بوده‌اند. حضور گسترده دانشجویان طرفدار جمهوری اسلامی در گشتی‌های سال ۶۰ در خیابان‌ها به دستگیری تعداد زیادی از رفقا انجامید. نقش توده‌ای‌ها و اكثریتی‌ها در ضربه خوردن ما بسیار فراتر از لو دادن مستقیم ما توسط آنان به پاسداران بود. از آنجا كه برخی از آن‌ها قبل از انقلاب خود از فعالین چپ بودند، از سطح كار و توانایی و امكانات و حتی در مواردی از آدرس رفقای ما طبعاً بیشتر از دانشجویان مذهبی با خبر بودند. از این رو پس از سركوب سال شصت بسیاری از رفقا مجبور شدند خانه و محل كار و امكاناتی را كه به نحوی یك توده‌ای یا اكثریتی از آن اطلاع داشت، رها كنند و عملا در خیابان‌ها آواره و طعمۀ گشتی‌های رژیم شدند. ما هر امكانی را كه یك توده‌ای یا اكثریتی از آن اطلاع داشت جزء امكانات سوخته محسوب می‌كردیم. حتی اگر یكی از بستگان مان توده‌ای یا اكثریتی بود، در این كه در لو دادن ما بدون ذره‌ای عذاب وجدان تعلل نخواهد كرد، مطمئن بودیم.

تمایز فعالیت‌های سیاسی از صنفی
برخلاف تصور رایج، چنین نبود كه كار سیاسی زیر پوشش فعالیت‌های صنفی انجام گیرد. كاملاً دقت می‌شد كه هیچ كار یا صحبت سیاسی در این فعالیت‌ها انجام نشود. هر چند كه فعالین سیاسی و صنفی اکثرا افراد واحدی بودند. ندادن بهانه به مقامات دانشگاه و ساواك برای تعطیل این تشكل‌های صنفی، دلیل دیگر این تمایز بود. حتی پس از سرنگونی رژیم شاه و آزاد بودن نسبی فعالیت‌های سیاسی، ضرورتی برای تغییر در این روش دیده نمی‌شد. چرا که این‌ها امكانات بسیار خوبی برای ارتباطات نزدیك در جریان انجام یك كار مشخص، شناخت هر چه بهتر و نزدیكتر افراد با یكدیگر، ارتقای توان عملی افراد، حفظ انضباط، مشاوره و تصمیم جمعی، رشد همه جانبه افراد در كارهای عملی و سازماندهی بود. در فعالیت سیاسی صرف، ممكن بود بیش از یك جمع محدود نباشیم. اما این فعالیت‌های صنفی بود كه ما را در ارتباط با افراد دیگر قرار می‌داد و امكان ارتباط و همكاری‌های بعدی را میسر می‌ساخت. بدون این فعالیت‌ها روابط محدود به افرادی می‌شد كه در یك رشته و یك سال مشخص درس می‌خواندند یا همشهری یا هم دبیرستانی بودند. عملا امكان دیگری غیر از این برای فراگیری و تمرین مسائل سازماندهی غیربوروكراتیك وجود نداشت. اهمیت فعالیت صنفی تنها ناشی از شرایط مخفی و جو دیكتاتوری نیست. كارهای صنفی امكانی است برای‌ایجاد رابطه نزدیك با تعداد زیادی از دانشجویان كه هر چند معمولا از روی ترس، گرایشی به كار سیاسی نداشتند، اما كار ما را تأبید می‌كردند و سمپاتی داشتند. فعالیت‌های صنفی در باروری سیاسی افراد آنقدر مهم و ارزنده بود كه اغلب به هدفی در خود تبدیل می‌شد و كسانی هم بودند كه به این امر شدیداً انتقاد داشتند.
ورزش و كوهنوردی نیز در تقویت روحیه همبستگی و صمیمت بین افراد اهمیت داشت. اهمیت بدنسازی به علت مقابله با گارد دانشگاه و توانایی بدنی در جنگ و گریز ضرورتی حیاتی بود. سه روز در هفته، هر بار به مدت دو ساعت ورزش سنگین ژیمناستیك یا دوومیدانی و هفته‌ای یكی دو روز كوهنوردی بسیار سنگین از ضرورت‌های مبارزه دانشجویی بود. علت دیگر این تأكید بر ورزش بدنی سنگین، تسلط مشی چریكی بر جنبش و ملزومات این نوع مبارزه بود، چرا كه مبارزه دانشجویی برای بسیاری از ما، دورۀ آموزشی و انتقالی برای مبارزه در سازمان‌های چریكی محسوب می‌شد. با زیر سؤال رفتن مشی چریكی، این نوع تأكید زیاده از حد روی ورزش به جای مطالعه، نیز مورد انتقاد بسیاری از رفقا قرار ‌گرفت.
نوع فعالیت‌های سیاسی پیچیده و دقیق آن دوران قاعدتاً ‌ایجاب می‌كرد كه هر اكسیونی به دقت از قبل، تمام جزئیات و احتمالات و تقسیم كار بین شركت‌كنندگان بحث و تنظیم شود. اما چنین چیزهایی به علت شرایط امنیتی ممكن نبود. ما در واقع در فعالیت‌های صنفی به خصوص در كوهنوردی بود كه آنقدر با هم كارهای مشترك انجام می‌دادیم، آنقدر با تمام روحیات و توانایی‌های یكدیگر آشنا بودیم و به هم اعتماد عمیق و رفیقانه داشتیم كه برای كارهای سیاسی احتیاجی به مشورت و تقسیم كار قبلی و تعیین وظایف نبود و تمام كارها و اتفاقات غیرمترقبه بدون اصطكاك و به بهترین نحوی بدون هیچ آموزش و تمرین و بررسی انتقادی پیش می‌رفت و این را مدیون كارهای صنفی بودیم.
فعالیت‌های صنفی تنها وسیله ارتباطی ما با سایر دانشجویان نبود. بسیار دقت می‌شد كه به عنوان افراد سیاسی و كمونیست در محیط دانشكده زیاد از حد در درون خودمان نمانیم. ما این را وظیفه خود می‌دانستیم كه با دانشجویان غیرسیاسی به هر نحوی كه شده، ارتباطات نزدیك و صمیمی داشته باشیم. به یاد دارم كه در ترم اول كه بودیم به چند نفر از ما انتقاد شد كه زیادی در درون خودمان هستیم و ارتباطی با سایر دانشجویان نداریم. در نتیجه به خصوص برای آمادگی درس‌ها می‌كوشیدیم با سایر دانشجویان رابطه نزدیك‌تری برقرار كنیم: در گروه‌های آزمایشگاه، آمادگی برای امتحانات، رفت و آمد خارج از دانشگاه، تفریح و غذا خوردن مشترك، ورزش و غیره. بدون این رابطۀ بسیار نزدیك با سایر دانشجویان عملاً غیرممكن بود بتوانیم اعتصابات دانشجویی را حتی برای یك روز پیش ببریم. اصرار برای رفت و آمد با دانشجویان عادی در درون و خارج از محیط دانشگاه این هدف را نیز دنبال می‌كرد كه بچه‌های سیاسی به عنوان گروه بسته‌ای درون خود در محیط دانشگاه انگشت‌نما نشوند. این تماس‌ها همچنین پوششی بود برای رعایت مسائل امنیتی.
اعتصابات دانشجویی یكی از روش‌های مؤثر مبارزات دانشجویی بود. بنا به مناسبت، یك روز، یك هفته و حتی تمام یك ترم اعتصاب داشتیم. هر اعتصابی در واقع به معنای آن بود كه نه فقط شمار معدود دانشجویان سیاسی، بلكه كل دانشجویان پشتیبان اعتراض یا مطالبه خاصی هستند. اغلب اعتصابات آن دوره حول مسائلی نبود كه مسأله همه دانشجویان باشد. انگیزۀ اعتصابات یا سیاسی بود یا مربوط به فعالیت‌های صنفی‌ای كه بسیاری از دانشجویان برایش كوچكترین اهمیتی قائل نبودند. مقامات دانشگاه نیز همه گونه تضییقات اعمال می‌كردند از مجازات جمعی گرفته تا تشویق به اعتصاب‌شكنی و فشار بر دانشجویان عادی. با این حال، به خاطر رابطۀ گسترده و نزدیكی كه بچه‌های سیاسی با دانشجویان عادی داشتند، می‌توانستیم اعتصابات طولانی را با موفقیت پیش ببریم. مجازات‌هایی مانند نمره صفر به كسانی كه در امتحانات شركت نكنند، جلوگیری از ورود به دانشگاه، انحلال ترم و غیره جزئی از ترفندهای مقامات دانشگاه بود كه بین بچه‌های سیاسی و دانشجویان عادی شكاف بیندازند. روابط دوستانه و نزدیك ما با سایر دانشجویان غیرسیاسی باعث می‌شد كه بتوانیم روی حس همبستگی آن‌ها، اگر نه با افكار و اهداف‌مان، لااقل روی احترام، دوستی و همبستگی با تك تك بچه‌های سیاسی حساب كنیم. دانشجویان عادی نیز واقعا از خود مایه می‌گذاشتند و صدماتی مانند طولانی شدن مدت تحصیل، پائین آمدن نمره را تحمل می‌كردند.

اهمیت ادامه‌كاری و انتقال تجربه
دوران دانشجویی دوره‌ای كوتاه است، چند سالی كسی در این محیط می‌ماند و دركنار حجم نه چندان كم درس‌ها، كار سیاسی یا صنفی می‌كند. برخلاف دوران فعلی كه به اصطلاح فلان «رهبر جنبش دانشجویی» در دفتر تحكیم وحدت ۳۰-۴۰ سال سن دارد، یا اینكه كسی با استفاده از انواع سهمیه برای بار دوم و سوم به دانشگاه می‌رود، در آن زمان چنین حالتی وجود نداشت. در آن دوره فعالین دانشجویی حداكثر ۲۲ – ۲۳ سال داشتند و دانشجویی كه سن‌اش از ۲۵ سال فراتر باشد كمیاب بود. مواردی وجود داشت كه افرادی مسن‌تر باشند مانند برخی فعالین سیاسی كه چند سالی را در زندان گذرانده و دوباره به دانشگاه آمده بودند كه این‌ها هم به خاطر مسائل امنیتی از تمام فعالیت‌های سیاسی و صنفی فاصله می‌گرفتند و عملاً جزء نیروهای سوخته به حساب می‌آمدند. از مهمترین مسائل جنبش دانشجویی این است كه می‌بایست به صورت جنبشی دراز مدت و پایدار باقی بماند، هر چند كه فعالین این جنبش صرفاً چند سال در آن حضور دارند، از این رو به ادامه‌كاری و انتقال تجربه در كنار حفظ مسائل امنیتی بسیار دقت می‌شد. جنبش دانشجویی آن دوره در هر دانشكده‌ای از سنتی قدیمی با تشكیلات منسجم، مخفی، پیچیده و كارآمد برخوردار بود. حفظ و انتقال این سنت مبارزاتی یكی از وظایف جنبش در هر دوره بود. از این رو، هر دانشجو از همان بدو ورود به این جنبش، دورۀ بسیار فشرده آموزشی و عملی را طی می‌كرد تا بتواند در عرض دو سه سال، جای مسئولین فعلی فعالیت‌های جمعی دانشجویی را بگیرد. یادگیری سازماندهی امور صنفی و طرز برخورد با مقامات دانشگاه، گارد و دانشجویان دیگر را خیلی سریع در حین فعالیت‌های روزمره صنفی و سیاسی از دانشجویان با تجربه‌تر می‌آموختیم. نكتۀ دیگر اینكه رهبری فردی وجود نداشت و كارها به شدت غیرمتمركز سازماندهی می‌شد در نتیجه همواره در هر كاری نفرات متعددی قابلیت پیشبرد كارها را داشتند، به طوری كه ضربه خوردن، دستگیری، محرومیت موقت از تحصیل، اخراج یا مخفی شدن ناگهانی كسی در ارتباط با سازمان‌های چریكی، لطمۀ چندانی به كل كار نمی‌زد؛ مواردی كه در آن دوره به هیچ رو استثنایی و نادر نبود.
ترفندهای رژیم نیز برای قطع این سنت مبارزاتی و ادامه‌كاری بسیار متعدد و پیچیده بود: تحریكات دائمی مقامات دانشگاه یا گارد برای به مبارزه كشاندن ناخواسته ما اعم از تظاهرات، اعتصاب، درگیری و غیره بخشی از سیاست‌های مسئولان امنیتی رژیم بود كه هشیاری دائمی ما را می‌طلبید. ما همواره مواظب بودیم كه در دام‌های بسیار پیچیده و متعددی كه برای سركوب جنبش دانشجویی می‌گذاشتند، نیفتیم. این مهم بود كه بنا بر یك اصل تاكتیكی مبارزاتی نوع، لحظه و مكان مبارزه و مصاف را ما باید تعیین می‌كردیم نه اینكه رژیم به ما تحمیل كند. گاهی به مناسبت‌های گوناگون انتظار تظاهرات و درگیری شدید می‌رفت ولی هیچ اتفاقی نمی افتاد، چرا كه از نظر رفقای مسئول، این چنین تحلیل می‌شد كه رژیم نیز آماده است تا ضربه كاری به ما بزند و حتی به صورت مشكوكی، گارد حضور كمتری در محیط دانشگاه و اطراف آن داشت. رژیم در مواردی نوعی فعالیت علنی را تشویق می‌كرد یا مانع كمتری در برابر آن قرار می‌داد و حدس ما این بود كه برای شناسایی دانشجویان فعال یا پی بردن به میزان و درجۀ مسئولیت افراد مختلف این كار را می‌كند. ترفندهای مختلفی نیز برای به مبارزۀ نامحدود كشاندن یا ایزوله كردن ما از سایر دانشجویان به كار گرفته می‌شد. به مناسبت‌های گوناگون هر گاه كه همه و طبعاً رژیم انتظار واكنش و تظاهرات و درگیری شدید داشتند، زمان این تظاهرات را به چند روز قبل یا بعد تغییر می‌دادیم یا به جای تظاهرات به شعارنویسی گسترده و پخش اعلامیه مبادرت می‌شد. اكسیون‌هایی نیز بودند كه عمداً با شركت افراد كمتر ولی بسیار با تجربه، كه توانایی‌های برجسته‌ای در زد و خورد و جنگ و گریز داشتند، صورت می‌گرفت تا در صورت محاصره و حملۀ گارد، كسی به دام نیفتد.

تظاهرات در دانشگاه و تظاهرات موضعی
به طور كلی چند نوع تظاهرات وجود داشت. تظاهراتی كه در محوطۀ دانشكده انجام می‌شد، معمولاً در دانشكده‌هایی كه توانایی محدودی از نظر نیرو و انسجام تشكیلاتی داشتند رخ می‌داد. در این نوع تظاهرات، فعالین سازمانده در میان دانشجویان عادی گم بودند. معمولاً تظاهرات از سلف سرویس با به بهم ریختن میزها، شكستن ظروف و گاه شیشه‌های سالن‌های دانشكده و شعار دادن شروع می‌شد. از آنجا كه تظاهركنندگان با دانشجویان عادی مخلوط بودند، برای گارد میسر نبود آن‌ها را دستگیر كند.
نوع دیگری از تظاهرات نیز وجود داشت كه از محوطۀ دانشكده شروع می‌شد و اغلب به محوطۀ بیرون از دانشكده كشیده می‌شد. شركت‌كنندگان همگی آگاهانه در آن شركت می‌كردند. طبعاً ساعت و مكان این تظاهرات مخفی بود ولی كسانی كه مایل به شركت در تظاهرات بودند، با شنیدن صدای شعارها چند دقیقه فرصت داشتند كه خود را به سرعت به جمع تظاهركنندگان برسانند و دانشجویان غیرسیاسی نیز فرصت داشتند که از محوطۀ دانشكده بگریزند.
هیچ زمانی تظاهرات درون دانشگاه بدون مشكل نبود؛ محیط‌های فعال دانشجویی در محاصرۀ دائمی گارد بود و اقدامات پیشگیرانۀ متعددی از طرف رژیم صورت می‌گرفت. حتی سنگ یا شی‌ای كه بتوان آن را به سمت گارد پرتاب كرد وجود نداشت و هر چیزی از این قبیل را با دقت جمع‌آوری می‌کردند. تمام درهای فرعی و راه‌های فرار را می‌بستند. كامیون‌های نفر بر گارد با دقت و با نفرات لازم در همۀ مكان‌های مهم و قابل تصور در داخل وخارج دانشگاه مستقر بودند. اما با تمام این تدارکات و اقدامات، بازهم تظاهرات صورت می‌گرفت. مسیر تظاهرات طبعا توسط مسئولین تظاهرات تعیین می‌شد. اغلب با دلهره شاهد بودم كه تظاهرات به سمتی می‌رفت كه می‌دانستیم با درِ بسته رو به رو خواهیم شد. اما با كمال حیرت می‌دیدیم كه قفل در، دقایقی قبل توسط تیم كوچكی از رفقا شكسته شده بود. و همگی از آن راه می‌گریختیم یا به دسته‌هایی از گاردی‌ها كه انتظار كسی را در پشت در بسته نداشتند، حمله می‌كردیم. ساواك و مسئولین دانشگاه از آن پس دیگر به قفل اكتفا نمی كردند و تمام درها را علاوه بر قفل، با زنجیر قطوری می‌بستند. در تظاهرات بعدی بچه‌ها از ابزار مفتول‌بُر و قفل‌شكن استفاده می‌كردند. گارد می‌كوشید زنجیر اضافه‌ای در ارتفاع بالا به درها ببندد به طوری كه بدون نردبان بلند امكان دسترسی به آن میسر نبود. دفعات بعد، تیمی از بچه‌های تداركات، درها را از لولای آن باز می‌كردند و لنگۀ در از یك طرف آویزان و معلق می‌ماند. از آن پس، درها از هردو طرف زنجیر می‌شد. به هر حال هیچکدام از اقدامات رژیم درمقابل ابتكار عمل و تداركات نیرومند دانشجویان كارآیی نداشت. در مورد پاره سنگ و وسایل تعرضی نیز همه چیز از پیش برنامه‌ریزی و تدارك دیده شده بود. در هر تظاهراتی كه درگیری مستقیم از قبل پیشبینی شده بود یا احتمال آن داده می‌شد، رفقایی كه وظیفه‌شان تدارك پاره سنگ برای تظاهرات بود، تعداد زیادی سنگ روی زمین رها می‌كردند و دیگران به اندازۀ كافی از آن بر می‌داشتند. اوایل برایم تعجب‌آور بود كه بچه‌ها چگونه با وجود كنترل دائمی گارد و بازرسی ساك و كیف دانشجویان، این همه سنگ به درون دانشكده انتقال داده بودند. این سنگ‌ها از آنجا كه قبلا جمع‌آوری شده بود از نظر خوشدستی و سنگینی واقعا ‌ایده‌آل بود. معمولاً رفقایی كه وظیفه ویژه‌ای در كار سازماندهی و تداركات تظاهرات داشتند به طور مضاعفی زیر پوشش امنیتی بودند، به این ترتیب كه هفت هشت نفر حلقه‌ای‌ ایجاد می‌كردند و این رفقا در درون این حلقه یا شعار می‌دادند و یا سنگ روی زمین می‌ریختند یا كارهای ویژۀ دیگر مانند قفل‌شكنی انجام می‌دادند. در دور این حلقۀ اصلی سایر رفقا حلقه بزرگتری تشكیل می‌دادند به طوری كه از بیرون غیر ممكن بود بتوان چیزی از درون و مركز تظاهرات مشاهده كرد یا عكس گرفت. یكبار به طور ناخواسته در یك لحظه كه حلقه اصلی به حركت افتاد و من كه طبق معمول سرم پائین بود، به طور اتفاقی و ناخواسته دیدم كه سه تا از رفقای دختر، سنگ‌ها را از ساك‌های بزرگی روز زمین خالی كردند. نمی‌دانم كه این حمل و توزیع سنگ و وسایل لازم دیگر، همواره توسط رفقای دختر انجام می‌شد یا نه؟ فقط یادم هست كه مدت‌ها از اینكه به طور اتفاقی دیدم كه چه كسانی این كار را كردند شدیدا ناراحت بودم و عذاب وجدان داشتم، چرا كه آموخته بودیم هر گونه اطلاعات اضافی را – حتی به صورت اتفاقی و ناخواسته- به عنوان یك امر ناگوار و همچون بار و مسئولیت حس کنیم.
نوع دیگر تظاهرات، تظاهرات موضعی بود كه بیشتر در خارج از محیط دانشگاه انجام می‌گرفت و شركت‌كنندگان با دقت انتخاب می‌شدند به طوری كه شامل همه افراد سیاسی دانشكده نمی‌شد بلكه فقط كسانی در آن شركت داشتند كه از نظر امنیتی و صلاحیت‌های دیگر مورد اطمینان بودند. شركت‌كنندگان از چند ساعت قبل و گاهی یك روز قبل، از مكان و زمان تظاهرات مطلع می‌شدند.
رژیم تمام تلاش خود را به كار می‌برد تا نشان دهد كه هر فعالیت ضد رژیم، در نطفه شناسایی و خفه می‌شود و هر گونه مبارزه‌ای بی‌ثمر خواهد بود. جو یأس و وحشت عمومی بر مخالفین رژیم حاكم بود. از این رو برای ما و اصولا در دیدگاه مشی چریكی اهمیت داشت كه نشان داده شود به‌رغم سلطۀ همه جانبه ساواك، مبارزۀ جمعی امكان‌پذیر است. تظاهرات موضعی بدین شكل بود كه در رأس ساعت مقرر، حدود ۵۰ تا ۱۰۰ نفر در مكانی شلوغ و پر رفت و آمد، مقابل محلّات كارگری و مدارس و اغلب در جنوب شهر، همزمان شروع به شعار دادن و راهپیمایی می‌كردیم و اعلامیه و تراكت پخش می‌شد و بعد از حدود ۱۰ دقیقه با اعلام پایان تظاهرات، همگی به سرعت محل را ترك می‌كردیم. این تظاهرات كم و بیش هر چند هفته یكبار انجام می‌گرفت و بعدها در روزهای انقلاب بیشتر شد. برای من شخصا، تظاهرات موضعی پرخطرترین فعالیت آن دوره محسوب می‌شد. اصولاً این بخشی از زندگی سیاسی ما بود كه برای هر قراری، شركت در هر تجمعی، حمل اعلامیه یا كتاب همواره چند سناریو و محمل را در ذهن مرور كنیم تا در صورت دستگیری، كارمان را غیرتشكیلاتی و اتفاقی جلوه دهیم. اما در مورد تظاهرات موضعی هیچ محملی ممكن نبود. دستگیری نه فقط به معنای سال‌ها زندان، بلكه وحشت از شكنجه برای معرفی كسی كه محل و ساعت تظاهرات را گفته یا افرادی كه در تظاهرات شركت داشتند، مهمترین دغدغۀ فكری ما بود. در سازمان‌های چریكی، افراد كپسول سیانور همراه داشتند، به نظر می‌آید كه این در آن زمان خود قوت قلبی برای آن‌ها بوده تا در این ترس دائمی بسر نبرند.
با توجه به كثرت گشتی‌های ساواك، هر ضربه‌ای به این تظاهرات می‌توانست به دستگیری هستۀ اصلی فعالین و ضربه خوردن جنبش در دانشكده تا سال‌های نامعلومی منجر شود. در آن صورت، هدف ما مبنی بر اینكه مبارزه در آن شرایط نیز ممكن است، به عكس خود تبدیل می‌شد. مجموعۀ این ملاحظات، باعث می‌گشت كه تمام حواس و قوای خود را بكار ببریم تا كسی در تظاهرات دستگیر نشود. می‌دانستیم كه در صورت حمله پلیس فرار فردی بی فایده است، چرا كه دستگیری حتی یك نفر می‌تواند زیر شكنجه به دستگیری همۀ افراد منجر شود، مسأله حفظ جمع بود. این تاكتیك معمولی گاردهای ضد شورش است كه با تمام قوا به درون تظاهرات یورش ببرند تا جمع حالت فرار نامنظم و فردی پیدا كرده، سپس به سركوب یا دستگیری افراد منفرد و در حال فرار بپردازند. ما هم می‌دانستیم كه در برابر یورش پلیس باید همگی با هم فرار كنیم تا نگذاریم در بین ما پراكندگی پیش آید. معمولاً در نهایت این گارد بود كه در تقابل رو در رو با یك جمعیت مصمم، منسجم و مهاجم فرار می‌كرد. به هر حال تا وقتی مسئولین تظاهرات اعلام نمی‌كردند كسی متفرق نمی‌شد. نه تنها در تظاهراتِ از قبل سازماندهی شده بلكه در تظاهراتی هم كه به صورت خود به خودی به وجود می‌آمد، به سرعت دو سه نفر از رفقای با تجربه تر رهبری تظاهرات را به عهده می‌گرفتند و دیگران كاملاً به رهنمودهای آن‌ها در مورد حمله یا فرار گوش می‌كردند. جالب این بود كه به محض اعلام خاتمۀ تظاهرات، در عرض چند ثانیه تمام افراد به سرعت از آن مكان در جهات گوناگون می‌گریختند، مسئول تظاهرات دقیقاً مكانی را برای خاتمه تظاهرات انتخاب می‌كرد كه بتوان از مسیرهای مختلف فرار كرد. بعدها و با نزدیك شدن شرایط اعتلای انقلابی در جامعه، سعی می‌شد كه به جای فرار سریع، خیلی آهسته و معمولی متفرق شویم، تا احساس ترس در بین مردم عادی در خیابان كمتر دامن زده شود.
گویا در اوایل سال‌های ۱۳۵۰ دانشجویان دانشكدۀ فنی دانشگاه تهران، در همان زمان و مكانی تظاهرات موضعی داشتند كه دانشجویان دانشگاه صنعتی دقایقی پیشتر تظاهرات كرده بودند. این امر موجب دستگیری چند دانشجوی فنی توسط گشتی‌های ساواك شد. از آن پس تظاهرات موضعی دانشجویان دانشكده‌های مختلف، از قبل به نوعی هماهنگ می‌شد. طبعا ما از كم و كیف این هماهنگی بی اطلاع بودیم. همچنین تیمی از رفقا، دقایقی قبل از شروع تظاهرات، منطقه را شناسایی می‌كرد و اگر گشتی ساواك یا خطر دیگری مشاهده می‌شد، تظاهرات لغو می‌گردید.
علاوه بر تظاهرات، شناسایی و تنبیه ساواكی‌ها نیز در دستور كار بود. تنبیه ساواكی‌ها بسیار شدید بود. اگر در محیط دانشگاه یا در تظاهرات، یك ساواكی شناسایی می‌شد، معمولا آن قدر كتك می‌خورد كه خونین و بیهوش در گوشه‌ای روی زمین می‌افتاد و مستقیما به بیمارستان برده می‌شد. چنین شدت خشونتی هرگز حتی علیه گاردی‌هایی كه در درگیری‌ها به دستمان می‌افتادند اعمال نمی‌شد و تنها مخصوص ماموران ساواك بود. در صورتی كه صد در صد اطمینان حاصل می‌شد كه كارمند یا دانشجویی ساواكی است، در گوشه‌ای خلوت بدون اینكه امكان دیدن چهره ضاربین را پیدا كند، به شدت كتك می‌خورد و همزمان تراكت ضد رژیم و ساواك روی زمین پخش می‌شد. از همین رو ساواكی‌ها مواظب بودند كه تنهایی به ما نزدیك نشوند یا ناشناس باقی بمانند. همیشه وحشت از نزدیك شدن به دانشجویان و فعالیت‌های آنان بین افراد رژیم وجود داشت. همانطور که پیشتر اشاره شد، حتی دانشجویان معمولی نیز از مكان‌هایی كه مثلا كتاب روی زمین خوانده می‌شد یا فعالیت دیگری داشتیم، فاصله می‌گرفتند تا مظنون به جاسوسی نشوند.
نوع لباس‌های ما نیز ویژگی خاص خود را داشت. به طور كلی در تمام آن سال‌ها نوع كفش و لباس مان طوری بود كه در عین سادگی در مرزبندی با فرهنگ رایج جامعه، هم نمی‌بایست شك‌برانگیز باشد و هم اینكه همواره برای هر تظاهرات ناگهانی و فرار و زد و خورد مناسب باشد. به طور كلی در لباس پوشیدن نوعی ابراز هویت نیز بود چنانکه از روی لباس می‌شد حدس زد كه چه كسی احتمالا كمونیست است، مذهبی یا غیرسیاسی است، و بر این اساس جوّ عمومی دانشكده در دست چه نیرویی است.
ما همواره در آمادگی دائمی بسر می‌بردیم. در انتخاب ساك و كیف‌مان نیز دقت لازم را می‌كردیم. مثلاً همه می‌دانستیم كه بجز سالن ورزش هرگز نباید كفش كتانی بپوشیم، چرا كه برای گارد و ساواك شك‌برانگیز بود و خطر تفتیش توسط گشتی‌های خیابانی را داشت. به همین ترتیب در جاسازی و پاك بودن خانه از اوراق سیاسی همواره دقت می‌شد. در تمام آن دوران، نوعی آمادگی همیشگی برای تظاهرات، درگیری و دستگیری بین ما وجود داشت.

تلفیق كار علنی و مخفی
فعالیت‌های سیاسی و صنفی با سازماندهی پیچیده، با سال‌ها فراز و نشیب و سنت مبارزاتی عجین بود. بنابر سنت مبارزاتی، تعداد و كیفیت دانشجویان سیاسی هر دانشكده‌ای، كم و كیف واحدهای صنفی متفاوت بود. در دانشكده‌هایی كه نیروهای سیاسی ضعیف‌تر بودند، افراد سیاسی صرفاً برنامه كوهنوردی اجرا می‌كردند و حداكثر آگهی ساعت و مكان حركت بر دیوار نصب می‌شد. اگر دانشكده‌ای توان بیشتری داشت اتاق كوه یا كتابخانه دانشجویی داشت. در دانشكده‌های مختلف جریانات مذهبی نیز كتابخانه اسلامی داشتند. در دانشكده‌هایی كه مخالفین رژیم از کمیّت و تشکل بهتری برخوردار بودند (مثل دانشگاه صنعتی، فنی تهران، پلی تكنیك، پزشكی تهران، دانشگاه ملی و بسیاری دیگر) گرداندن فروشگاه تعاونی، كافه تریا، ناهارخوری، نظارت بر اتاق پلی كپی و اتاق افست جهت تكثیر جزوات و كتاب‌های درسی ( یا در مواردی استثنایی نشریه دانشجویی)، فیلم و غیره را واحدهای صنفی به عهده داشتند. در هر دانشكده‌ای مسئولیت هر یك از این واحدها بنابر تناسب نیروهای چپ و مذهبی تقسیم می‌شد.
هر واحد صنفی نمایندگان خود را داشت و هر نماینده‌ای سالی یك بار از میان دانشجویان انتخاب می‌شد. دانشجویان هر رشته و هر سال، چند نماینده انتخاب می‌كردند كه معمولاً از بین داوطلب‌های مذهبی و غیرمذهبی انتخاب می‌شدند. (جو ناشی از قانون ضد مرام اشتراكی رضا شاه در ۱۳۱۰ تا سرنگونی رژیم پهلوی در سال ۱۳۵۷ برقرار بود كه طبق آن صرف اعتقاد به كمونیسم ده سال زندانی به دنبال داشت. ما خود را رسماً و در بین دیگر دانشجویان یا مقامات دانشگاهی به عنوان دانشجویان غیرمذهبی معرفی می‌كردیم ولی برای همه مشخص بود كه ما كمونیست و چپ هستیم). شورای نمایندگان، مسئولیت نهادهای صنفی و انتخاب شده از جانب دانشجویان را داشتند. اما باید گفت كه این انتخابات، تا حدی جنبۀ صوری داشت. اینكه كاندیداها چه كسانی باشند از پیش، بین بچه‌های مذهبی و غیرمذهبی توافق شده بود و دانشجویان دیگر از ترس ساواك جرأت كاندیدا شدن نداشتند یا اصولا خارج از گروهبندی‌های دانشجویی آن دوره امكان پیشبرد امری را نداشتند. حسن این انتخابات این بود كه این نهادها در برابر مقامات دانشگاه به عنوان نمایندگان انتخابی دانشجویان از نوعی مشروعیت برخوردار بودند. اما در پس آن، مسألۀ توازن قوای نیروهای چپ و مذهبی نقش داشت. نمایندگان، مسائل صنفی دانشجویان و حتی مشکل هر دانشجوی منفردی را واقعاً جدی می‌گرفتند و دنبال می‌كردند. مهم این بود كه هر چه بیشتر دانشجویان را در زمینه‌های مختلف به نحوی در تقسیم كار و فعالیت‌ها شركت دهند. تلاش می‌شد این تصور پیش نیاید كه افراد فعال در كارهای صنفی تنها همان بچه‌های سیاسی‌اند، بلكه دانشجویان بیشتری در كارها دخالت داشته باشند.
در فعالیت‌های گسترده و متنوعی كه وجود داشت مانند كوهنوردی، كارهای صنفی، اعتصابات، لزوم كار توضیحی با استادان و دانشجویان عادی و گاه اعتصاب‌شكن، مراسم سكوت برای شهدای جنبش، تظاهرات در محوطۀ دانشكده یا تظاهرات موضعی و… طبعا افراد با تمایلات كاملاً متفاوتی و با درجات گوناگونِ همكاری، شركت داشتند. به هر حال در یك محیط دانشجویی رعایت مسائل امنیتی و مخفی كاری شكل‌های بسیار گوناگونی داشت. می‌كوشیدیم سطح همكاری یا شركت ما در فعالیت‌ها حتی المقدور نزد دیگران مشخص نشود. به دقت مواظب بودیم كه میزان مطالعه و درجۀ اعتقادمان در مسائل سیاسی و عقیدتی كاملاً پوشیده بماند. سعی می‌كردیم دیگران ما را صرفاً علاقمند به كارهای فوق برنامه صنفی ارزیابی كنند و اینكه رفت و آمد ما با بچه‌های چپ را تنها ناشی از روابط دوستانه بدانند. طبعا این وضع در مورد بچه‌هایی كه مشخصاً مسئولیت كار علنی و سخنرانی و نمایندگی داشتند، تفاوت داشت. در موارد معدودی به افرادی از روی خودنمایی یا ندانم كاری، مسائل امنیتی را رعایت نمی‌گردند و با رفتار و گفتار خود علنا سیاسی بودنشان را در معرض نمایش می‌گذاشتند، حساس بودیم چرا كه این طرز برخورد می‌توانست به كارهای جمعی لطمه‌های جبران‌ناپذیری بزند. معمولاً این افراد در كارهای جدی‌تر شركت داده نمی‌شدند.
در مجموع تشكل‌های دانشجویی، از یك سازماندهی فوق‌العاده پیچیده، دقیق و كارآمد برخوردار بودند و در محیط كاملاً محدود و علنی دانشگاه سال‌ها زیر ذره بین ساواك و آماده باش و محاصره دائمی گارد به مبارزه می‌پرداختند. اساس كار اعتماد عمیق و متقابل رفیقانه بود كه در روند مبارزه، هر روز و هر لحظه از نو به محك زده می‌شد. نه سازماندهی بر پایه هسته‌های متعدد وجود داشت و نه انتخابات و اساسنامه و مرامنامه‌ای در كار بود، حتی غالباً معلوم نمی‌شد كه چه كسانی و بر چه اساسی تصمیم‌های اصلی را می‌گیرند و به خاطر مسائل امنیتی كسی حتی تصورش را هم نمی‌كرد كه در این موارد كنجكاوی كند. با این همه مسئولیت‌ها كاملاً گردشی بود و سعی می‌شد كه هر مسئولیتی از كارهای ساده تداركاتی و تشكیلاتی و صنفی گرفته تا رهبری و مسئولیت مستقیم بخش‌های مختلف، به صورت دوره‌ای، با بیشترین تعداد ممكن افراد صورت گیرد. فعالیت‌ها بسیار گسترده بود: شناسایی مناطق برای مقاصد مختلف مانند پخش اعلامیه و تظاهرات، تكثیر اعلامیه‌ها و نوشتن آن‌ها، شعارنویسی، آشنایی و شناسایی مناطق كارگری و بررسی امكانات فعالیت‌های گوناگون اعم از كارهای فرهنگی، خدماتی و تدریس در مدارس این مناطق و غیره. فعالیت‌های صنفی انواع كارهای تداركاتی و خرید و سازماندهی و نقد و معرفی كتاب و مسئولیت در كوهنوردی و كتابخانه و فیلم و غیره را نیز در بر می‌گرفت.

رابطۀ چپ‌ها و مذهبی‌ها
انجمن‌های اسلامی دانشجویان پس از تغییر ‌ایدئولوژی مجاهدین در سال ۵۴، بیشتر تحت نفوذ دانشجویان متعصب طرفدار روحانیت و خمینی قرار گرفت، هر چند دانشجویان طرفدار مجاهدین مذهبی و طرفداران دكتر شریعتی نیز در انجمن‌های اسلامی شركت داشتند و طبعاً در اقلیت بودند. ما در آن زمان بین خودمان معمولاً دانشجویان متشكل در انجمن‌های اسلامی را «مذهبی‌ها»، «اسلامی‌ها»، «شیخ‌ها» یا «فالانژ‌ها» می‌نامیدیم، كه البته منظورمان طرفداران مجاهدین مذهبی و دكتر شریعتی (كه طیف گسترده‌ای را به لحاظ نظری تشكیل می‌دادند) نبود. در این مقاله نیز هر جا كه از دانشجویان مذهبی نام برده می‌شود، منظور همان دانشجویان متعصب طرفدار خمینی است.
رابطه ماركسیست‌ها با مذهبی‌ها در جنبش دانشجویی، به خصوص پس از سال ۱۳۵۴، سرد و بیگانه بود ولی تمام كوشش از جانب دو طرف صورت می‌گرفت تا این حالت علنی نشود یا به درگیری کشیده نشود. برخلاف خارج از كشور، همواره سعی می‌شد در مقابل رژیم، خصومت بین نیروهای مخالف مخفی بماند تا باعث بهره‌برداری حكومت و ساواك نگردد. تماس‌های مستقیم كم بود و مسائل مشترك صنفی از طریق نمایندگان دو طرف حل و فصل می‌شد. كینه‌توزی شدید مذهبی‌ها به ویژه با آن چپ‌هایی بود كه قبلا از فعالین سطح بالای انجمن‌های اسلامی بوده و همزمان با تغییر ‌ایدئولوژی مجاهدین خلق، به ماركسیسم گرایش پیدا كرده و سپس از فعالین باكیفیت چپ شده بودند. مذهبی‌ها چنین می‌پندارند كه علت نپیوستن انسان‌ها به اسلام، عدم شناخت كافی از آن است. اینكه فداكارترین، صادق‌ترین و آگاه‌ترین نیروهای مذهبی ماركسیسم را پذیرفتند، اساس این تصور را برهم زد. آن‌ها تغییر ‌ایدئولوژی درونی مجاهدین را به عنوان كودتای تقی شهرام و اعمال فشار بر اعضا و داستان‌هایی از این قبیل برای خود و هوادارانشان توجیه می‌كردند، اما پیوستن دانشجویان فعال و صادق مذهبی در درون جنبش دانشجویی این توجیهات و سناریوها را بی‌خاصیت می‌كرد. از این رو دانشجویان مذهبی ماركسیست شده به طور مضاعفی در معرض كینۀ متعصبین قرار داشتند. ماركسیست شدن دانشجویان مذهبی حتی برای خودشان امری بی‌پیامد نبود. هر كدامشان می‌بایست طرد شدن و تحریم از سوی دوستان و حتی خانواده را تحمل كنند. مذهبی‌ها فشارهای گوناگونی را به شدیدترین وجه ممکن علیه «مرتدین» دانشجو اعمال می‌کردند.
غیر از بچه حاجی‌ها و خانواده‌های متعصب مذهبی، بخش مهمی از متعصبین مذهبی، تربیت شدۀ انجمن ضد‍بهایی بودند. نقش «انجمن حجتیه و مبارزه با بهائیت» در تحولات قبل از انقلاب در جذب، دستچین كردن، كادرسازی نیروهای فعال مذهبی و طبعا دانشجویان مذهبی معمولا دستِ كم گرفته می‌شود. این انجمن كه خود را غیرسیاسی معرفی می‌كرد، در همه جا علناً فعال بود، هرچند که اعضای آن مستقیما نقش چندانی در محافل بزرگ و رسمی مذهبی نداشتند. از جانب روحانیت مرزبندی فرصت‌طلبانه‌ای با این انجمن وجود داشت به این ترتیب كه صرفاً در محافل خاص خودی با آن مخالفت می‌كردند نه در سطح علنی و عمومی. اما به نظرم این انجمن امكان مؤثری در جذب و دستتچین كردن افراد مناسب و كادرسازی برای سایر تشكل‌های اسلامی بود. هر چند جوانانی كه معمولاً دورۀ كوتاهی به این انجمن جذب می‌شدند، بعدها در صورت سیاسی شدن از آن فاصله می‌گرفتند و به تشكلات دیگر مذهبی می‌پیوستند، و عضویت سابقشان را در این انجمن حتی‌المقدور مخفی می‌كردند یا سعی می‌كردند آن را در روند زندگی خود به عنوان چیزی گذرا و بی‌اهمیت جلوه دهند (مانند «حاج فرج دباغ» معروف به عبدالكریم سروش،‌ هاشم آغاجری، مصباح یزدی یا محمود احمدی‌نژاد و بسیاری از سردمدارن رژیم اعم از اصلاح‌طلب یا محافظه‌كار). اما «انجمن حجتیه و مبارزه با بهائیت» بهترین امكان علنی و گسترده برای كل نیروهای مذهبی بود برای اینکه رذل‌ترین، خشن‌ترین، پست‌ترین و خبیث‌ترین متعصبین مذهبی را كه هیچ بویی از انسانیت نبرده‌اند، و از هیچ جنایت و ضعیف‌كُشی‌ای در راستای اعتقاداتشان خودداری نمی‌كنند، از درون جامعه جذب كند و به آن‌ها هویت و مشروعیت فكری بدهد و بسته‌بندی‌شده تحویل سایر جریانات مذهبی دهد. چنین كار كردی در درون رژیم‌های دیكتاتوری و فاشیستی معمولاً به عهده ارگان‌های پلیس و ارتش و ارگان‌ها و گروه‌های شبه‌نظامی مانند «بسیج» و «كمیته» است كه افرادی را با چنین خصلت‌هایی دستچین می‌كنند. در دوران شاه، نیروهای مذهبی با وجود اینكه در اپوزیسیون قرار داشتند، از این امكان علنی برای جذب چنین نیروهایی برخوردار بودند.
قبل از تحولات درونی سازمان مجاهدین و سمت‌گیری آن‌ها به ماركسیسم و پس از آن تحولات، برخورد گروه‌های مذهبی با ماركسیست‌ها اندكی تفاوت داشت. تأثیر مشی مسلحانۀ چریكی در جامعه و احترام عمومی نسبت به فداكاری و صداقت سازمان‌های چریكی، موجب شد كه طرفداری از مجاهدین حتی در میان قشری‌ترین و متعصب‌ترین مذهبی‌ها مد شود، از این رو موقتاً كینه ضدكمونیستی‌شان را كمتر بروز می‌دادند. اما طرفداری این‌ها از مجاهدین از این زاویه بود كه نشان دهند فقط كمونیست‌ها نیستند كه به مبارزه علیه رژیم شاه می‌پردازند بلكه مذهبی‌ها هم می‌توانند چنین جسارت و صداقتی را در مبارزه داشته باشند، یعنی صرفاً به خاطر موضع ضدكمونیستی خود طرفدار مجاهدین بودند بدون اینكه كوچكترین تمایلی به اهداف و نگرش سازمان مجاهدین داشته باشند. واقعیت این است كه هیچگاه از كینه‌توزی اینان نسبت به كمونیست‌ها كم نشد بلكه فقط مدت كوتاهی تحت تأثیر جو طرفداری از مجاهدین کمرنگ شد. در این دوره همچنین تأثیر شریعتی نیز در جامعۀ مذهبی باعث به حاشیه رانده شدن بیشتر روحانیت شد. كلاً جو عمومی اعتقاد به علم و تكامل فضای مناسبی برای رشد و مقبولیت شریعتی و مجاهدین به خصوص در محافل روشنفكری مذهبی بود.
در مجموع در جنبش دانشجویی مذهبی‌ها در مقایسه با دانشجویان كمونیست از نظر تشكل و فعالیت و جسارت در مبارزه در سطح نازلی قرار داشتند ولی برخلاف دانشجویان كمونیست از امكانات تبلیغات علنی برخوردار بودند. در واقع رژیم شاه سعی داشت كه برای جلوگیری از بسط كمونیسم، به مذهب میدان عمل بیشتری بدهد. این در سیاستِ سانسور رژیم به خصوص در آستانۀ انقلاب كاملاً مشهود بود. درصدِ تركیب و اكثریت و اقلیت بودن دانشجویان مذهبی و كمونیست در دانشكده‌های مختلف كاملاً متفاوت بود؛ در دانشكده‌هایی جو غالب در دست مذهبی‌ها بود و در دانشكده‌هایی در دست نیروهای چپ. به طور كلی میزان بالا بودن جو مبارزه در هر دانشكده‌ای نه به تعداد زیاد دانشجویان مذهبی بلكه عمدتاً به تعداد و انسجام دانشجویان كمونیست بستگی داشت. برای مثال در دانشكده ادبیات دانشگاه تهران به رغم اكثریت چشمگیر مذهبی‌ها، فعالیت چندانی علیه رژیم دیده نمی‌شد.
دانشجویان مذهبی طرفدار روحانیت در مواردی هم که مخفیانه متشکل می‌شدند، به صورت ناشناس و در گوشه‌ای کمین کرده تا به دخترانی که لباس مد روز می‌پوشیدند تخم مرغ و گوجه فرنگی پرت کنند. و این را جزء افتخارات مبارزاتی خودشان علیه غربزدگی، رژیم شاه و امپریالیسم محسوب می‌کردند.

مبارزات سازمان‌های چریكی و ضربه خوردن مركزیت سازمان فدائی
تصور جامع از آن دوره و شیوۀ مبارزه را شاید به بهترین وجهی جزوۀ «مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا» اثر امیرپرویز پویان بیان كرده بود. برخی، راه «بقا» و به زندان نرفتن را در رها كردن مبارزه یا بودن در محفل‌های محدود سیاسی و مطالعاتی می‌دانستند. مشی چریكی، مبارزۀ مسلحانه را، همزمان راه رشد نیروهای چریكی و راه بقای چریك می‌دانست. به رغم دستگیری و كشته شدن بسیاری از مبارزین مشی مسلحانه كه رژیم همواره آن را به عنوان شكست مخالفین جار می‌زد، تصور و باور ما این بود كه مشی چریكی قابل شكست نیست و به ازای هر كشته و زندانی، تعداد هر چه بیشتری به مبارزه می‌پیوندند. علاوه بر این، اینكه حمید اشرف توانسته بود بارها و بارها از چنگال رژیم فرار كند، به طرفداران مبارزه مسلحانه دلگرمی می‌داد. تلفات پی در پی سال‌های ۵۴، ۵۵ و بالاخره كشته شدن حمید اشرف و رهبری سازمان چریك‌ها و مدتی بعد بهرام آرام از رهبری سازمان مجاهدین كه توانایی‌های او در سازماندهی و قابلیت‌های چریكی و نظامی و بارها فرار از محاصره ساواك و زنده ماندن به مدت پنچ سال زبان‌زد بود، تأثیر بسیار بدی بر روحیه عمومی مبارزین آن دوره گذاشت. عملاً ثمرات ۵ سال مبارزه چریكی و رشد آن تا حد زیادی از بین رفته بود و قابل‌ترین مبارزان دیگر زنده نمانده بودند. حمید اشرف و بهرام آرام هر دو توانستند در سال ۵۰ سازمانشان را كه كاملاً ضربه خورده بود تقریبا از صفر بازسازی كنند. باید تصور كرد كه این دو در تمام كارهای سازماندهی، مخفی كاری، احیای بخش‌های ضربه خورده، روابط هسته‌ها و پایگاه‌های مختلف، سازماندهی نیروهای جدید، ارتباطات تهران و شهرهای مختلف، داخل و خارج از كشور و … به طور دائمی در نقاط مختلف شهر در رفت و آمد و در حال اجرای قرار بودند. به همین جهت درگیری‌های متعدد با گشتی‌های ساواك در خیابان‌ها و خانه‌های لو رفته جز با جسارت و جرأت فوق‌العاده و توانایی تكنیكی بسیار بالا و افسانه‌ای در مبارزه چریك شهری در كنار هشیاری و خلاقیت خارق‌العاده ممكن نبود. هیچ‌یك از دو سازمان نتوانستند فقدان این دو رفیق را جبران كنند و با تفاوت‌هایی تأثیر شهادت هر دو رفیق در هر دو سازمان برای ما هواداران مشی چریکی نیز مشهود بود.
به یاد دارم كه از اواخر سال ۵۴ با چه نگرانی هر روز بعد از ظهر از كنار بساط روزنامه فروشی‌ها رد می‌شدم و اگر خبری از كشته شدن چریك‌ها و مجاهدین نبود، نفس راحتی می‌كشیدم. در آن دوره رژیم هر از چند روزی خبر كشته شدن و كشف خانه‌ای تیمی از فدائیان و مجاهدین را اعلام می‌كرد و با بوق و كرنا از پیروزی‌های خود خبر می‌داد. در آن مدت شادی و شعف رژیم و طرفداران شاه حدی نمی‌شناخت و ما شاهد جشن كفتارها بر اجساد عزیزترین و محترم‌ترین كمونیست‌های مبارز، فداكار، جسور و صادق بودیم.
جو سنگین بهت و غم تا ماه‌ها در بین ما حاكم بود. معمولاً با تكیه به تجربه سال ۵۰ به خود دلداری می‌دادیم كه هم در سازمان مجاهدین و هم در فدائیان تقریبا تمامی اعضای آن دستگیر یا كشته شده بودند و از هر دو سازمان فقط تعداد انگشت شماری باقی مانده بودند، اما با این وجود مشی مسلحانه و جنبش چریكی قدرتمندتر از پیش از زیر ضربات بیرون آمد. اما تعداد زیاد كشته‌شدگان سال ۵۵، عملا فعالیت سازمان چریك‌ها را به شكل محسوسی تقریبا به صفر كشانده، جو پلیسی شدید برای سازمان مجاهدین نیز امكان فعالیت را بسیار محدود كرده بود.
تأثیر این ضربات عدۀ اندکی را به رها كردن مبارزه كشاند، اما عموماً نوعی نیاز به بررسی انتقادی گذشته را برانگیخت. بدون اینكه بلافاصله پس از ضربات، مشی چریكی زیر سؤال برود، نیاز به پیدا کردن راه حل‌‍هایی حسی می‍شد که جنبش دوباره به چنین فاجعه‌ای كشانده نشود. اما به مرور این امر جا افتاد که صحبت كردن از نقد و بررسی مشی چریكی و راه‌های دیگر مبارزه، برخلاف گذشته، الزاما به معنی اپورتونیسم، ارتداد و بریدگی نیست. جریانات معروف به سیاسی‌كار در خارج از كشور، چه حزب توده و چه كسانی كه در عین مرزبندی با حزب توده و شوروی با مشی مسلحانه مخالف بودند، از آن پس فعال‌تر به تبلیغ نظرات خود در نقد این مشی پرداختند. برخلاف گذشته ما این نقدها را با دقت و تأمل بیشتر می‌خواندیم و نه صرفاً برای رد كردن آن‌ها. به نظرم مهمترین عامل در تسریع و گسترش نقد مشی چریكی در داخل كشور تأثیر «مبارزات خارج از محدوده» در تابستان ۵۶ یعنی یك سال پس از ضربات تابستان ۵۵ بود. این مبارزات توده‌ای عملاً دو دگم اصلی مشی چریكی را زیر سؤال برد. یكی اینكه هیچ مبارزه‌ای جز مبارزه مسلحانه در شرایط دیكتاتوری شاه ممكن نیست و دوم اینكه نقش پیشاهنگ در مبارزۀ توده‌ای حتماً باید با عمل مسلحانه همراه باشد.
ما نقد حزب توده به مشی چریكی را قبول نداشتیم و در پی نقدی دیگر بودیم. این ادعای حزب كه مبارزۀ مسلحانۀ چریكی باعث پلیسی شدن بیشتر جامعه شده است، برای ما آن زمان هم كاملاً انحرافی و غیرواقعی بود. این دیدگاه كاری به علل و شرایط خفقان مرگبار حاكم بر جامعه ندارد و ضرورت‌های آن را برای رژیم و ادامه حیاتش نمی‌بیند. در پس تز انحرافی اینان، این آرزوی اپورتونیستی نهفته است كه در شرایط سكوت مرگبار و سركوب توده‌ها، فضایی قانونی برای حزب خود دست و پا كنند تا نشریه‌ای به اصطلاح آزاد داشته باشند و بتوانند در بهترین حالت در پارلمان شركت كنند، همان گونه كه احزابی مانند حزب كمونیست عراق، سوریه، مراكش و احزاب دیگر طرفدار شوروی در آن زمان عمل می‌كردند، در حالی كه تمام جامعه زیر چكمه امثال حزب بعث بود. این نظر به همان اندازه نادرست و انحرافی و در واقع تطهیر رژیم‌های حاكم است كه مثلاً اعدام‌های گسترده سال شصت را نتیجۀ عملیات مسلحانۀ مجاهدین بدانیم یا اعدام‌های سال ۱۳۶۷را به خاطر عملیات فروغ جاویدان مجاهدین تلقی كنیم. یا در كشورهای دیگر مانند آمریكا و سوئد، محدود شدن آزادی‌های فردی و كنترل دولت در تمام امور، از اینترنت گرفته تا مكالمات تلفنی را «مقابله با تروریسم» ارزیابی كنیم. این دیدگاه سبعیت رژیم‌ها را نتیجه مقاومت و مبارزه از پائین می‌داند نه ناشی از الزامات و ضرورت‌های سلطۀ سیاسی و اقتصادی. رژیم‌ها از خواست‌ها و مبارزات توده‌ها بهانه‌ای می‌سازند برای توجیه اقدامات سركوبگرانه‌شان، و اپورتونیست‌ها بهانه و مستمسك رژیم‌ها را همنوا با خود آنان همچون عکس‌العمل طبیعی‌شان مشروع می‌دانند و به عنوان علت اصلی سركوب جا می‌زنند.
با اینكه به نظرم مشی چریكی از همان آغازش نادرست و فاقد كارآیی برای انكشاف مبارزۀ طبقاتی توده‌ای و جنبش كارگری بوده اما در برابر كسانی كه مشی مسلحانۀ چریكی را به ترقه‌بازی مشتی جوان بی‌تجربه یا ماجراجو تقلیل می‌دهند، باید بگویم هنوز هرگاه كه به یاد آن دوران می‌افتم با یادآوری آثار احمدزاده و پویان و حمید مؤمنی و تقی شهرام و…. و مرور تلاش‌های فداكارانه و گسترده‌ای كه از طرف سازمان‌های چریكی انجام شده، بی‌اختیار حس احترام و تحسین در من برانگیخته می‌شود. آن‌ها فراتر از مشی مسلحانۀ چریكی، درك عمومی از سیاست و مبارزه را تا حد زیادی تغییر دادند. طی سال‌های ۳۲-۱۳۲۰ با آن نیرو و گسترش حزب توده و جنبش ملی و نیز در سال‌های ۳۹ تا ۴۲ تا شروع مبارزۀ مسلحانه، شعارهای عمومی حول اصلاحات در درون خود رژیم دور می‌زد: «شاه سلطنت كند نه حكومت»، «اصلاحات آری، دیكتاتوری نه». مخالفان حداكثر رفتن شخص شاه را می‌خواستند و روحانیت كه در تقسیم قدرت با شاه به رقابت برخاسته بود، اجرای قوانین اسلامی را در چهارچوب سلطنت خواستار بود. گفتنی است كه حتی به ندرت نامی از نظام جمهوری بر زبان می‌رفت. مشی چریكی آگاهی و سطح انتظارات و مطالبات جامعه را تا سطح سرنگونی رژیم و كل سیستم سرمایه‌داری وابسته ارتقا داد. اپوزیسیون انقلابی‌ ایران خواست‌ها و مطالبات لیبرالی در چهارچوب رژیم را برای همیشه به دور ریخت و دیگر كسی به چیزی كمتر از سرنگونی كامل سلطنت رضایت نمی‌داد. امری كه تا قبل از سال‌های ۵۰ ابدا پژواكی در جامعه نداشت. با مشی چریكی، رادیكالیسم در جنبش چپ ‌ایران نهادینه شد. از طرف دیگر مفهوم عمومی مبارزه، از شركت در محافل روشنفكری یا جمع شدن حول این یا آن شخصیت سیاسی و فرهنگی رها شد و به امری كاملاً جدی بدل گشت. مشی چریکی این بینش را به جنبش جا اموخت که مبارزه کمونیستی صرفاً روشنگری و فهمیدن و فهماندن مسائل تئوریک نیست، بلکه سازماندهی، شرکت فعال، عملی و مستقیم در همه عرصه های مبارزه اجتماعی است. به نظرم اعتبار تمام جناح‌های چپ و لائیك، پس از انقلاب، ناشی از اعتبار مبارزات مسلحانۀ چریكی بود. حتی جمهوری اسلامی هم در اوایل كار جرأت این را نداشت كه به مبارزین سازمان‌های چریكی بی‌احترامی كند. جدیت، فداكاری و صداقت در مبارزه، و در همۀ ابعاد مبارزه كردن، سنتی بود كه مشی چریكی آن را در ‌ایران جا انداخت. مشی چریكی بر ادبیات، شعر و هنر، برخی عرصه‌های نظری و عملی، و نیز بر مبارزات دانشجویی تأثیر غیرقابل انكاری گذاشت. می‌توان و باید جنبه‌های منفی و انتقادی تأثیرات مشی چریكی در جامعه و چپ ‌ایران را برشمرد، بررسی و نقد كرد. اما نباید فراموش كرد كه كل این بحث‌ها در سطحی مبارزاتی اتفاق می‌افتد كه مشی چریكی آن را ارتقا داد. روحیه نقد و تلاش برای شكستن بن‌بست، دست زدن به ابتكارات نظری و عملی و خروج از كلیشه‌ها را مشی چریكی در سطح جنبش دامن زد و عمومی كرد (بدون اینكه دگم شدن همین نظراتِ باز و ابتكاری اولیه را در سال‌های بعد توسط بخش وسیعی از جنبش و خود سازمان‌های چریكی نادیده بگیریم). ادبیات سازمان‌های چریكی فدائی و مجاهد مانند آثار احمدزاده، جزنی، پویان، تقی شهرام و غیره همگی در زمان خود بدعت به شمار می‌آمدند. آموزش های فداییان و مجاهدین صرفاً به تبلیغ مواضع سازمانی محدود نمی‌شد، بلكه راه مبارزۀ عملی را در گسترده‌ترین محافل ممكن اعم از خانوادگی، هنری، دانشجویی و روشنفكری و .. گسترش داد و همچنین حساسیت های لازم را در مخفی‌كاری، خودسازی، جدیت در مبارزۀ قطعی و تا به آخر با رژیم برانگیخت. به یمن این آموزش‌ها بود که مبارزین چه به طور منفرد و چه در محافل و جمع‌های كوچك، می‌دانستند كه وظیفه‌شان چیست و چه كارهای عملی‌ای می‌توانند در راه جنبش پیش ببرند، بدون اینكه مستقیماً با یك سازمان چریكی در ارتباط باشند. وظایف تئوریك و تحقیقی عاجل یا درازمدت، تا جایی كه مشی چریكی این وظایف را درك می‌كرد، در كلیّت خود مشخص بودند. یعنی ما نه با یكی دو سازمان چریكی و هوادارانش، بلكه با یك جنبش به معنای واقعی كلمه كه گسترده‌تر از چهارچوب این سازمان‌ها عمل می‌كرد، سر و كار داشتیم. جنبش دانشجویی با تمام پیچیدگی تشكیلاتی و مبارزاتی، ادامه‌كاری، تلفیق كار مخفی و علنی، توان مبارزاتی بالا، یكی از نمودهای این جنبش بود كه غیرممكن است بتوان آن را صرفاً در چهارچوب هواداران دانشجویی یك سازمان چریكی خاص تصور كرد. باید گفت كه شمار عملیات چریكی در آن سال‌ها، در مقایسه با عملیات نظامی مجاهدین بعد از سال شصت اندك بوده اما تأثیر عظیمی كه این مشی قبل از انقلاب در كل جنبش گذاشت – اعم از بسیج، سازماندهی، هدفمند كردن و جدیت دادن به جنبش و آدم‌های سیاسی آن دوره – به هیچ رو با بعد از سال شصت یكی نیست.
هنوز برایم سؤال است كه چگونه مشی چریكی آن دوران توانست چنین تأثیر عظیمی را بر جنبش بگذارد و چگونه می‌شد با چنین بسیج گسترده‌ای در راستای مشی‌ای كه درست و توده‌ای باشد، گام برداشت. نمونه‌های كلاسیك چنین جوش و خروش، تلاش مجدانه و هدفمند در مقیاس بسیار گسترده را شاید بتوان ۱۸۹۴ به بعد در روسیه یا ۱۸۸۰ در آلمان نام برد. همواره این سؤال در بررسی مشی چریكی مطرح می‌شود كه چرا فعالیتِ گروه‌ها و محافلی كه از ابتدا با مشی چریكی مرزبندی داشتند پژواكی در جنبش نداشت و از سطح كار محفلی فراتر نرفت. این درست است كه مشی چریكی در نهایت یك جریان انقلابی – روشنفكری بود و ربطی به جنبش كارگری نداشت، اما سیاسی‌كارها نیز نتوانستند نه در جنبش روشنفكری و نه در جنبش كارگری تأثیری بگذارند. می‌گویند توده‌ها از آن جهت تحت تأثیر مشی چریکی قرار می‌گیرند که در مقایسه با کار سیاسی‌کارها، بمب‌گذاری یا ترور فلان عامل رژیم یا مستشار آمریكایی سر و صدای زیادی در جامعه برپامی‌كند و كاربرد تبلیغی گسترده‌ای دارد. اما این توضیح درستی نیست. به نظر من به درک مشی سیاسی آن دوران همان قدر انتقاد وارد است كه به مشی چریکی. در دو نمونه كلاسیك آلمان و روسیه كه از آن‌ها یاد كردیم، از همان ابتدای فعالیت خود، چنان كار عظیم نظری ارائه دادند و آن چنان مسائل حاد جامعه، گره‌گاه‌های جنبش و جنبش كارگری را ریشه‌ای تحلیل كردند و نظرات ‌ایدئولوژیك حاكم را به نقد كشیدند كه نظر بسیاری از روشنفكران انقلابی و جنبش كارگری را به خود جلب كرد و شور انقلابی و تشنگی برای فهم این تئوری‌ها و راه تغییر جامعه را گشود. چشم‌انداز و افق روشن و ممکنی بر بطن داده‌های عینی دوران خود برای آینده مستدل می‌شد. در نظر بگیریم كه كتب پلخانف در شرح ماركسیسم و نقد نظرات رایج آن دوره روسیه چگونه هنوز بعد از گذشت یك قرن در تمام كشورهای دنیا خوانده می‌شود و تازگی و عمق خود را دارد. نظریاتی كه در اصل به مسائل كاملاً ویژه روسیه در آن زمان می‌پردازد: مانند: نقش شخصیت، رشد سرمایه‌داری در روسیه، تاریخ و نیروی محرك آن، طبقه كارگر و بالندگی آن در روسیه، نقد نظرات مطرح در آن زمان و غیره. این آثار بن‌بست‌ها و تنگناهای جنبش آن دوره را در عرصۀ نظری حل كرده، چشم‌اندازهای واقعی در مقابل جنبش كارگری گشودند و آرمان‌ها و اهداف جنبش را در چارچوب شرایط تاریخی مشخص نشان دادند. طبیعی است كه محافل سیاسی‌كار كه فعالیتشان در حد توضیح ارزش اضافی به زبان ساده برای چند كارگر یا ارائه چند تحلیل عام اقتصادی بود، نمی‌توانستند در سال‌های ۵۰ در مقابل مشی چریكی عرض اندام كنند.

شروع انقلاب و ملاحظاتی عمومی دربارۀ انقلاب به طور كلی
اینكه انقلاب ۱۳۵۷ از چه واقعه‌ای شروع شد، كاملاً جنبۀ ایدئولوژیك پیدا كرده است. جمهوری اسلامی شروع آن را با توهین به خمینی و تظاهرات طلاب در دی ۱۳۵۶ می‌داند. عده‌ای هم قیام مردم تبریز در بهمن ماه همان سال را به خاطر گستردگی و توده‌ای بودنش آغاز انقلاب می‌دانند. برخی نیروهای چپ «مبارزات خارج از محدوده» را به خاطر جنبه توده‌ای آن برجسته می‌كنند. نویسندگان و روشنفكران، شب‌های شعر در انجمن گوته و دانشگاه صنعتی را به میان می‌كشند. طبعا با درك خاص هر كس از این وقایع، اهمیت آن‌ها كم یا زیاد می‌شود یا جنبه‌هایی از آن برجسته می‌گردد. همان گونه كه هر واقعه و خبری را همین
امروز افراد گوناگون به شیوه‌های متفاوت و متضادی ارزیابی می‌كنند. از اینرو شاید لازم باشد درك كلی خودم از انقلاب، رهبری انقلاب و توده‌ها را مشخص كنم تا روشن شود كه شرح حوادث گذشته با چه بینشی بازگو می‌گردد:
انقلاب روندی پیچیده و ارگانیك است كه با سطح بالایی از آگاهی و تجربۀ توده‌ای سر و كار دارد. در روند انقلاب، گویی توده‌ها یكدیگر را محك می‌زنند و می‌سنجند كه تا چه حد می‌توانند به یكدیگر در این پروژۀ عظیم اعتماد كنند و مخاطرۀ بیكاری، گرسنگی، زندان، زخمی شدن و حتی خطر مرگ را به جان بخرند.‌ آیا همگی مصمم‌اند كه این مسیر را تا آخر بپیمایند؟ منافع ناهمگون در یك مقطع زمانی آنچنان گره می‌خورد كه سرنوشت هر فردی به همت دیگران بستگی پیدا می‌كند. هر مبارزه‌ای در عین حال که به افراد درگیر مبارزه نیرو می‌دهد و آن‌ها را با نواقص و ضعف‌های مبارزه‌شان هم آشنا می‌كند، صرفاً با به میدان آمدن افراد و مواجهه با نقاط ضعف است که ارتقا کیفی مبارزه هم ممکن می‌شود.
نمی‌توان اهمیت مبارزات گوناگون را كه در مقطع زمانی كوتاهی رخ می‌دهند، برای آینده جنبش در همان زمان حدس زد، زیرا آینده جنبش در آن هنگام غیرقابل‌پیشبینی است. صرفاً با دید پسینی است که هر کسی با دید خاص خود، مراحل این مبارزات را نظم و ارتباط می‌دهد و به هریك اولویت خاصی می‌بخشد. جنبش‌های گوناگون به ظاهر جدا از یكدیگر اتفاق می‌افتند. این مبارزات پراكنده صرف نظر از انگیزه و مطالباتی كه خاص هر یك از آن‌هاست، نقشی آزمایشی در كل جنبش و روند انقلاب دارند تا بخش‌های دیگر جنبش بسنجند كه تا كجا می‌توانند برای نبرد قطعی انقلابی روی نیروی یكدیگر حساب كنند. در دوران انقلاب، توده‌ها مجبورند كه در بارۀ نظم آتی زندگی‌شان، اموری كه تا كنون به عهدۀ حكومتگران و طبقۀ حاكم می‌گذاشته‌اند، مستقلا فكر كنند و تصمیم بگیرند. هر حركت و هر تظاهراتی نقش ویژۀ خود را دارد و تجربیات آن، چه در موفقیت و چه در شكست و كاستی‌ها، از كانال‌های گوناگون و حتی دهن به دهن انتقال می‌یابد.
باید در نظر داشت كه راه‌های ارتباطی آن زمان بسیار محدود بود. رژیم موفق شده بود تمام رادیوهای مخالف را كه سال‌ها از خارج از كشور پخش می‌شد با روش‌های گوناگون دیپلماتیك تعطیل كند. ارتباطات تلفنی ناامن‌ترین وسیله ارتباطی بود. بیشتر اطلاعات یا دهن به دهن یا به صورت دستنویس تكثیر و پخش می‌شد. با توجه به سلطه ساواك، بی‌اعتمادی فرد حتی به نزدیكترین كسانش مانع بزرگی در راه ارتباط بود. با وجود تمام این محدودیت‌ها، كانال‌های ارتباطی از طریق هزاران رشته نامرئی، تصادفی، موقتی و استثنایی كار می‌كرد.
بررسی كرونولوژیكِ اعتراضات مردم تا پیروزی انقلاب علیه رژیم پهلوی، این را القا می‌كند که ظاهراً حوادث سیری كاملاً خطی و صعودی و با جهش‌های كیفی پیموده‌اند. اما تا خود ۲۲ بهمن، هر روز و هر حادثه سرشار از نگرانی نسبت به آینده نامعلوم انقلاب بود. پس از هر سركوبی، نگرانی واقعی از این بود كه انقلاب تا چند دهه بعد به عقب بیافتد و در پس هر پیروزی، نگران ضد حملۀ رژیم و سركوب قطعی انقلاب بودیم. آینده در نظر شركت‌كنندگان در انقلاب ابداً چیزی مسلم، خطی و رو به پیروزی نمی‌نمود و كمتر نشانی از خوش خیالی از پیروزی زودرس مشاهده می‌شد، درست برعكس دوران جمهوری اسلامی كه به دنبال هر تظاهراتی، تصور عمومی این است كه رژیم به زودی سرنگون خواهد شد.

مسألۀ نقش رهبری در سرنگونی سلطنت
نقش رهبری در قیام ۵۷ مسأله‌ای است كه هر كس بنا بر درك خاصی كه از آن دارد، سیر وقایع انقلاب را به گونه‌ای خاص تفسیر و معرفی می‌كند. مثلا بازگویی وقایع انقلاب بر اساس این اعتقاد كه خمینی انقلاب را گام به گام به پیروزی هدایت كرد با این اعتقاد كه انقلاب شكست خورد و علت آن فقدان رهبری حزب كمونیست بود، تفاوت می‌كند. به یاد دارم كه در آن روزها از عدم وجود یك رهبری كمونیستی در انقلاب به منظور جلوگیری از اتلاف نیروها که در یك راستای هدفمند مورد استفاده قرار گیرد، رنج می‌بردیم. اما اكنون به نظرم می‌رسد كه آنچه زیر لوای «نبود رهبری» عنوان می‌شد، در واقع مجموعه‌ای از نارسایی‌های درون جنبش است كه به آن هویتی انتزاعی و مستقل داده می‌شود. این آرزوی درونی و نیاز به رهبری مافوقِ جنبش شبیه چیزی است كه فوئرباخ در رابطه با وجود خدا بیان می‌كند. او می‌گوید: «انسان توانایی، دانایی، بخشش و رأفتی را كه در خود انسان واقعی به صورت محدود و ناقص وجود دارد، انتزاع كرده، به آن كمال و مطلقیت می‌بخشد و همچون صفات یك هستی انتزاعی و مافوق انسان تصور كرده، آن را می‌پرستد و در مقابل و فراتر از خود قرار می‌دهد». با درک مشابهی نارسایی‌ها و محدودیت‌ها آنچنان در دوران انقلاب برجسته می‌شود كه اغلب آرزو می‌كنند‌ ای كاش فرد یا نیرویی از بالا می‌توانست این نارسایی‌ها و محدودیت‌ها را برطرف كند و انقلاب را رهبری نماید. انقلاب اما بر ابتكارات توده‌ای از پایین استوار است، این ابتكارات توده‌ای از پایین اما نه توسط افراد منفرد بلكه از كانال تشكل‌های متعدد درون جنبش می‌گذرد كه از سال‌ها قبل از انقلاب به وجود آمده‌اند و توانسته‌اند در شرایط گوناگون به حیات خود ادامه دهند. آرمان‌ها، تشكلات و آگاهی حاكم بر یك انقلاب هر چند كه با بروز انقلاب بر همگان آشكار می‌شود، اما این‌ها در واقع به ثمر رسیدن آن نهال‌هایی است كه از سال‌ها قبل كاشته شده بودند. در انقلاب ۵۷ نه تنها در مورد جریانات چپ بلكه در میان جریانات مذهبی یا دیگر جریانات می‌توانستیم مشاهده كنیم كه چگونه فرایند رسیدن به وحدت نظر حول مسائل هر روزه انقلاب یا تشكل و سازماندهی و مبارزه آن‌ها در واقع ثمرۀ تشكلات و كار سیاسی و فرهنگی آن‌ها طی سال‌های قبل بود. هنگام انقلاب رهبری بیشتر جنبه سمبلیك و صوری دارد. آنچه واقعاً عمل می‌كند ابتكار عمل لحظه‌ای فعالین و مبارزین شركت‌كننده در جنبش است. اما این‌ها از صفر و ناگهان به میدان مبارزه نمی‌آیند بلكه كوله‌بار تجربیات مبارزات و آگاهی پیشین را با خود حمل می‌كنند. فرایند تصمیم‌گیری، فرایند رسیدن به وحدت نظر، توانایی سازماندهی جنبش در پراكنده‌ترین بخش‌های خود، توانایی ابتكار عمل و غیره آن چیزهایی است كه از بیرون چنان به نظر می‌رسد كه جریان یا طبقه‌ای واقعاً جنبش را رهبری می‌كند و این تصور زمانی شدیدتر می‌شود كه فرد یا تشكلی بر فراز این جریان به طور سمبلیك و متمركز وجود داشته باشد.
جمهوری اسلامی تمام كوشش خود را بعدها به كار برد، تا با روایت خاص خود از جریان انقلاب ۵۷ و جمع‌آوری انتخابی و هدفمند و جهت‌دار وقایع، چنین جلوه دهد كه گویا خمینی از نجف و بعدها از پاریس با دادن اعلامیه‌ها و رهنمودها و سخنرانی‌ها روند انقلاب را رهبری می‌كرد. به عنوان كسی كه در آن سال‌ها از نزدیك در جریان تقریبا تمام حركت‌ها بودم باید بگویم كه ذره‌ای حقیقت در این اسطوره‌ها نیست. تمام اعلامیه‌ها و رهنمودهای خمینی روزها بعد از آن كه اشكال جدید مبارزه عملاً در كوچه و خیابان جاری بود، منتشر می‌شد. دقیقا به یاد دارم كه در آستانه قیام بهمن تا حوالی بعد از ظهر، ماشین‌های كمیتۀ امام با بلندگو در خیابان‌های اطراف میدان فوزیه (امام حسین) دائما فریاد می‌زدند كه امام فرمان حمله به پادگان‌ها را نداده و اسلحه‌ها را پس دهید. یا اینكه، بلافاصله پس از ۱۷ شهریور و با شروع اعتصابات عمومی، مذهبی‌ها از اینكه مبادا با انتقال محور مبارزه به كارخانه‌ها و ادارات، نقش نیروهای كمونیست برجسته شود می‌گفتند كه امام هنوز دستور اعتصاب نداده است. مدت‌ها بعد، پس از مذاكره مهندس بازرگان به عنوان نماینده خمینی با كارگران اعتصابی نفت وضعیت تغییر كرد. مورد دیگر، هنگام روی كار آمدن دولت نظامی ازهاری، اولین‌بار جوانان محله‌های پائین شهر پس از ساعت ۹ شب و آغاز منع رفت و آمد شبانه در سر كوچه‌های محل جمع می‌شدند و آتشی برای بیشتر گرم شدن و نشستن دور آن می‌افروختند و با آمدن ماشین‌های ارتش و پلیس فرار می‌كردند و دوباره جمع می‌شدند و شعار می‌دادند. این شكل مبارزه شبانه به فاصله چند روز تقریبا به تمام محلات دیگر شهر سرایت كرد. بعد از گذشت روزها از همه‌گیر شدن این مبارزه، خمینی و جریانات مذهبی سعی داشتند این امر را به نفع خود كانالیزه كنند و از آنجا كه به نظر آن‌ها شعارها چندان مذهبی نبودند، تلاش نمودند كه شعار الله اكبر را جایگزین كنند. در این رابطه، اعلامیه خمینی روزها پس از رواج سراسری این شكل مبارزه انتشار یافت. این شكل مبارزه حتی در دورۀ اول حكومت نظامی پس از ۱۷ شهریور غیرقابل تصور بود چرا كه هنوز کسی جرأت نمی‌كرد نزد همسایه‌ها شبانه شعار دهد. شروع این شكل مبارزه در واقع رابطۀ تنگاتنگی با همگانی شدن جنبش دانش‌آموزی داشت و پس از ۱۳ آبان ابتدا توسط جوانان كم سن و سال محل و با جنگ و گریزهای شبانه ابداع و بعدها همگانی شد.
باید خاطر نشان كرد كه طی بیش از یكسال، از شروع جنبش تا آذرماه ۵۷، تنها راهپیمایی ۱۶ شهریور كه جریانات لیبرال و روحانیون آن را با مجوز رسمی بر پا كردند، از قبل اعلام شده بود وگرنه انواع تظاهرات دیگر همه فاقد رهبری و بدون اعلام قبلی بود. مسألۀ مهم غافلگیری پلیس بود وگرنه هر حركتی هر چند هم كه بزرگ و سازماندهی شده بود توسط پلیس سركوب می‌شد.
از دیدگاه سنتی چپ در‌ایران مسألۀ نقش رهبری در انقلاب، امری كاملاً قالبی و شماتیك است. طبق این الگو، انقلابی «كامل و درست» است كه طبقه كارگر آن را رهبری كند و خود طبقه كارگر زیر رهبری حزب كمونیست به عنوان حزب طبقه كارگر باشد. مشكل اینجاست كه چنین شمایی نه در انقلاب ۵۷ بلكه در هیچ انقلاب توده‌ای در جهان از انقلاب كبیر فرانسه تا انقلابات ۱۸۴۸، كمون پاریس، انقلابات ۱۹۰۵ و فوریه ۱۹۱۷ روسیه، انقلاب ۱۹۱۸ آلمان و… حتی ذره‌ای مصداق نداشته و نمی‌توانسته داشته باشد. تذكر این نكته از این جهت مهم است كه كسانی كه با چنین دیدی به مبارزات انقلاب ۵۷ می‌نگرند در توضیح هر نارسایی كه می‌تواند كاملاً عادی باشد، ترجیع‌بند «عدم وجود صف مستقل طبقه كارگر و نبود حزبش» را تكرار می‌كنند. و در توضیح وقایع حداكثر به كلی گویی‌هایی نظیر «قدرت و مبارزات قهرمانانه طبقه كارگر» بسنده می‌كنند. تصور این جریانات از «انقلاب واقعی» در واقع بیشتر شبیه پوسترها و فیلم‌های تبلیغاتی می‌ماند تا زندگی واقعی و حرکت واقعی جامعه. بر طبق این تصور، جمعی كارگر خشمگین با مشت‌های آهنین و لباس كار روغنی با پرچم سرخ، انقلاب را به پیش می‌برند. دیدگاهی كه در نهایت به توده‌ها به مثابه پشت جبهه و هوادار حزب و نه به مثابه نیرویی مستقل، می‌نگرد. چنین دیدگاهی نوعی بازسازی تاریخ با استناد به چند نقل قول از كلاسیك‌های ماركسیسم است. منابع و كتاب‌هایی هم كه در بررسی انقلابات گذشته (مثل تاریخ مختصر حزب كمونیست شوروی) مورد استناد است منابعی هستند كه خود با همین دیدگاه نگاشته شده‌اند. طبیعی است كه وقتی درك از انقلاب و مبارزه طبقاتی و طبقه كارگر و نقش او در انقلاب با این الگوها و سیستم فكری فهمیده شود، آنگاه چپ سنتی در مورد انقلابات واقعی، دنبال گمشده خود، یعنی رهبری جنبش، حزب طبقه كارگر و حتی خود طبقه كارگر می‌گردد. چنین دیدگاهی دربارۀ جنبش كارگری و آگاهی طبقاتی در جنبش كمونیستی از زمان انترناسیونال دوم به بعد حاكمیت بلامنازع دارد و تاریخ‌های جنبش‌های كارگری‌ای كه نوشته شده، نیز غالباً بر اساس همین دیدگاه بوده است. متأسفانه در جنبش ما نه دیدگاه رزا لوگزامبورگ حول مسألۀ رابطه حزب، اتحادیه‌های كارگری و جنبش كارگری یا رابطه مبارزه اقتصادی و سیاسی، مورد بررسی جدی قرار گرفته است و نه كار عظیم ادوارد تامپسون در بررسی تاریخ جنبش كارگری انگلستان علیه درك‌های یك جانبه و اسطوره‌ای حاكم در مورد خود طبقه كارگر و آگاهی طبقاتی.
دیدگاه‌های لیبرالی كه اساساً نقشی برای توده‌ها جز پشتیبانی از چك و چانه زدن آن‌ها با رژیم حاكم و سهیم شدن خودشان در قدرت، زیر لوای حكومت قانون و انتخابات آزاد قائل نیستند، هرگونه حركت مستقل توده‌ای را به بهانه هرج و مرج و خشونت‌گرایی نفی كرده، از آن‌ها به عنوان انحرافات جنبش یاد می‌كنند.
این برایم جالب بود كه هرچه اتوریته نیروهای مذهبی و خمینی در جنبش بیشتر و نقش نیروهای چپ و كمونیست كم رنگ‌تر می‌شد، طیف‌های گوناگون ارتجاعی یا لیبرالی با نگرانی كمتر و گستردگی بیشتر به صف مخالفین می‌پیوستند. بر این اساس، اینكه گویا صرفاً جریانات مذهبی مسئول جو ضدكمونیستی درون انقلاب بودند، به نظرم تنها یك وجه مسأله است زیرا لیبرال‌های لائیك هم شریك آن جریانات بودند. از آنجا كه جنبش بسیار رادیكال بود آن‌ها دیگر نمی‌توانستند از سرعت پیشروی جنبش كه «به عرش هجوم می‌برد» جلوگیری كنند. برای اینکه مبادا انقلاب ذره‌ای بوی كمونیسم و رادیكالیسم بدهد هر جا كه می‌توانستند سعی در تقویت رهبری خمینی به عنوان رهبری بلامنازع كردند. بعدها طبق پرنسیپ عمومی‌ای كه دارند به محض اینكه بوی لجن جمهوری اسلامی همه جا را فراگرفت، به جعل این امر پرداختند كه گویا كمونیست‌ها مسئول به قدرت رسیدن خمینی بودند. جالب اینجاست كه كشورهای غربی نیز از ترس نفوذ كمونیست‌ها تا جایی كه می‌توانستند به تقویت آلترناتیو خمینی پرداختند و بعدها كوشیدند علت این پدیده را در فرهنگ «ضد مدرنیته و سنتی» مردم‌ ایران ارزیابی كنند.

نقش تشكیلات در انقلاب
در جریان انقلاب ۵۷ مسألۀ تشكیلات با تمام پیچیدگی‌هایش مطرح بود. هرچند برخی جریانات دارای تشكیلات سراسری بودند جای خالی یك تشكیلات سراسری و متمركز احساس می‌شد. تشكل‌های سراسری فدائیان، مجاهدین م-ل، حزب توده، جبهۀ ملی و نهضت آزادی وجود داشتند اما در مقایسه با عظمت جنبش بسیار ضعیف بودند. تشكل‌های روحانیت وشبكه‌های آن‌ها نیز وجود داشت اما گستردگی جنش بسیار از آن‌ها فراتر بود. در كنار این‌ها تشكلات دانشجویی چه مذهبی و چه چپ نیز وجود داشت. به رغم این‌ها، مسألۀ نبود یك تشكیلات سراسری و متمركز در همه جا مطرح بود. این نكته نیز مانند ضرورت رهبری كه فقدانش احساس می‌شد، دركی انتزاعی است كه ریشه و مسائل واقعی جنبش را به نحوی مخدوش طرح می‌كند. انتظار می‌رفت تشكیلاتی باشد كه دستور صادر كند و همه مردم این دستورات را اجرا كنند. در روند انقلاب چنین تصوری كاملاً خیالی است. با فرض وجود چنین تشكیلاتی و چنین اتوریته‌ای، دیگر صحبت نه بر سر انقلاب بلكه كودتا یا حداكثر پیروزی یك نیروی خاص خواهد بود. چنین تشكیلاتی را مجاهدین پس از سال شصت داشتند و اتوریتۀ معنوی آن‌ها در جنبش نیز بسیار زیاد بود. تفاوت ماهوی وجود دارد بین زمانی كه چند هزار نفر در یك تظاهرات خودانگیخته شركت می‌كنند نسبت به حالتی كه حتی چند میلیون آدم به فراخوان فلان حزب پاسخ می‌دهند و در میتینگی شركت می‌كنند، زیرا در حالت اول ابتكار توده‌ای از پائین می‌جوشد حال آنكه در صورت دوم فرمانبری است كه حاكم است. اما روند انقلاب و ضرورت تشكیلات را باید از زاویه دیگری نگریست. در روند انقلاب مسأله این نیست كه میلیون‌ها انسان در این یا آن كمیته حزبی سازمان داده شوند و برنامه روزانه برایشان تعیین شود، بلكه مهم این است كه در مقیاس وسیع، توده‌ها این ضعف یعنی عدم سازماندهی را متوجه شده و در ابعاد وسیع دست به ‌ایجاد انواع تشكلات می‌زنند: كمیته‌های محل، كمیته‌های اعتصاب، شوراهای مختلف، كمیته‌های كمك به پیشبرد امور مستقل از بوروكراسی دولتی، جمع‌های ارتباطی برای شركت در تظاهرات، جمع‌های كمك‌رسانی به اهالی و غیره. اما به خصوص در شرایط انقلاب رهنمودهایی مانند «توده‌ها خود را متشكل كنید» فقط یك موعظۀ تو خالی باقی می‌ماند. اتفاقا در چنین دورانی ‌ایجاد تشكیلات توده‌ای چپ از هر زمان دیگر سخت‌تر است هر چند كه ضرورت آن بر همگان آشكار باشد. تا آنجایی كه من شاهدش بودم تشكل‌های گوناگون سیاسی یا غیرسیاسی قبل از انقلاب هستند كه نقش تازه‌ای به عهده می‌گیرند و كارایی خود را در انقلاب نشان می‌دهند. در آن لحظه است كه با تمام وجود كم كاری‌های دوران قبل از شروع جنبش را می‌توان حس كرد. در حالی كه نیروهای مذهبی به سرعت دست به ‌ایجاد محافل و مجامع متعدد می‌زدند و مراسم و بحث‌ها و آموزش و كارهایشان را به خوبی پیش می‌بردند و می‌توانستند به سرعت به تبلیغ و جذب نیرو بپردازند، ما جریانات كمونیستی حتی در همان مقیاس كوچكتر با مشكلات متعددی روبرو بودیم. با وجود اینكه نیروهای منفرد زیادی تمایل به فعالیت با نیروهای كمونیستی داشتند، امكان سازماندهی ما با مشكلات عدیده‌ای روبرو بود:
نخست اینكه رعایت ضروری و حیاتی مسائل امنیتی در برپایی تشكل‌ها و محافل باز و بزرگتر عاملی كند كننده است. خطرات و عواقب عدم رعایت مسائل امنیتی برای جریانات كمونیستی همواره و حتی در اوج جنبش كاملاً جدی است و نمی‌توان به بهانۀ ضرورت رشد آن را دست كم گرفت. نه می‌توان روی سرنگونی رژیم حاكم شرط‌بندی كرد و نه می‌توان به رژیم بعدی اعتماد كرد. برای ما نیز كه در جنبش دانشجویی كاملاً متشكل بودیم، سازماندهی نیروهای فراوانی كه تمایل به مبارزه در كنار ما داشتند، تقریبا صفر بود. به نظرم تنها حساسیت زیاد و لازم ما در رعایت مسائل امنیتی، مانع اصلی این امر نبود، بلكه در دیدگاه ما چنین ضرورتی حس نمی‌شد و نوعی غافلگیری ما را همچون موارد دیگر فلج كرده بود.
دیگر اینكه برای نیروهایی كه چشم‌انداز كسب قدرت نزدیك است یا آلترناتیو آن‌ها نیاز چندانی به واژگونی ریشه‌ای نظام موجود ندارد، چشم‌اندازها و مطالبات ملموس و وظایف بلاواسطه عملی مشخص است. در چنین شرایطی نفس كارآیی عملی و مشاهدۀ سریع نتایج كار به رشد و گسترش آن‌ها شتاب می‌بخشد، حال آنكه وضع در چشم‌انداز تشكل‌های كمونیستی چنین نیست.
این تصور عموماً جا افتاده است كه گویا وجود یك تشكل عظیم و سراسری لازمۀ پیروزی انقلاب است. شاید كمون پاریس بهترین نمونه علیه چنین دیدگاهی باشد. تشكل‌های ژاكوبن‌ها، آنارشیست‌ها و بین‌الملل اول ناگهان تغییر ماهیت دادند و كمون را به ارمغان آوردند.
مهم متشكل بودن گروه‌های گوناگون است كه توانایی كار هدفمند موضعی را داشته باشند. آنچه مهم است وجود این پایه‌های متشكل است و گرنه تودۀ اتمیزه و افراد منفرد حداكثر یك شورش را پیش می‌برند و نه یك حركت پیگیر و انقلاب را. این امر چه در تظاهرات موضعی و چه در افشاگری‌ها، چه در جنگ و گریزهای خیابانی و محله‌ای و چه در اعتصابات یا بعدا در پیدایش شوراها و كمیته‌های محلات و كارخانه … نقش بسیار مهمی داشت وگرنه هیچ رهبری نمی‌تواند چیزی را از بالا سازماندهی كند و در هر لحظه دربارۀ همه چیز تصمیم بگیرد. در دوران انقلاب گروه‌های دانشجویی و به خصوص گروه‌های فراوان مذهبی نقش بسیار مهمی در ادامه‌كاری داشتند. به نظرم اغلب مسألۀ تشكیلات كاملاً انتزاعی و مستقل از تئوری طرح می‌گردد. مسألۀ اساسی صرف تشكیلات نیست، بلكه ‌ایدئولوژی و پاسخ داشتن است، یعنی آموزش و سازماندهی آینده جامعه. یعنی تشكیلات نه صرفاً به عنوان عامل مبارزه بلكه باید ضامن ادامه‌كاری و ادارۀ جامعه آتی نیز باشد. نكته‌ای كه از دور در مورد نیروهای مذهبی برایم عجیب بود، توانایی سازماندهی گسترده و آموزش بالنسبه سریع و سیستماتیكی بود كه برای نیروهای تازه جذب شده انجام می‌گرفت.

حساسیت‌های خاص آن دوران
برای ارزیابی اشتباهات آن دوران باید حساسیت‌ها و شرایط همان دوران را به دقت شناخت و ارزیابی كرد نه آنكه صرفا بر اساس وقایعی كه بعدها پیش آمده و به حاكمیت جمهوری انجامیده، به داوری بنشینم. اغلب به فعالین آن دوره انتقاد می‌شود كه در مرزبندی و مبارزه با نیروهای مذهبی كه بعدها جمهوری اسلامی را تشكیل دادند كمتر حساسیت نشان می‌دادند و خطر آن‌ها را جدی نمی‌گرفتند. واقعیت این است که شرایط ‌ایران و منطقه قبل و بعد از انقلاب تفاوت بسیار داشت و كمتر كسی حتی تصور حكومت اسلامی و سلطۀ روحانیت را جدی می‌گرفت. هیچ نمونۀ تاریخی‌ای برای تحقق چنین رژیمی موجود نبود. جهان، منطقه و‌ ایران در جو جنگ سرد به سر می‌برد. وحشت آمریكا و رژیم شاه از كمونیسم بود و آن‌ها با تشویق و میدان دادن به اندیشه‌های اسلامی، ابزار مفیدی در جنگ علیه كمونیسم می‌دیدند كه البته بیشتر كمونیسم روسی مد نظر آن‌ها بود. جنگ‌های ویتنام، هندوچین، لائوس و كامبوج هنوز تازه بودند. تصور ما نیز از پیروزی و تجربۀ انقلاب بیشتر مدل‌های ویتنام و الجزایر و كوبا و فلسطین بود. جنگ‌های طولانی جبهه‌های آزادیبخش را كه در آن زمان در كشورهای متعددی وجود داشت، در نظر داشتیم.
مسألۀ بعدی جان سختی حكومت پهلوی و نقش آمریكا در جهان و در دوران جنگ سرد بود. باندی انگلی از مشتی تازه به دروان رسیده و بی‌فرهنگ كه چیزی جز چاپیدن و چاپلوسی در آن‌ها سراغ نمی‌توان گرفت به مدت نیم قرن بر‌ایران حكومت كردند. دولتی كه ‌ایدئولوژی‌اش تركیبی از كیش شخصیت تهوع‌آور و شوینیسم بی‌محتوا و کاریکاتوری از مدرنیسمی بود كه صرفاً در ظاهر و طرز لباس پوشیدن تجلی می‌كرد، رژیمی كه در آن هم پدر و هم پسر با كودتا و با كمك انگلیس سر كار آمدند و با سرنیزه و غارت حكومت كرده، جماعتی از نوكرصفتان و چاپلوسان هوادارش بودند. این رژیم از دوران ۲۰ تا ۳۲ جان سالم بدر برد. شاه یكبار در سال ۳۲ مجبور به ترك ‌ایران شده، ولی دوباره برگشته و توانسته بود سال‌های ۳۹ تا ۴۲ را با سركوب سپری كند. زمانی كه شاه در دی ۵۷ از‌ایران فرار كرد، نه تنها بین سلطنت‌طلبان بلكه در میان مخالفین آن نیز بازگشت شاه و سركوب دوبارۀ جنبش دور از تصور نبود. تنها پس از ۲۲ بهمن و فروپاشی كامل سیستم ارتش و دستگاه‌های سركوب شاه بود كه همه غیرقابل بازگشت بودن سلطنت را پذیرفتند. تصور عمومی از جان سخت بودن رژیم شاه، برعكسِ باور معمول دربارۀ جمهوری اسلامی بود كه از بدو تحكیمش، عموما عده‌ای توهم داشتند كه حاکمان جدید بزودی خواهند رفت و در کل سرنگونی جمهوری اسلامی، ساده‌لوحانه، آسان تصور می‌شد. به هرحال در آن دوران، وحشت از ناتوانی جنبش برای نابودی كامل رژیم سلطنتی كه از زمان مشروطه به بعد همچون وظیفۀ ناتمام جنبش دمكراتیك و ضدامپریالیستی تلقی می‌شد طبیعی بود كه تمام توجه و حساسیت جنبش و نیروهای گوناگون روی خلاصی از سلطنت متمركز شود و مسائل دیگر از جمله احتمال روی كار آمدن جمهوری اسلامی در درجۀ دوم اهمیت قرار گیرد.
بهرحال آنچه پس از انقلاب در ایران حاکم شد، نتیجه مبارزه حاد جریانات پس از انقلاب، نتیجه تناسب قوای متضاد بر بطن ملزومات جامعه بود. بعدها لیبرال‌ها این تز را بعنوان علل شکست انقلاب و پیروزی جمهوری اسلام می خواهند به کرسی بنشانند که علت، در عدم حمایت کمونیست‌ها از اصول دمکراسی که منظورشان عدم حمایت از مواضع لیبرال‌ها است. این به مانند این است که ما بخواهیم لیبرالها را سرزنش کنیم که چرا از مواضع کمونیستها دفاع نکردند و آنرا بخواهیم عوامفریبانه به مثابه علل شکست انقلاب تئوریزه کنیم.

مبارزات خارج از محدوده
در اطراف تهران محله‌هایی شكل گرفته بود كه خانواده‌هایی بدون داشتن مجوز خانه‌سازی، سال‌ها در آنجا اقامت داشتند. بسیاری از جوانان حتی در آنجا به دنیا آمده بودند. شهرداری تهران در سال ۱۳۵۶ تصمیم گرفت كه این خانه‌ها را به عنوان اینكه غیرقانونی ساخته شده‌اند، با خاك یكسان كند. مبارزات خارج از محدوده، مقاومت مردم زحمتكش در برابر این تصمیم ظالمانه بود. مأموران شهرداری با حمایت گسترده گارد و ژاندارمری، مأمور اجرای این تخریب بودند. من خود برای اولین‌بار از نزدیك شاهد این مبارزات توده‌ای بودم و می‌دیدم كه چگونه زن، مرد، بچه و جوان كه شاهد خراب كردن خانۀ خود یا همسایه‌شان بودند، ناگهان به حلقۀ گارد حمله می‌بردند و با سنگ و چوب، مأموران گارد شهربانی و ژاندارمری و لودرهای شهرداری را از منطقه می‌راندند. شدت تهاجم، عزم و خشم مردم و جوانان به حدی بود كه لودرهای شهرداری در بیابان‌ها اطراف با سرعت فرار می‌كردند و در لای سنگ لاخ و بیابان‌های اطراف گاهی تا نیم متر در هوا معلق بودند. با وجود حضور گسترده گارد، هر روز بعد از چند دقیقه عملیات تخریب عملاً متوقف می‌شد و به روز بعد موكول می‌گردید و جایش را به جنگ و گریز در بیابان و كوچه‌های اطراف می‌داد. نكته‌ای كه جلب نظر می‌كرد این بود كه این مبارزات در مناطق مختلف جنوب و شرق تهران بدون اینكه هیچ ارتباطی با یكدیگر داشته باشند، هر یك مستقلاً مبارزه مشابهی را به پیش می‌بردند. بالاخره رژیم بعد از چند روز عقب‌نشینی كرد.
در مبارزات خارج از محدوده، مردم سیاسی نبودند حتی بعضاً افراد مسن‌تر عكس شاه را در دست داشتند تا اصلا مسأله بعد سیاسی پیدا نكند. این مبارزات حتی پیامد دیگری نداشت و پیش آمد مبارزات بعدی هم نبود و به صورت تك اعتراض با دامنه محدود باقی ماند و تمام شد. اما اهمیت برجسته این مبارزات در این بود كه برای اولین‌بار در اوج قدرقدرتی رژیم با وجود سركوب وحشیانۀ هر گونه مخالفتی، این بار رژیم بود كه عقب‌نشینی می‌كرد. این مبارزات نسیم تازه‌ای در جنبش آن دوره دمید و نشان داد كه مقاومت و مبارزه و حتی پیروزی در آن جو سركوب و خفقان ممكن است. همچنین به نوعی از مبارزه كه جنبۀ توده‌ای و نه چریكی داشت اعتبار داد. تغییر در تفكر و نگرش به مسائل مبارزاتی را امكان‌پذیر و معرفی كرد و به ریزش ترس و وحشت از اعتراض و تظاهرات كمك شایانی نمود. علاوه بر این، مبارزات خارج از محدوده به این اصل از مشروعیت مشی چریكی كه امكان مبارزۀ دیگری غیر از مبارزه مسلحانه وجود ندارد، لطمه زد.

مبارزات از شب شعر سعید سلطان‌پور به بعد
رژیم كه پس از ضربات مهلك سال ۱۳۵۵ بر سازمان‌های چریكی، خود را كاملاً مسلط بر اوضاع فرض می‌كرد، روش‌های خود را از سال ۱۳۵۶ كمی تغییر داد. حكومت در پی آن بود كه همزمان با سركوب سیستماتیك و ریشه‌كن كردن كانون‌هایی كه رادیكال و بالقوه خطرناك می‌دانست، به باز كردن فضا‌هایی برای محافل لیبرالی و روشنفكری بپردازد كه پس از سال‌های ۵۰ كاملاً بسته شده بودند. اما در همان زمان سعی در تحریك و اخراج‌های گستردۀ دانشجویان فعال در فعالیت‌های صنفی و سیاسی می‌نمود، به گونه‌ای كه سال ۱۳۵۶ اوج فشار رژیم بر فعالیت‌های دانشجویی و اخراج دانشجویان فعال و به خصوص چپ بود. در همین راستا كوشید دانشگاه‌هایی را كه سنت طولانی‌تری در مبارزه داشتند، برای همیشه ساكت كند، مثلا تحت عنوان انتقال دانشگاه صنعتی تهران به اصفهان، این دانشگاه كه از فعال‌ترین كانون‌های مبارزاتی بود، از سال ۱۳۵۶ دیگر دانشجو نپذیرفت. که عملاً به معنای تعطیلی دائمی این دانشگاه بود. انتصاب هوشنگ نهاوندی عامل مستقیم دربار که سالها ریاست دفتر مخصوص فرح را به عهده داشت، به ریاست دانشگاه تهران نشانی از مقاصد رژیم و شرکت مستقیم دربار در خاموش کردن جنبش دانشجویی بود. نمونۀ دیگر دانشكده فنی تهران بود كه از همان روز اول مهر ماه ۱۳۵۶ از اولین اقدامات هوشنگ نهاوندی تمام اتاق‌های صنفی دانشكده غارت شده و درها شكسته شده بودند؛ تمام راه‌های فرعی دانشكده به محوطه دانشگاه با زنجیر و نرده بسته شده بود و عملا راه خروجی به جز در غربی كه روبروی مركز گارد باز می‌شد، وجود نداشت؛ بیش از ۱۵۰ نفر از فعالین سیاسی و صنفی این دانشکده بدون هیچ دلیلی از یك تا سه ترم از تحصیل محروم شدند؛ پس از اولین تظاهرات، فقط به دانشجویان سال اول اجازه ورود به دانشكده داده شد و ورود بقیه ممنوع گشت. بعد از مدتی، از همین دانشجویان سال یك نیز بیش از ده نفر برای همیشه از دانشكده اخراج شدند.
نكتۀ دیگر اینكه روی كار آمدن كارتر و سیاست او در تغییر چهرۀ سیاست خارجی آمریكا نیز نقش مهمی داشت. آمریكا پس از جنگ دوم جهانی، سیاست دخالت و كودتا در كشورهای گوناگون و رابطۀ نزدیك و دوستانه با تمام دیكتاتوری‌های منفور آن دوره را دنبال می‌كرد. كارتر با شعار احترام به حقوق بشر، مایل بود كه چهره‌ای دیگر از امریكا ارائه دهد و در این راستا مایل بود كه رژیم شاه به عنوان متحد و دست نشانده دولت آمریكا به بزك كردن چهره خود بپردازد. در آن سال‌ها، فعالیت‌های گسترده دانشجویان خارج از كشور و كنفدراسیون دانشجویان‌ایرانی در افشاگری‌های گسترده خود، آبرویی برای رژیم در خارج باقی نگذاشته بودند و مسألۀ ‌ایران به عنوان نمونۀ آشكار یك دیكتاتوریِ‌ هار در سطح بین‌المللی افشا شده بود.
شب‌های شعر در انستیتوی گوته در مهر ۵۶ و بعد در دانشگاه صنعتی در آبان همان سال در این راستا بود. برای اولین‌بار بعد از سال‌ها به نویسندگان و شاعران كشور اجازه داده می‌شد كه شب شعر داشته باشند. درسال‌های پیش به ندرت به نویسنده یا شاعری اجازه داده می‌شد كه در دانشكده‌ای سخنرانی یا شب شعر داشته باشد.
در شب‌های متعدد در دانشگاه صنعتی تا آنجایی كه به یاد دارم منجمله فریدون تنكابنی، به‌آذین، ناصر زرافشان، باقر مؤمنی سخنرانی داشتند و یكی دو هزار نفر در آن حضور یافتند. اما در ۲۳ آبان، شبی كه قرار بود سعید سلطان‌پور شعرخوانی كند، صدها نفر در جلوی دانشگاه صنعتی در صف باقی مانده بودند تا به داخل بروند. برایم جالب بود كه این همه افراد مشخصاً چپ را در یك جا می‌دیدم. من ته صف بودم و شاهد بودم كه گارد اعلام كرد داخل سالن پر است و درها را به سرعت بست. ناگهان در جلوی در شلوغ شد و گارد سعی كرد كه افراد را به عقب براند كه با شعار و فریاد اعتراض از دو سوی در روبرو شد، بخشی از جمعیت به سمت میدان آزادی و بخش دیگری به سمت میدان انقلاب به حرکت افتاد. در صف دوم صدها نفر می‌شدیم. بلافاصله رفقای با تجربه‌تر جنبش دانشجویی كه سال‌ها تجربه تظاهرات سازماندهی شده را داشتند در جلو و عقب صف با ابتكار عمل، طرح شعارها، گردآمده و سمت و سوی تظاهرات را در دست گرفتند. تظاهرات مسیر راست خیابان را بست و با ترافیك پشت سر امكان رسیدن ماشین‌های گارد منتفی شد. در تمام طول مسیر شیشه تمام بانك‌ها را می‌شكستیم و از جلو کامیون‌های گارد به سرعت به طرف ما می‌آمدند. با نزدیك شدن كامیون‌ها بسیار مراقب بودیم كه با فرار چند نفر كل جمعیت حالت فرار و هزیمت به خود نگیرد بلكه برعكس حالت تهاجمی خود را حفظ كند. به محض اینكه گاردی‌ها فكر می‌كردند می‌توانند بدون مقاومت به داخل جمعیت حمله كنند، باران سنگ و پاره آجر بود كه شیشه‌های ماشین آن‌ها را خرد می‌كرد و برایشان چاره‌ای نمی‌ماند جز اینكه با همان سرعت به راه خود ادامه داده و فرار كنند. از آن پس تمام نفربرهای گارد در تمام كشور مجهز به توری‌های محكم در مقابل شیشه جلو و بغل شدند. یكبار درست بالای سر ما رگبار تیر هوایی شلیك شد. به چهار راه نواب كه رسیدیم دیگر هوا تاریك و جمعیت ما نیز كمتر شده بود و امكان دستگیری در تاریكی زیاد بود. این مسأله یعنی خطر دستگیری در تاریكی شب باعث شد كه حدود میدان نواب كه امكان فرار از خیابان‌ها و كوچه‌ها بود به تظاهرات خاتمه داده شود. در طول مدت تظاهرات، ما كه در آخر صف مواظب انسجام تظاهرات بودیم، هیچ دستگیری‌ای مشاهده نكردیم. این تظاهرات با وجود ناهمگون بودن افراد شركت‌كننده و با اینكه كسی انتظار و آمادگی درگیری با پلیس را نداشت (حتی تعدادی از دخترها با كفش پاشنه‌دار و دامن شركت داشتند) بدون دستگیری و زخمی اجرا شد. فردای آن روز در دانشكده از طریق اعلامیه دیواری و گزارش تظاهرات متوجه شدیم كه جمعیت صدها نفره دیگری به طور موفقیت‌آمیزی در جهت غرب و جنوب غرب تهران تظاهرات داشته‌اند و جمعیت كثیر داخل سالن همراه سعید سلطان‌پور و نویسندگان دیگر تمام شب را در تحصن بسر بردند و هنوز در آنجا بودند. در همان روز از گزارش مفصلی كه روی دیوار چسبانده شده بود، متوجه شدیم كه در سفر شاه به آمریكا، تظاهرات بی‌سابقه‌ای از جانب ‌ایرانیان مقیم آمریكا و دانشجویان ‌ایرانی صورت گرفته، به طوری كه از شدت گاز اشك‌آوری كه پلیس در مراسم استقبال از شاه علیه تظاهركنندگان استفاده كرده بود، از چشمان شاه و فرح و كارتر و همسرش اشك می‌آمد. تظاهرات چندین هزار نفره دانشگاه صنعتی در ۲۳ آبان ۱۳۵۶ بزرگترین تظاهراتی بود كه از سال ۱۳۴۸ (تظاهرات اعتراض به گران شدن بلیط اتوبوس) به بعد در تهران صورت گرفت و تا مقطع تظاهرات ۱۶ شهریور ۱۳۵۷ بزرگترین تظاهرات ضد دولتی دوران انقلاب، در شهر تهران بود.
رژیم در چهارچوب سیاست جدیدش كه می‌خواست تظاهر كند كه همچون كشورهای دمكراتیك همه چیز از طریق قانون و دادگاه علنی پیگیری می‌شود، عده‌ای را به عنوان «عاملین اغتشاشات دانشگاه صنعتی» به محاكمه علنی كشاند و تا ماه‌ها اخبار این دادگاه و مصاحبه‌ها و سخنان وكلای مدافع و دادستان و قاضی و روند جلسات دادگاه را در روزنامه‌ها گزارش می‌دادند. اینكه این دستگیرشدگان چه كسانی بودند برای ما نامعلوم بود. در آن زمان همواره پیش می‌آمد كه پس از هر تظاهراتی كه برپا می‌شد، گارد عده‌ای را كه شباهتی به دانشجو داشتند به عنوان تظاهركننده دستگیر می‌كرد، در صورتی كه تظاهركنندگان به سرعت كیلومترها از محل دور شده بودند. گویی برای گارد مسأله‌ساز بود كه تظاهراتی صورت بگیرد و آن‌ها عملاً بی‌خاصیت، یا دیر به محل رسیده باشند یا كتك خورده باشند و لازم می‌دیدند كه حتماً به هر قیمتی چند نفر دستگیر شدۀ بیگناه را با خود به پایگاه‌شان ببرند.

وقایع قم و تبریز در دی و بهمن ۱۳۵۶
بعد از این تظاهرات مهم، باور عمومی این نبود كه جامعه به سوی انقلاب گام برمی‌دارد اما نوعی تحول هرچند موقتی، به سوی فضایی باز تر حس می‌شد. كتاب‌هایی انتشار می‌یافتند كه تا یكسال قبل نمی‌شد تصورش را هم كرد. در مجلس فرمایشی شورای ملی اگر چه نمایشی، اما به هرحال نطق‌هایی در مخالفت با دولت هویدا ولی همزمان در دفاع از شخص شاه، ‌ایراد می‌شد. با اینكه نسیم تازه‌ای پس از مبارزات خارج از محدوده و تظاهرات شب شعر سعید سلطان‌پور وزیده بود، اما هنوز كسی نتیجه نمی‌گرفت كه جامعه در مسیر انقلاب یا در اعتلای انقلابی است. مبارزات و حوادث قم در دی ماه ۵۶ برای ما نشانه‌ای بود كه جبهۀ جدیدی باز شده است و نیروهای مذهبی نیز به نوعی در جبهۀ دیگری با رژیم درافتاده‌اند. مبارزات قم نه فقط بین ما چپی‌ها بلكه در بین خود نیروهای مذهبی نیز، اگر چه مهم ارزیابی می‌شد اما كسی آن را جنبشی ادامه‌دار و نقطه عطفی در روند انقلاب نمی‌پنداشت. جنبش خارج از محدوده، تظاهرات دانشگاه صنعتی و قم و نزدیكی زمانی این سه جنبش به فاصله چند ماه از یكدیگر، عموماً امری اتفاقی تلقی می‌شد. اما قیام مردم تبریز در ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تأثیر بسیاری در جنبش به جای گذاشت و دارای چند خصلت مهم بود. اول اینكه، حالت قیام شهری به خود گرفت و به سرعت توده‌ای شد كه خود نشان‌دهندۀ توان بالقوه و آمادگی مردم برای یك جنبش همگانی بود. این قیام مختص كانون‌های دائمی مبارزه مانند جنبش دانشجویی یا احیانا طلاب قم نبود. دوم اینكه این قیام تبریز بود كه به وقایع قم اهمیتی سمبلیك بخشید و انگیزه و الهام بخش بسیج نیروهای مذهبی شد. سوم اینكه قدرت و توانایی‌های یك قیام شهری تجربه شد. چهارم اینكه قیام تبریز به خاطر آنكه انگیزه‌اش را بزرگداشت چهلم شهدای قم تعریف كرد، در واقع نوعی تقویم‌گذاری مداوم برای جنبش‌های بعدی را باب كرد و ادامۀ جنبش را تا ۱۷ شهریور در شهرهای دیگر تضمین نمود. از آن پس عملاً انواع تظاهرات به صورت منظم و در فواصل چهل روزه ادامه یافت. با قیام تبریز، جنبش وارد مرحلۀ كیفی جدیدی شد و نقش محوری نیروهای مذهبی نیز تثبیت شد. اما با وجود این، هیچكس تصورش را هم نمی كرد كه یك سال بعد رژیم شاه و حتی كل سلطنت سقوط كند.
در تهران ما در روزهای چهلم شهدا، در اطراف بازار یا مكان‌هایی كه فكر می‌كردیم ممكن است تظاهرات شود، می‌گشتیم اما رژیم در این روزها به دقت بر اوضاع مسلط بود و اینكه در چه شهرهایی ممكن است قیام رخ دهد غیرقابل پیشبینی بود. تظاهرات و مبارزات ما نیز در راستای این جنبش‌ها شدت بیشتری می‌گرفت و با تظاهرات موضعی در مناطق كارگری جنوب شهر، اطراف دبیرستان‌ها و محل‌های پر رفت و آمد و شلوغ و پخش اعلامیه در حین تظاهرات یا پخش شبانه در محلات و شعارنویسی، سعی می‌كردیم به نحوی در شكستن جو ترس و در آگاهی رسانی كمك كنیم.
درست یادم نیست اواخر ۱۳۵۶ بود یا اوایل ۱۳۵۷ كه تصمیم گرفته شد یك تظاهرات بزرگ دانشجویی با حضور همه دانشجویان چپ دانشكده‌های دانشگاه تهران و حمایت دانشجویان دیگر دانشگاه‌ها برگزار شود. به بهانۀ اعتراض به سیاست‌های هوشنگ نهاوندی، رئیس دانشگاه تهران، از چند روز قبل در دانشكده‌ها اعلام شد كه در محوطه دانشگاه جمع شویم. این اولین‌بار بود كه در همه دانشگاه تهران قرار بود اكسیونی با اعلام قبلی انجام گردد و ما منتظر جمعیت زیادی از تمام دانشكده‌ها بودیم. مطمئن بودیم كه از جاهای دیگر نیز بچه‌های چپ به جلوی دانشگاه خواهند آمد. همه انتظار داشتیم كه یكی از بزرگترین تظاهرات دانشجویان چپ و عظیم‌تر از آنچه در دانشگاه صنعتی اتفاق افتاده بود رخ دهد. از صبح آن روز حضور بسیار گسترده گارد چشمگیر بود. زمانی كه سر ساعت مقرر وارد محوطه دانشگاه شدیم، مشاهده كردیم كه گارد صدها نفر از دانشجویان دانشكده‌های گوناگون از دندانپزشكی و ادبیات و هنرها گرفته تا پزشكی و فنی و حقوق را با اسكورت به سمت زمین چمن و بعد در اصلی دانشگاه می‌راند. در بیرون از دانشگاه برای اولین بار شاهد حضور گسترده ماشین‌های ارتشی و سربازان ژ۳ به دست بودیم. برای ما كه تا آن زمان با نیروهای گارد و شهربانی سروكار داشتیم، دیدن این همه ارتشی وحشت آور بود. اما آنچه بیشتر عجیب بود خیابان‌های خلوت و خالی از ماشین و عابر پیاده بود، به گونه‌ای كه ما تنها در برابر نیروهای گارد و شهربانی و ارتش و در میان صدای آژیر ممتد قرار داشتیم. ما به هر سو فرار كردیم. خیابان‌ها مانند شهر اشباح خالی از عابر بود. عده‌ای به سمت جنوب فرار كردند حتی تا اطراف نخست وزیری نیز وضع به همین منوال بود. گویا ساواك شایع كرده بود كه دانشجویان در این روز قصد اغتشاش و آتش زدن ماشین‌ها را دارند و توانست با تدارك گسترده‌ای تظاهرات اعلام شده ما را كاملاً به شكست بكشاند. در مجموع به جز تظاهرات مجوز گرفته ۱۶ شهریور، هیچ تظاهرات از قبل اعلام شده‌ای در تهران تا دو ماه قبل از انقلاب برگزار نشد. تمام تظاهرات مهم دیگر كاملاً برای رژیم غافلگیرانه، بدون اعلام قبلی اما پراكنده بودند. تا مهر ۵۷ و شروع تظاهرات گستردۀ خیابانی دانش‌آموزان، تنها تظاهرات موضعی دانشجویان یا تظاهرات پراكنده پس از بعضی از سخنرانی‌های مذهبی در مساجد وجود داشت.
با اوج‌گیری جنبش در شهرهای مختلف، تحریكات و سركوبها علیه جنبش دانشجویی اشكال تازه‌ای به خود گرفت. تا مدت‌ها تقریبا هر هفته گارد و ساواك با لباس‌های شخصی در كوه با سنگ و چماق به گروه‌های كوهنوردی دانشكده‌های مختلف حمله می‌كردند و به ضرب و شتم دانشجویان می‌پرداختند.

حملۀ خونین شبانه به كوی دانشگاه در خرداد ۱۳۵۷
در پایان ترم و در فصل امتحانات، دو روزی بود كه ساکنین خوابگاه دختران به علل امور صنفی در اعتصاب بسر می‌بردند. برای گرفتن یك جزوۀ درسی به خوابگاه رفته بودم و با چند تن از بچه‌ها در سالن غذاخوری كوی دانشگاه نهار می‌خوردیم كه خبر حملۀ گارد به خوابگاه و زد و خورد در اطراف در اصلی كوی پسران با گارد را شنیدیم و به سرعت خود را به در اصلی كوی رساندیم. زد و خورد، سنگ‌پرانی، حمله و عقب‌نشینی ساعت‌ها ادامه داشت و كوی به محاصرۀ گارد در آمده بود. خیابان امیرآباد محل حمله و گریز با گارد شده بود و حتی تعداد زیادی باطوم و كلاه‌خود گارد به دست ما افتاد. برای اولین‌بار پس از تظاهرات در مقابل دانشگاه صنعتی، در محوطۀ خوابگاه دانشجویی تیراندازی هوایی شد. گاردی‌ها با وجود تعداد زیادشان نتوانستند وارد محوطۀ خوابگاه شوند. حوالی غروب یكی از بچه‌های مسئول فعالیت‌های كوی كه مرا می‌شناخت، گفت كه به خاطر فرارسیدن شب و تاریكی، تصمیم به خاتمۀ درگیری‌ها و برگشت منظم به اتاق‌ها گرفته شده است. توصیه كرد كه چون ساكن خوابگاه نیستم محل را كه به شدت در محاصره بود، زودتر از دیگران ترك كنم چرا كه دستگیری احتمالی می‌توانست به رژیم بهانۀ تبلیغاتی بدهد كه گویا عده‌ای اغتشاشگر خارج از خوابگاه باعث و بانی همه چیز بوده‌اند. برای من طبعاً دستگیری بدون محمل بسیار خطرناكتر از ساكنین كوی بود. با استفاده از تاریكی از میان درختان غرب خوابگاه و از راه بزرگراه پارك وِی توانستم فرار كنم. فردای آن روز شنیدم كه نیمه‌های شب، ساواك و گارد و چماقداران وارد خوابگاه شده، به خصوص در دو ساختمان وحشیانه به اتاق‌ها حمله كرده و دانشجویان را به شدت مضروب و مجروح كرده‌اند. دوستی را مدتی بعد دیدم كه براثر ضربه چماق به سرش از بالای یك گوش تا بالای گوش دیگرش سراسر بخیه خورده بود.
خوابگاه از آن پس تعطیل شد و بچه‌های خوابگاه می‌بایست در خانه بچه‌های تهرانی یا كسانی كه در خارج از خوابگاه اتاق اجاره‌ای دارند، جا داده شوند تا امتحانات تمام شود. گاه تا ده نفر در یك اتاق زندگی می‌كردیم و با توجه به حاد بودن بحث‌ها حول مشی چریكی و حزب توده و شوروی، تا نیمه‌های شب با یكدیگر بحث می‌كردیم؛ چیزی كه قبلا به خاطر مسائل امنیتی قابل تصور نبود. نتیجۀ بسته شدن خوابگاه برای ما این بود كه در آن شرایط حاد، از امكان خوابگاه‌های دانشجویی برای تجمع و تقسیم كار و هماهنگی كارها محروم شدیم و پاتوق ما از آن پس تا انقلاب، سالن ورزش دانشگاه بود كه در وسط آن تخت خواب زده بودند و بچه‌ها همگی در آن می‌خوابیدند، چپ‌ها در یك گوشه و مذهبی‌ها در گوشه دیگر.

نفی مشی چریكی در میان دانشجویان
در این اوضاع سازمان چریك‌های فدایی خلق تقریبا فعالیت بیرونی نداشت. انشعاب یك گروه از فدائیان و پیوستن آن به حزب توده، كه تا آن زمان تقریبا فعالیتی در داخل نمی كرد، نیروی تازه‌ای به حزب توده بخشید. در تمام این سال‌ها اگر كسی تمایلات توده‌ای و اصولاً هر گرایشی بجز مشی چریكی داشت، اجازۀ فعالیت در كارهای صنفی و سیاسی دانشجویی را نداشت. سازمان مجاهدین م. ل. نیز با اینكه ضربات كمتری خورده بود اما فعالیت بیرونی بسیار ناچیزی داشت و می‌شنیدیم كه در جریان بحث درونی هستند اما از كم و كیف آن بجز اطلاعیه اسفند ۵۶ خبری نداشتیم. طبعا انتشار این اطلاعیه به خاطر اینکه خود سازمان مسألۀ نقد مشی چریكی را در آن مطرح كرده بود و با توجه به اینكه ما این سازمان را با دیدۀ احترام و اعتماد می‌نگریستیم، انعكاس و تأثیر گسترده‌ای در جنبش دانشجویی پیدا كرد. درستی مشی چریكی اواخر ۵۶ و اوایل ۵۷ به طور جدی مورد ابهام و بحث بود، در حالی كه تا یك سال قبل، به ندرت در داخل جنبش دانشجویی كسی در صحت آن شك داشت. كل جنبش كمونیستی در جهان به دو قطب بزرگ طرفداران شوروی و مخالفین آن تقسیم شده بود. در حالی كه طرفداران شوروی از یك موضع بسیار منسجم و واحدی پیروی می‌كردند و كوچكترین نقد و انتقادی به سیاست داخلی و خارجی شوروی نداشتند، وضع در میان قطب مقابل كاملاً متفاوت بود و طیف گسترده‌ای از نظرات چپ و راست منجمله طرفداران استالین، مائو، تروتسكی، اوروكمونسیم، طرفداران چین و تز سه جهان را شامل می‌شد. مشكل بزرگ ما با آن مطالعات ناقص و ناچیزمان این بود كه همزمان می‌بایستی نه تنها بر سر مشی چریكی، كه قبلا با تمام وجود به آن اعتقاد و با انواع سیاسی كارها مرزبندی قاطع داشتیم، بلكه بر سر مسألۀ سوسیال-امپریالیسم نیز مطالعه و جهت‌گیری كنیم. بحث روی تز سوسیال-امپریالیسم در آن دوره برای من و شاید بسیاری از بچه‌ها، بحثی كاملاً اضافی، بی‌موقع و غیرلازم به نظر می‌آمد و به نوعی به ما به خاطر موضع‌گیری صریح سازمان پیكار تحمیل شده بود. حدود دو سال بعد بود كه اهمیت و ضرورت پافشاری روی تز سوسیال-امپریالیسم برایم كاملاً روشن شد، چرا كه این بحث در كنه خود درك از سوسیالیسم را به پرسش می‌گذاشت.
هر آنچه قبلا به عنوان كارهای روشنفكرانه عموماً مورد تحقیر بود و ظاهراً ربطی به مبارزه نداشت و به عنوان ارضای كنجكاوی روشنفكرانه نفی می‌شد، اكنون به مرکز بحث‌های جدی و مهم بدل شده بود و می‌بایست با شدت تمام به آن‌ها پرداخت، آن هم در دورانی كه هیچ منبع مطالعاتی‌ای برای آن در دسترس نداشتیم. سابقا كتاب‌های مشخصی را پراكنده در گوشه و كنار دانشكده‌ها روی زمین می‌خواندیم، حال به دنبال كتاب‌هایی با موضوعات مشخص بودیم كه دسترسی به آن‌ها برای ما غیرممكن بود. با نقل قول‌هایی از كلاسیك‌های ماركسیسم كه در اینجا و آنجا خوانده بودیم می‌بایستی كل مسائل پیچیده ماركسیستی را بفهمیم و موضع گیری كنیم. به یاد دارم كه انتشارات گوتمبرگ یكسری كتاب‌های انگلیسی انتشارات پروگرس را از شوروی به تازگی وارد كرده بود كه راجع به موضوعات بسیار عام جهان سوم و راه رشد غیرسرمایه‌داری بود. ما این كتاب‌ها را فقط برای این می‌خواندیم كه از چند نقل قولی كه از لنین و ماركس در این كتاب‌ها آورده می‌شد، بتوانیم به اندیشه‌های لنین و ماركس دست یابیم. نمونۀ دیگر از درماندگی و سطح پائین تئوریك ما تأثیری بود كه جزوه‌ای از باقر مؤمنی بر برخی از ما گذاشت. او به مجموعه سؤالاتی كه در سخنرانی‌اش در دانشگاه صنعتی یا انستیتو گوته از او كرده بودند در كتابی بنام «درد اهل قلم» پاسخ داده بود. این كتاب دست به دست بین ما می‌چرخید و باعث شد كه تعدادی از بچه‌ها توده‌ای شوند آن هم به خاطر پاسخ او به یكی از سؤالات كه‌ آیا شوروی سوسیال-امپریالیست است یا نه؟ او نوشته بود كه این واژه در خود تناقض دارد و كشوری نمی‌تواند كه هم سوسیالیست باشد و هم امپریالیست و لنین در هیچ كجا چنین واژه‌ای را استفاده نكرده و اصولا این اصطلاح ضد ماركسیستی است و همین چند عبارت كافی بود كه تعدادی از بچه‌ها توده‌ای شوند. ما واقعا در بحث‌ها علیه این استدلال، پاسخی نداشتیم و اصولاً منابعی نبود كه از موضعی ماركسیستی به این موضوع بپردازیم. ماه‌ها بعد «محمد ارسی» جوابی به مؤمنی نوشت كه در فلان اثر لنین این واژه به كار رفته است و «فهمیدیم» كه استدلال مؤمنی چقدر بی‌پایه بوده و ما چقدر دست خالی و‌هاج و واج مانده بودیم، آن هم بر سر یك واژه! منظور از آوردن این نمونه‌ها، روشن كردن این مسأله است كه ما می‌بایست از دنیای «یا سفید یا سیاه» اختناق حاكم و پاسخ مشی چریكی به آن، ناگهان بر سر مسائلی موضع‌گیری داشته باشیم كه در طی سال‌های قبل هیچ گاه چنین حاد در دستور روز قرار نداشت و ما هیچ منبع مطالعاتی حول آن‌ها نداشتیم. جو فعال انقلابی ما را وادار می‌كرد كه به هر حال موضعی استوار بر سر مسائل داشته باشیم، تا خودمان موضع قانع‌كننده‌ای بگیریم و آنگاه در مقابل نیروها و جریانات دیگر از آن دفاع كنیم و بتوانیم دیگران را به سوی خود جلب نماییم. كل مطالعه عمومی دانشجویان چپ تا اواخر سال ۱۳۵۶ در اطلاعات عمومی بر سر تاریخ ‌ایران یا تاریخ دنیای كهن و مشروطیت، مسائل فلسطین و الجزایر و ویتنام، اصول مقدماتی فلسفه، اقتصاد نیكی تین، رمان‌های روسی و چند كار گوركی و برشت و كارهای صمد بهرنگی و رمان‌های دیگر خلاصه می‌شد. به ندرت كتاب دیگری اجازه انتشار داشت. این سطح نازل سواد تئوریك با دو سه سال بعد به هیچ وجه قابل مقایسه نیست. در مدت دو سه سال، از همین بچه‌ها، یك نسل از ماركسیست‌های برجسته، با مطالعه و بسیار مسلط به آثار كلاسیك و ماركسیسم و اندیشه‌های دیگر به وجود آمد.
از اوایل سال ۵۷ سیل كتاب‌های جلد سفید یعنی بدون اجازه دولت، بازار كتاب را دگرگون كرد. به مرور كتاب‌های قدیمی از انتشارات حزب توده پیش از سال ۱۳۳۲ تجدید چاپ و بعد كتاب‌های چاپ خارج به بازار آمدند. تقریبا روزی نبود كه كتاب جدیدی منتشر نشود. تیراژ كتاب‌ها كه در دوران سیاه شاه حداكثر دو هزار بود ناگهان از مرز چند ده هزار و چند صد هزار گذشت. تشنگی و ولع خواندن و فهمیدن غیرقابل وصف بود. برای مسائل جدیدی كه جنبش هر روز پیش پایمان می‌گذاشت می‌بایستی پاسخی مناسب پیدا كنیم. نیاز به مطالعه گسترده بود و می‌بایست در كنار مبارزات عملی روزمره انجام بگیرد.
پرداختن به مسائل تئوریك برای ما خط سه‌ای‌ها و دانشجویان مبارز بسیار لازم‌تر بود. پشتوانۀ توده‌ای‌ها، انبوهی از كتاب‌ها و مواضع روس‌ها بود كه برای بیشتر مسائل پاسخ‌های روشن و منسجم خود را داشتند؛ پاسخ‌هایی كه ‌ایدئولوگ‌های شوروی، متكی بر ده‌ها سال‌ایدئولوژی دولتی، آن‌ها را نوشته و پرداخته بودند. هواداران سازمان چریك‌های فدایی خلق عموماً مسأله را همچون گذشته می‌دیدند. برای آن‌ها مسائل نظری چندان حاد نبود و اصولاً به تئوری اهمیت زیادی نمی‌دادند و صرف اعتماد به سازمان و به صورت دگم، همان باورهای مشی چریكی سال‌های ۵۰ و به خصوص مواضع بیژن جزنی برایشان كافی بود. ما ضمن اینکه این قطب‌ ایدئولوژیك و پشتوانۀ تئوریك را نداشتیم و دگم هم نبودیم. واقعیت این بود که ما بیشتر در نفی تعریف می‌شدیم تا در اثبات. این مسأله كه آن سال‌ها نیز برایمان آشكار بود، هم نقطه قوت و هم ضعف ما بود. خط سه در آن زمان ملغمه‌ای بود از مواضع كاملاً ضد شوروی تا كسانی كه در عین انتقاداتی به آن در مجموع آن را سوسیالیستی می‌دانستند. حتی در میان كسانی كه شوروی را امپریالیستی می‌دانستند، گرایش‌های مختلفی وجود داشت. از طرفداران سرسخت مائو تا طرفداران استالین یا كسانی كه صرفاً دوران لنین را سوسیالیستی می‌دانستند، یا افرادی كه به اندیشه‌های بتلهایم و حتی سوئیزی باور داشتند.
از طرف دیگر، بر سر مرزبندی با مشی چریكی و اعتقاد به كار سیاسی در میان طبقه كارگر نیز وضع بهتر از این نبود. از گرایشات اكونومیستی و ضدتشكیلاتی گرفته تا باور‌هایی كه به رهبری كردن طبقه كارگر می‌اندیشیدند یا گرایشاتی كه نقش زیادی برای جنبش‌های دهقانی در ‌ایران قائل بودند. برخی جامعۀ ‌ایران و ساخت اقتصادی- اجتماعی آن را از زاویه وابستگی ارزیابی می‌كردند، كسانی دیگر عمدتاً بر وجه سرمایه‌داری آن انگشت می‌گذاشتند. بورژوازی ‌ایران در برخی دیدگاه‌ها یا ملی بود یا لیبرال یا تماماً وابسته. وجود این همه گرایش گوناگون در میان ما این حسن را داشت كه جو كاملاً جوینده و پویایی بین مان حاكم باشد. بالطبع از نظر تئوریك بچه‌های ما در وضعیت بهتری بودند تا كسانی كه به نظرشان سازمان و حزب آن‌ها جواب همه مسائل را دارد و وظیفه‌شان صرفاً این است كه طوطی‌وار این مواضع را یاد بگیرند و به عمل گذارند تا اینكه خود در جستجوی این مواضع باشند.

۱۷ شهریور ۱۳۵۷
تا ۱۷ شهریور، به نظرمان دوره دورۀ اعتلای انقلابی بود به این معنا كه مبارزات رشد و گسترش پیدا می‌كرد و جامعه امكان كمی تنفس می‌یافت. فوران كتاب‌های جلد سفید نیز نوعی بارومتر به حساب می‌آمد. می‌دیدیم كه رژیم دیگر مانند سابق نمی‌خواهد یا نمی‌تواند تظاهرات را به رگبار ببندد. اما تظاهرات ۱۶ و ۱۷ شهریور نقطۀ عطف بسیار مهمی در انقلاب ۵۷ بود. از یك طرف وسعت میلیونی آن نشان داد كه مخالفت با رژیم تا چه حد گسترده است و حكم نوعی سنجش آراء را داشت. كشتار ۱۷ شهریور صفوف معترضین را رادیكال‌تر كرد و هر گونه توهمی را برای تغییر تدریجی رژیم از بین برد. اما پس از برطرف شدن شوک آن کشتار وحشتناک، مرحله اعتراضی جنبش از روش‌های یك سال گذشته به سطحی بالاتر ارتقاء یافت. بلافاصله پس از كشتار ۱۷ شهریور، چهره غم‌زده تهران با حضور تانك‌ها در میدان‌های اصلی شهر و كامیون‌های پر از سربازان مسلح در تمام خیابان‌ها با حكومت نظامی شبانه تكمیل شد. بهت از این كشتار خونین یادآور سركوب سال ۴۲ بود و بسیاری از ما، آن را پایان جنبش تا یك نسل دیگر تلقی می‌كردیم.
پیچیده‌ترین و غیرقابل وصف ترین جنبه انقلاب را، ما در چند هفته بعد از ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ شاهد بودیم: حدود ۸ ماه، هر چهل روز یكبار در یكی از شهرها تظاهرات و قیام‌های شهری صورت می‌گرفت و رژیم به راحتی آن را سركوب می‌كرد و مسأله پایان می‌یافت. در ۱۷ شهریور با سركوب خونین همه چیز پایان یافته تلقی شد، اما گویی نوعی همآهنگی جمعی، یك جور تصمیم قطعی بین یك ملت در سراسر كشور برای مقاومت صورت گرفت، آن هم در شرایطی كه هنوز وحشت گفتگو در مخالفت با رژیم بین نزدیكترین دوستان و همكاران وجود داشت. مردم به رغم اختلافات آشتی‌ناپذیر طبقاتی، سیاسی، فرهنگی، مذهبی و ملی بدون هیچ قرار و تماس قبلی، تصمیم گرفتند كه برای مبارزه تا به آخر پیش رفته و روی اتحاد و همبستگی با یكدیگر تا سر حد قربانی دادن و فداكاری کردن حساب كنند. انسان‌ها، چه فردی و چه گروهی در مقابل دستگاه سركوب در هر كوچه و خیابان و محل كار به مقابله برمی‌خیزند، دست به ابتكار می‌زنند، سازماندهی می‌كنند، دیگران را خالصانه و بی‌دریغ یاری می‌كنند. كارگر فلان كارخانه كوچك كه نمی‌داند نان شب را از این پس چگونه تهیه كند، كارمند فلان ادارۀ دولتی كه با اعتصابش، سرنوشت خود و فرزندانش را به خطر می‌اندازد، فلان سرباز فراری كه خطر دادگاه نظامی را به جان می‌خرد و تنها و آواره و مخفی هرشب دنبال سر پناهی برای خوابیدن می‌گردد، گروه‌های ده بیست نفره آدم‌هایی كه بی‌هیچ شناختی از یكدیگر ساعت‌ها در كوچه وخیابان‌ها در مقابل شلیك مستقیم گلوله از صبح تا نیمه‌های شب به جنگ و گریز می‌پردازند، برای آنکه همگی چیزی را که هست نمی‌خواهند.
پنج ماه تمام اعتصاب عمومی و تظاهرات پراكنده بی‌هیچ خللی ادامه پیدا كرد. تمام ادارات دولتی، كارخانه‌ها، مدارس، بانك‌ها و فروشگاه‌ها و حتی رادیو تلویزیون دولتی در اعتصاب به سر می‌بردند. تك و توك بقالی‌های نیمه تاریكی پیدا می‌شد كه دیگر كمتر چیز خوردنی برای فروش داشتند، و صرفاً جهت فروش چند شمع و صابون و مایع ظرفشویی چند ساعتی در روز باز بودند. این اعتماد بی‌پایان به یكدیگر، این تصمیم جمعی و این ارادۀ مصمم گروهی و غیرمنتظره، یك عكس‌العمل لحظه‌ای و بلاواسطه نبود، بلكه فرایندی چندین هفته‌ای در پشت سر داشت.
روزهای اول پس از ۱۷ شهریور، دوران بهت و ناباوری و وحشت و ناامیدی عمومی بود. زندگی عمومی مسیر عادی خود را داشت فقط حضور تانك‌ها و سربازان مسلح در تمامی میدان‌ها و چهارراه‌های شهر و قیافۀ ساكت و غم‌زده آدم‌ها غیرعادی بود. تا اول مهر كه ما خود را برای بازگشایی دانشگاه‌ها و مدارس آماده می‌كردیم، بیشتر به پخش اعلامیه در محلات جنوب شهر مشغول بودیم تا به نوعی مانع حاكم شدن این جو سكوت و سركوب شویم. عصرها به صورت سازماندهی شده و گروه‌های دو نفره تا شروع ساعات منع رفت و آمد شبانۀ حكومت نظامی، به پخش اعلامیه و تراكت‌های دستنویس مشغول بودیم و صبح‌های زود به صورت فردی به پخش اعلامیه در محلات كارگری نزدیك خانه‌هایمان می‌رفتیم.
شاه هر سال روز اول مهرماه برای افتتاح سال تحصیلی به دانشگاه تهران می‌آمد. برای همان روز در جلوی دانشگاه تصمیم به تظاهرات موضعی گرفته شد. در رأس ساعت مقرر در خیابان جلوی دانشگاه بودم و جمعیت انبوهی كه معلوم بود آن‌ها نیز از همۀ نقاط دیگر برای تظاهرات آمده اند، جلوی كتابفروشی‌ها در رفت و آمد بودند. معلوم بود كه ساعت‌ها در آنجا منتظر شروع حركتی هستند كه آن‌ها نیز بتوانند به آن بپیوندند. با اینكه مكان و ساعت دقیق شروع تظاهرات را می‌دانستم، تظاهرات از نقطۀ دیگری شروع شد كه من در آنجا نبودم و فكر می‌كردم كه به خاطر حضور گستردۀ ساواك، ارتش و گارد، انجام نخواهد گرفت. بعد با خبر شدم كه تظاهرات موفقیت‌آمیز بوده، بچه‌ها تا درون دانشگاه با گارد درگیر شده، حتی یك ساواكی معروف و شناخته شده را به شدت كتك زده بودند. برایم جالب بود كه چه جمعیت انبوهی برای شركت در تظاهراتی احتمالی در آنجا تردد می‌كردند.
از همان روزهای اول مهرماه، ما در اكیپ‌های دو سه نفری تقسیم شدیم تا به مدارس جنوب شهر كه از قبل تعیین شده بود برویم و در سازمان دادن تظاهرات به آن‌ها كمك كنیم. درست مانند اطلاع دادن برای تظاهرات موضعی یا پخش اعلامیه و كارهای دیگر سیاسی، یكی از بچه‌های دانشكده روز قبلش به من گفت: «فردا رأس ساعت هفت و نیم صبح مقابل فلان مدرسه بیا!» طبعاً همانگونه كه همواره رسم بود، من هم هیچ سؤالی دربارۀ علت و موضوع این قرار نكردم و هیچ تصوری هم نداشتم كه برای تظاهرات موضعی می‌روم یا پخش اعلامیه یا كار دیگر! برای ما كمك به سازمان دادن تظاهراتِ دانش آموزان غیرعادی بود و ما عادت به این نوع فعالیت‌ها نداشتیم. ما كه تا آن زمان در رعایت مسائل امنیتی فوق‌العاده حساس بودیم و با هیچ كس، مگر با اعتماد كامل سیاسی و در صورت لزوم، با كسی گفتگو نمی‌كردیم، اكنون می‌بایست در محیطی كه هیچ كس را نمی‌شناختیم، قبل از شروع به كار مدرسه، سریع بچه‌های آماده‌تر برای تظاهرات را شناسایی كنیم و در دقایقی كه وقت باقی است اعتماد آن‌ها را جلب كرده، نحوۀ شروع تظاهرات را به آن‌ها بیاموزیم. نكته‌ای كه اصلا تصورش را هم نمی‌كردیم، حضور بچه‌های كم سن و سال بود كه نمی توانستیم از شركت آن‌ها جلوگیری كنیم. از سوی دیگر نمی توانستیم خطری كه آن‌ها را در حملۀ احتمالی پلیس و ارتش تهدید می‌كرد، نادیده بگیریم. تشخیص این امر دشوار بود كه‌ آیا آن‌ها هیچ آگاهی سیاسی‌ای دارند و می‌دانند كه برای چه در تظاهرات شركت می‌كنند یا اینكه صرفاً شركت در تظاهرات برایشان جدید و جالب است و به معنی تعطیلی مدرسه است. نكتۀ دیگر این بود كه ما معمولاً بعد از حدود ده دقیقه و پیش از رسیدن پلیس، به تظاهرات خاتمه می‌دادیم. در مورد دانش‌آموزان این غیرممكن بود. وقتی تظاهرات شروع می‌شد آن‌ها به هیچ قیمتی حاضر نبودند به آن خاتمه دهند هر چند كه ما خطر احتمالی حمله پلیس و ارتش را گوشزد می‌كردیم. در چند مورد سعی كردیم با فریاد اینكه ارتش رسید فرار كنید، جمعیت را متفرق كنیم. هر بار بعد از اینكه تقریبا همه متفرق می‌شدند، با فریاد چند نفر دیگر كه می‌گفتند «الكی است» دوباره جمع می‌شدند. حال، می‌ترسیدیم كه فكر كنند ما ساواكی هستیم و می‌خواهیم به هر قیمتی به تظاهرات آن‌ها خاتمه دهیم. به خصوص اینكه می‌دانستند كه ما از مدرسه آن‌ها نیستیم و سن‌مان بیشتر از سن عادی یك دانش‌آموز است. گاهی ساعت‌ها در خیابان‌ها با آن‌ها بودیم كه شاید در حالت حملۀ احتمالی كمكی از ما برآید. احساس مسئولیت می‌كردیم و نمی‌توانستیم تظاهراتی را كه شروع كردیم به حال خود رها كنیم. از طرف دیگر به خاطر اختلاف سن و قیافه می‌بایست مواظب می‌بودیم تا به عنوان عاملان تظاهرات شناسایی نشویم. در این مدت سعی داشتیم كه در مسیرخود با ارتش روبرو نشویم و برای انتخاب شعار، مسیر،‌ ایجاد راه بندان در هر دو طرف خیابان جهت جلوگیری از حركت ماشین‌های گارد و ارتش، آن‌ها راهنمایی كنیم. همچنین، سعی داشتیم كه در ساعت زنگ تفریح، به مدرسۀ دیگری كه به عهده ما گذاشته شده یا در همان نزدیكی بود، رفته و به سازماندهی تظاهرات آن‌ها هم كمك كنیم. ما سه نفر بودیم و مسئولیت همزمان چندین مدرسه را داشتیم.
در آن زمان چیزی به عنوان جمع‌بندی در كار نبود و ما هیچ خبری از مدارس دیگر نداشتیم. اما حدس می‌زدیم كه دانشجویان دیگر، در نقاط مختلف شهر نیز به همین كار مشغولند و احتمالا به خاطر شرایط كاملاً مساعد بین دانش‌آموزان كه ما تجربۀ خوبی از آن داشتیم، موفق هستند. این شرایط با چند سال قبل كه خودم دانش‌آموز بودم و در مدرسه شاید دو سه نفر با گرایش سیاسی می‌شد پیدا كرد، كاملاً متفاوت بود. در مدارسی كه امكانی برای تظاهرات نمی‌یافتیم، پس از چند روز، دیگر سراغ آن‌ها نمی‌رفتیم. ما این كارها را در دو سه هفتۀ اول مهر انجام دادیم. بعداً حضور ما دیگر چندان ضروری نبود و عملاً تظاهرات دانش‌آموزی به یك پدیدۀ عمومی در تهران تبدیل شد. تا قبل از آن امكان تظاهرات نبود و عملاً غیر از تظاهرات دانشجویان، امكان تظاهرات دیگری وجود نداشت. سرانجام جو سكوت و سركوب كه بعد از كشتار ۱۷ شهریور حاكم بود، عملاً شكسته شد و سیمای شهر واقعاً وضعیت انقلابی به خود گرفت.

اعتصاب كارگران نفت
در همین زمان، خبر شروع اعتصاب كارگران نفت دهن به دهن می‌گشت، یعنی از همان راه عادی انتقال اخبار در آن دوران. اعتصاب كارگران نفت در آن دوران نقطه عطف بسیار مهمی بود. بر خلاف این تصور كه تلفات و شكست در دوران انقلاب مهم نیست زیرا فراوانند كسانی كه به انقلاب بپیوندند، باید گفت كه هر دستگیری، هر شكست، تلفات و هر اعتصاب ناموفقی می‌تواند اثرات بسیار نامطلوبی در روند اوضاع بگذارد. وقتی شنیدیم، كارگران و كاركنان شركت نفت دست به اعتصاب سیاسی نامحدود زده‌اند، ضمن شادی از این اقدام و شجاعت و فداكاری آن‌ها، نگران سركوب آن توسط ساواك و حكومت نظامی بودیم. این بلافاصله پس از ۱۷ شهریور بود كه رژیم نشان داد از هیچ كشتار وجنایتی ابا ندارد. شكست اعتصاب نفت می‌توانست باعث یأس بیشتری شود.
اینكه جنبش پس از كشتار ۱۷ شهریور مبادا مانند ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ در آستانۀ یك دوره ركود ۱۵ ساله باشد، ذهن خیلی‌ها را مشغول كرده بود. به هرحال كارگران نفت با این عمل خود جبهۀ بزرگی را برای آغاز نبرد قطعی گشودند. دیگر جایی برای هر گونه سیاست دودلی یا انتظار، باقی نمانده بود. مسأله از آن به بعد این گونه مطرح بود که آیا جنبش كماكان باید محدود به قیام‌های شهری و چهلم‌ها باشد و صرفاً كسانی كه توانایی زد وخورد با ارتش را دارند در آن شركت كنند، یا اینكه تمام كاركنان رودرو با رژیم وارد كارزار قطعی شوند؟ در غیر این صورت پس از یك سال مبارزۀ توده‌ای، شكست را باید پذیرفت و برای یك نسل دیگر سلطۀ شوم و نكبت‌بار رژیم را تحمل كرد.
زمانی كه اعتصابات كاركنان نفت شروع شد، نیروهای مذهبی به شدت نگران شدند كه جنبش انقلابی، خصلت كارگری و كمونیستی به خود بگیرد. آن‌ها كماكان اصرار داشتند كه جنبش در چهارچوب چهلم‌ها باقی مانده و موضوع آن در توهین به خمینی به عنوان تنها انگیزه جنبش محدود بماند. از این رو تا مدت‌ها اینجا و آنجا اعلام می‌كردند كه خمینی دستور اعتصاب نداده و نباید اعتصاب كرد. اما پس از مدت كوتاهی، كارگران‌ ایران ناسیونال همبستگی خود را با كارگران نفت اعلام كردند و سپس موج حمایت از خواسته‌های كارگران نفت، تمام كارخانه‌های بزرگ را فراگرفت. نیروهای مذهبی كه عملاً مخالفت خود با اعتصابات بیهوده دیدند و متوجه شدند كه خبری از شبح كمونیسم در جامعه نیست، به این موج پیوستند. بدگمانی مذهبی‌ها زمانی برطرف شد كه مهندس بازرگان به نمایندگی از خمینی با اعتصابیون نفت مذاكره كرد تا خواست بازگشت خمینی به‌ ایران در مطالبات كارگران نفت گنجانده شود.
موج اعتصابات بالاخره تمام مؤسسات اقتصادی و اداری را فراگرفت. از یك سو اعتصابات و از سوی دیگر فرار بسیاری از سرمایه‌داران كه یا وابسته به رژیم شاه بودند یا دیگر برای سرمایه‌شان احساس امنیت نمی‌كردند، اقتصاد كشور را عملاً به طور كامل فلج كرد. آن‌ها با وام گرفتن‌های كلان از بانك‌ها، سرمایه‌ها را به خارج انتقال دادند و بسیاری از پیمانكاران با رشوه و ارائه سند جعلی اتمام كار، پول‌ها را برداشته، فرار كردند. بیشتر مؤسسات آن دوره (به خاطر نبود مواد اولیه، نبود مشتری كه ناشی از اعتصاب در كارخانه‌های وابسته به هم بود یا فرار صاحبان كارخانه‌ها) حتی اگر می‌خواستند، عملاً توانایی تولید نداشتند. حقوق‌های پرداخت نشده، علت اصلی بسیاری از اعتصابات اقتصادی آن دوره بود.
در این دوره دگم‌های فكری و ‌ایدئولوژیك ما به شدت یكی پس از دیگری دچار مشكل می‌شد. ما كه تا یك سال پیش، برایمان سؤال بود كه چرا طبقه كارگر به جنبش چریكی نمی‌پیوندد حال با تغییر مشی و موضع خود، سؤال‌مان این بود كه چرا طبقه كارگر رهبری جنبش را به عهده نمی‌گیرد. با اینكه مردم در خیابان‌ها علیه رژیم مبارزۀ سیاسی می‌كنند، این طبقه در اوج انقلاب به مبارزۀ اقتصادی محدود مانده است و به جای آن كه در روند مبارزه به كمونیسم گرایش یابد، هرچه بیشتر به مذهب روی می‌آورد. در آن زمان نظریاتی دربارۀ ضعف تاریخی بورژوازی ‌ایران و بالطبع طبقه كارگر یا ضعف جنبش كمونیستی به خاطر خیانت‌های حزب توده یا تأثیر مخرب مشی چریكی ارائه می‌شد. تصور ما از اعتصاب توده‌ای كارگری، انقلاب ۱۹۰۵ روسیه بود كه در «تاریخ مختصر حزب كمونیست شوروی» می‌خواندیم و فیلم‌های كلاسیك و مستند دربارۀ آن دوره. آنچه از لنین در این خصوص ترجمه شده بود، در نظر ما تأیید همان جمع‌بندی‌های تاریخ مختصر بود. این مشاهدات اصلاً با برخورد طبقه كارگر ‌ایران و اعتصاب توده‌ای كه ما شاهد آن بودیم خوانایی نداشت. بعدها منجمله با خواندن كتاب «اعتصاب توده‌ای» رزا لوگزامبورگ در مورد انقلاب ۱۹۰۵ روسیه متوجه شدیم كه تا چه حد تصورات ما از اعتصاب توده‌ای، حزب سیاسی، آگاهی طبقاتی و اساساً خود طبقه كارگر نادرست بوده است. ما عملاً به اعتصابات ۵۷ به مثابه یكی از نادرترین و عظیم‌ترین جنبش‌های اعتصاب سیاسی توده‌ای طبقه كارگر در جهان با دركی دگم و قالبی می‌نگریستیم و از درك درست این تجربۀ عظیم محروم شدیم.
با گسترش اعتصابات و تظاهرات خیابانی دانش‌آموزان، حكومت نظامی و سركوب جنبش پس از كشتار ۱۷ شهریور نه تنها با شكست مواجه شد بلكه جنبش وارد مرحلۀ بسیار بالاتری گردید. مسأله، دیگر این یا آن جریان سیاسی نبود كه هر از چندگاه در این یا آن شهر تظاهرات می‌كرد، بلكه جامعه وارد وضعیت انقلابی، با شركت تمامی اهالی و اقشار شده بود. در تهران كماكان حضور تانك‌ها و سربازان مسلح مشهود بود، اما برای همه روشن بود كه آن‌ها دستور شلیك ندارند. دانشگاه تهران و حوالی آن عملاً منطقه آزاد بود و همه گونه كتاب و اعلامیه و تظاهراتی هر روزه مشاهده می‌شد و ارتش در حوالی دانشگاه حضور نداشت. روزها بدین منوال سپری می‌شد، به جز دانشگاه تهران باقی شهر حالت نیمه تعطیل داشت. در ۱۳، ۱۴ و ۱۵ آبان در عرض سه روز ناگهان همه چیز تغییر كرد. در ۱۳ آبان ارتش بی‌هیچ دلیل و مقدمه‌ای برخلاف روزها و هفته‌های پیش، ناگهان شروع به تیراندازی به درون دانشگاه و به صف دانش‌آموزان تظاهركننده كرد. همان شب فیلم تیراندازی و كشته شدن دانش‌آموزان از تلویزیون پخش شد. فردای آن روز، ۱۴ آبان، ارتش بر خلاف روزهای دیگر، در مركز شهر حضور نداشت. اكثر سینماهای شهر به آتش كشیده شد. در ۱۵ آبان دولت نظامی ازهاری روی كار آمد، مقررات حكومت نظامی شدیدتر شد و تیراندازی مستقیم و زمینی در دستور كار ارتش قرار گرفت. موج جدیدی از كشتار و سركوب آغاز شد.

۱۳ آبان و دولت نظامی
از چند هفته قبل از ۱۳ آبان ۱۳۵۷، دانشگاه تهران به مركز تجمع و رفت و آمد مردم تبدیل شده بود. به نظرم رژیم ترجیح می‌داد كه چنین «پاتوقی» را كه كنترلش راحت‌تر بود تحمل كند، تا اینكه همه چیز مخفی و زیر زمینی باشد. در واقع دانشگاه برایش نوعی سوپاپ اطمینان بود. در آن روزها روحانیون در مسجد دانشگاه متحصن شدند و دانشجویان مذهبی نیز نمایشگاه عكس از اجساد كشته‌شدگان ۱۷ شهریور برپا كردند، كه انگیزۀ آمدن بسیاری از مردم عادی به دانشگاه شد. به هرحال روزانه هزاران نفر از مردم عادی آزادانه در دانشگاه رفت و آمد داشتند. دانش‌آموزان كه هفته‌ها بود در تمامی خیابان‌های تهران به تظاهرات علیه رژیم می‌پرداختند معمولاً مسیر حركتشان در دانشگاه پایان می‌یافت. ارتش و گارد خود را كاملاً از دانشگاه و خیابان‌های مجاور كنار كشیده بودند. گه گاه صدای تیراندازی هوایی، معمولاً به خاطر نزدیك شدن گروه‌های تظاهركننده به كامیون‌های ارتشی اطراف، شنیده می‌شد. دیگر همه به این وضعیت عادت كرده بودند و به نظر می‌رسید كه رژیم در سركوب جنبش شكست خورده است. نوعی حالت انتظار كه بالاخره این وضع به كجا كشیده می‌شود، وجود داشت. در روز ۱۳ آبان ناگهان خبر آمد كه تیراندازی مستقیم به داخل محوطۀ دانشگاه شروع شده و عده‌ای زخمی و كشته شده‌اند و تظاهرات ادامه دارد. با چند تن از رفقا سراسیمه به سوی در اصلی رفتیم در كنار زمین چمن دانشگاه دیدیم كه عده‌ای دانش‌آموز، گریان در غم از دست دادن دوستان خود، به پرتاب سنگ به سوی ارتش ادامه می‌دهند، در حالی كه از آن سوی نرده‌های دانشگاه، ارتشی‌ها در حال شلیك مستقیم به درون دانشگاه هستند. چندین تیم خبرگزاری خارجی كه مدتی بود حضورشان عادی شده بود، از دور مشغول فیلم‌برداری بودند. ما از یك طرف نمی‌خواستیم از چهره‌مان فیلم برداری شود ولی از طرف دیگر، تظاهركنندگان خشمگین همچنان مشغول پرتاب سنگ بودند و ما می‌بایست به هر قیمتی آن‌ها را به كناری بكشیم. مدت زیادی طول كشید تا توانستیم آن‌ها را تك تك به پناه درخت‌ها برده، آرامشان كنیم. تیراندازی مستقیم به داخل دانشگاه و حس كردن مسیر گلوله‌ها در چند متری خودمان و صدای برخورد آن به درختان اطراف برایم وحشت‌آور و كاملاً جدید بود. این نوع تیراندازی به داخل دانشگاه در میان دود غلیظ گاز اشك‌آور را یك سال و نیم بعد در اردیبهشت ۱۳۵۹ در آستانه تعطیلی دانشگاه، موسوم به انقلاب فرهنگی، مجدداً تجربه كردم.
كشتار ناگهانی دانش‌آموزان و نشان دادن فیلم آن در تلویزیون دولتی امری استثنایی بود. به نظر می‌آمد رژیم عمداً می‌خواست خشم مردم را دامن بزند و این نشانه خوبی برای روزهای بعد نبود. فردای آن روز در كمال تعجب در اطراف دانشگاه تیراندازی نشد و به طور محسوسی ارتش خود را از درگیری‌ها كنار كشید. در آن روزها از حالت سربازان می‌شد حدس زد كه آیا آن‌ها دستور تیراندازی مستقیم دارند، یا نه؟ به ویژه زمانی كه سربازان وظیفه كمتری در كامیون‌های ارتش و در مراكز اصلی دیده می‌شدند. با نشان دادن فیلم شب قبل، یا می‌باید منتظر تظاهرات خشمگین مردم بودیم یا شروع كشتار جدیدی كه كشتار روز قبل پیش درآمد آن بوده است. با كمال تعجب تا ظهر خبر خاصی نبود اما بعد ازظهر دود سیاه از چند نقطه شهر دیده می‌شد. دانشگاه و خیابان‌های اطراف آن به طور چشمگیری خلوت بودند. وقتی تصمیم گرفتم به خانه برگردم در ضلع شمال شرقی میدان انقلاب مشاهده كردم كه چند نفری شیشه‌های سینما را شكسته، مشغول بنزین ریختن و آتش زدن سینما هستند و تعجب‌آور این بود که از آن طرف میدان (ضلع جنوب غربی)، ارتش اوضاع را می‌دید و هیچ واكنشی نشان نمی‌داد. و باز هم عجیب‌تر قیافه و سن و سال این چند نفر جلوی سینما بود. سن تظاهركنندگان معمولاً بین ۱۶ تا ۲۵ سال و غالباً دانش‌آموز بودند، ولی كسانی كه مشغول آتش زدن بودند بالای ۳۰ سال سن داشتند و معلوم بود كه به خوبی همدیگر را می‌شناسند. نكتۀ عجیب دیگر نوع لباس آن‌ها بود كه به بچه بازاری‌ها شباهت داشت. نمی‌شد حدس زد كه‌ آیا این اعمال عمداً ازجانب ساواك انجام می‌گیرد تا بهانه سركوب به وجود آورند و به لحاظ تبلیغی مخالفین را بدنام كنند یا اینكه این افراد واقعاً مذهبی‌های متعصب و قشری هستند. از هر دو طرف انتظار این كارها می‌رفت. آتش زدن سینمای ركس آبادان، شهرنو و آتش افروزی‌های گسترده ۱۴ آبان ۱۳۵۷ از این نمونه‌ها بودند. این گونه اقدامات كه نتایج فاجعه‌آمیزی به بار می‌آورد و معلوم نبود كه از طرف ساواك است یا متعصبین مذهبی، معمولاً به حساب رژیم گذاشته می‌شد. و اگر این اعمال واقعاً از جانب متعصبین انجام گرفته بود، آن‌ها فرصت‌طلبانه سكوت می‌كردند و مسئولیت آن را به عهده نمی‌گرفتند.
در هر صورت به نظرم هدف رژیم از این تاكتیك، ‌ایجاد ترس از هرج و مرج و لزوم ضرورت برخورد قاطع دولت بود. به هرحال هر لحظه، انتظار حمله ارتش و كشتار در خیابان‌ها را داشتم؛ خیابان‌هایی كه به شكل مشكوكی خلوت بودند. سعی كردم به سرعت از منطقۀ دانشگاه خارج شوم. پس از گذشتن از چند خیابان و رسیدن به بلوار كشاورز، دیدم كه ارتش خیابان را كاملاً بسته است و اجازه خروجِ عابرین پیاده را هم نمی‌دهد. من بازگشتم و خواستم از مسیر دیگری از منطقه دور شوم كه باز هم با خیابان بسته مواجه شدم و افسر مربوطه از راه دور به من كه تنها به سوی آن‌ها می‌رفتم تا به نوعی از این حلقه محاصره بیرون بیایم، علامت داد كه برگردم. ناچار خیابان شاهرضا (انقلاب كنونی) را به سمت میدان فوزیه (امام حسین كنونی) پیاده در پیش گرفتم. تقریبا در خیابان تنها بودم و در طول مسیر از كنار بانك‌ها، مشروب‌فروشی‌ها و سینماهای آتش گرفته، یكی پس از دیگری رد می‌شدم. یك تاكسی دیدم كه یك جای خالی داشت و رقمی بیش از ده برابر قیمت عادی می‌خواست كه به خاطر فرصت‌طلبی بی‌شرمانه‌اش سوار نشدم. البته بعدش پشیمان گشتم، هم به خاطر غروب، هم به خاطر دود غلیظی كه شهر را دربرگرفته و تاریكی قریب‌الوقوع كه همه جا را فرامی‌گرفت. بالاخره پس از پیچ شمیران و دور زدن منطقه مركزی شهر به خانه رسیدم. آن روز برخلاف تصور و انتظارم حتی یك تیر هم شلیك نشد و صرفاً منطقه مركزی شهر در محاصرۀ كامل بود. فردای آن روز خبر بركناری شریف امامی از نخست‌ وزیری و انتصاب ازهاری و تشكیل دولت و كابینه نظامی اعلام شد. گویی تغییرات دولت‌های انتصابی شاه می‌بایست هر بار پس از یك كشتار باشد. برخلاف حكومت نظامی دورۀ شریف امامی پس از ۱۷ شهریور، این بار حكومت نظامی با قاطعیت كامل پیاده شد و به معنای واقعی كلمه به سوی هر جنبنده‌ای كه به مقررات حكومت نظامی اهمیت نمی‌داد، شلیك می‌كردند. جای گلوله روی دیوارها به خصوص در اكثر خیابان‌های مركزی شهر تا مدت‌ها پس از انقلاب وجود داشت.
پس از روی كار آمدن دولت نظامی ازهاری و ‌ایجاد جو رعب و وحشت در جامعه، برنامه تظاهرات موضعی ما – كه عملاً با ورود گستردۀ دانش‌آموزان به مبارزه، دیگر نیازی به صرف نیرو روی آن نبود – مجدداً در دستور كار قرار گرفت تا به نوعی علیه جو وحشت و سركوب مبارزه كنیم. اما پس از چند روز دیدیم كه تظاهرات موضعی لزومی ندارد. علت آن شروع جنگ و گریزهای شبانه محلات پر جمعیت ابتدا در جنوب شهر در ساعات پس از منع رفت و آمد شبانه بود. جوان‌های محله و دانش‌آموزان با شعار دادن در خیابان‌ها و آتش افروختن، كم و بیش مهارت‌های لازم را در در گیری با ارتش پیدا كرده بودند. آن‌ها به محض رسیدن ارتش و شروع تیراندازی فرار می‌كردند و این عمل تا نیمه‌های شب ادامه پیدا می‌كرد. به سرعت این شیوۀ مبارزه از یك محله به محله دیگر سرایت كرد. پس از چند روز در سایر مناطق شهر، به خصوص در مجتمع‌های بزرگ مسكونی، مردم به پشت بام می‌رفتند، شعار می‌دادند و با رسیدن ماشین‌های ارتش و شروع تیراندازی به داخل خانه‌هایشان می‌گریختند. این روش پس از چند روز به یك امر عمومی در سطح شهر تبدیل شد. به طوری كه می‌شد از دورترین نقاط، صدای شعارها و تیراندازی‌ها را شنید. بعدها، به ویژه پس از راهپیمایی عاشورا، مذهبی‌ها بسیار سعی كردند كه عمدتا به شعار الله اكبر قناعت شود كه البته تا حدی موفق شدند. نكتۀ مهم، این بود كه در اوایل بسیار دقت می‌شد كه حتی در میان همسایگان مشخص نباشد چه كسی شعار می‌دهد. وحشت از ساواك كماكان یك واقعیت جامعه بود ضمن این كه هنوز كسی نمی‌دانست که آیا اصولاً رژیم شاه به این زودی‌ها سقوط خواهد كرد یا نه.
دولت نظامی ازهاری كه با قاطعیت برای سركوب جنبش آمده بود، بعد از چند هفته عاجزتر از پیش شد. جنبش که بیش از پیش گسترده و رادیكال‌تر شده بود، اشكال برتر و نوینی از مبارزه همچون تقابل با تیراندازی مستقیم و راه‌های جنگ و گریز را به سرعت می‌آموخت. «توپ، تانك، مسلسل دیگر اثر ندارد» ابداً دیگر یك شعار صرف نبود، بلكه واقعیت جاری جامعه شد.
برخلاف آنچه از آن دوره به خصوص از جانب محافل حكومتی جمهوری اسلامی تبلیغ می‌شود، مسأله اصلا روحیه شهادت‌طلبی مردم نبود. در مبارزۀ انقلابی توده‌ای مهم این است كه تا چه حد تلفات طرف مقابل سنگین بوده، انرژی و توان كدام طرف بیشتر رو به كاهش می‌گذارد. نوعی خرد جمعی در اینجا عمل می‌كند. چه آگاهانه و چه غریزی، تظاهركنندگان سعی داشتند حتی المقدور كسی كشته، زخمی یا دستگیر نشود. در مواردی كه فرد یا افرادی نسنجیده به نیروهای رژیم بسیار نزدیك می‌شدند، بقیه به آن‌ها هشدار می‌دادند. همه دقت می‌كردند، كه تظاهرات به هزیمت پراكنده و فرارهای فردی كشیده نشود، مبادا پلیس كسانی را دستگیر كند، بلكه فرار باید تا حد ممكن، دسته جمعی، منظم، بدون تلفات و دستگیری باشد. این را جنبش دانشجویی در تظاهرات متعدد طی سالیان آموخته بود و افراد جدید بعد از مدت كوتاهی در رفتار جمعی یاد می‌گرفتند. جالب بود كه مردم هر نوع شیوۀ جدیدی از مبارزه را بعد از چند روز به سرعت از یكدیگر می‌آموختند و شیوۀ جدید خصلت همگانی پیدا می‌كرد.
به هرحال با رادیكالیزه‌ شدن جنبش، اوضاع بیش از پیش غیرقابل كنترل می‌شد. این امر همۀ جناح‌های بورژوازی از عمال رژیم و آمریكا گرفته تا بازار، جبهه ملی، نهضت آزادی و روحانیت را به جنب و جوش انداخته بود. برای رژیم این امر محسوس بود كه اگر جنبش سركوب‌پذیر نیست، لااقل باید از جانب جناحی از اپوزیسیون كنترل شود. حتی هنوز در آن زمان رژیم همچنان خطر عمده را كمونیست‌ها می‌دانست، هر چند ما واقعاً در اقلیتی ناچیز بودیم. رژیم سرانجام، اجازۀ رسمی به تظاهرات عاشورا داد كه میلیون‌ها نفر از اقشار و طبقات مختلف جامعه و به صورت گسترده در آن شركت كردند. از میدان فوزیه تا شهیاد تمام عرض خیابان مملو از جمعیتِ در حال حركت بود كه ابتدا و انتهای آن را بعد از ساعت‌ها پیاده‌روی نمی‌شد تشخیص داد، در حالی كه از تمام خیابان‌های منتهی به این مسیر جمعیتِ فراوانی به آن می‌پیوست. جریان‌های مذهبی و لیبرال برای این تظاهرات، سكوت یا تنها شعار الله اكبر را مجاز اعلام كردند. ما دانشجویان چپ معمولاً در تظاهرات متعدد عمومی كه از این پس به مناسبت‌های مختلف صورت می‌گرفت، در صف خاص خود حداكثر با پلاكاردی یا عكسی از صمد بهرنگی، گلسرخی یا شعار دیگری كه ما را مشخص كند در تظاهرات و در صف مستقل شركت كردیم.
تا یك سال قبل از انقلاب اكثر مبارزات ضد رژیم در عرصۀ مبارزات چریكی، دانشجویی و فرهنگی توسط ماركسیست‌ها انجام می‌گرفت و مدت‌ها رژیم سعی داشت با باز گذاشتن فضای آزادتری برای مذهبی‌ها، آن‌ها را در برابر چپ تقویت كند. از جنبش تبریز به بعد هر چه نقش مذهبی‌ها پررنگ‌تر می‌شد، نقش چپ كمرنگ‌تر می‌گشت و از ۱۷ شهریور تا قیام، تقریباً قطره‌ای در اقیانوس بودیم. از فردای قیام این روند برعكس شد و اهمیت و جایگاه چپ در جامعه بسیار پر رنگ تر و رشد آن تا كشتارهای سال‌های ۱۳۶۰ نیز ادامه یافت. در دورۀ بعد از ۱۷ شهریور در سطح جنبش و در تظاهرات جو شدید ضد كمونیستی وجود داشت. اعلامیه‌ها و تراكت‌های چپ بلافاصله از جانب مذهبی‌های متعصب پاره می‌شد. در هفتم یا چهلم ۱۷ شهریور در بهشت زهرا چیزی نمانده بود كه كار به زد و خورد بكشد.

پیوستن طیف‌های محافظه‌كار و لیبرال به انقلاب
از ماه آبان به بعد با اوجگیری اعتصابات عمومی، روی كار آمدن دولت نظامی، از كار افتادن كامل هر فعالیت اقتصادی، شاهد پدیده‌ای بودیم كه برای من بسیار جالب، بامزه و در عین حال آموزنده بود و آن پیوستن گسترده كسانی به انقلاب بود كه تا قبل از آن تصورش هم خنده‌دار بود. این‌ها غالباً نسل ۴۰ – ۵۰ ساله به بالا بودند كه دوران مصدق را تجربه كرده بودند. در همان زمان هم نام هر كدام بی اختیار با تداعی جملاتی همراه بود كه از نوجوانی در گوشم طنین داشت: «این كارها فایده‌ای ندارد»، «این كارها را ما تجربه كرده‌ایم راه به جایی نمی‌برد» ، «این‌ها تف سر بالاست»، «این رژیم پایش محكم‌تر از این حرف‌هاست»، «ما هم این دوران را تجربه كرده‌ایم و می‌دانیم كه این كارها عاقبتی ندارد»، «ما هم در جوانی خام بودیم و شما دیگر اشتباهات ما را تكرار نكنید»، «شما هنوز جوان هستید و ساده و بی‌تجربه»، «این‌ها همه‌اش توطئه خارجی‌هاست» ، «آقا شما آن زمان هنوز نبودید، اصلا یادتان نمی‌آید» و فرمایشاتی از این قبیل. این افراد در همه جا بودند: در خانواده و محله و فامیل و به عنوان بزرگتر و معلم مدرسه و استاد دانشگاه و غیره. در این ماه‌های آخر انقلاب ناگهان این‌ها مخالف دو آتشه رژیم شاه شدند و بعد از عمری فحش به آخوند دادن، ناگهان به طرفداران بی‌چون و چرای خمینی و بازرگان و بنی‌صدر تبدیل شدند. به طوری كه كوچكترین انتقاد و بی احترامی را تحمل نمی‌كردند و از مضرات چپ روی صحبت می‌كردند.
به نظرم حضور گستردۀ این طیفِ محافظه كار را در انقلاب باید به عنوان عامل مهم و حتی در مواردی تعیین‌كننده ارزیابی كرد. این‌ها با تمام قوا سعی می‌كنند تا روند انقلاب كاملاً زیر رهبریِ یك جریان واحد قرار گیرد و پس از انقلاب تمام تلاش خود را می‌كنند كه دولت جدید به سرعت مستقر شود و نیروهای رادیكال حتی المقدور هیچ امكانی برای انكشاف پیدا نكنند و انقلاب به سرعت به پایان رسد. از نظر كمّی نیز مشكل است قضاوت كرد كه‌ آیا توده‌ای شدن انقلاب در یك مرحله اینان را به انقلاب می‌كشاند یا اینكه خود این‌ها در واقع انقلاب را، كه به مرحلۀ بازگشت‌ناپذیر رسیده، با حضور گسترده خود (اما به قصد خاتمه دادن هر چه سریعتر به آن)، تازه توده‌ای می‌كنند.
همین‌ها بعد از انقلاب به دفاع از جناح‌های گوناگون جمهوری اسلام از خمینی و بهشتی و بازرگان گرفته تا بنی‌صدر و مدنی و غیره پرداختند و در هر جمله‌ای كه می‌گفتند با افتخار و با جمله «ما انقلاب كردیم …» شروع می‌شد (كه منظورشان شركت در دو سه تظاهرات بی‌خطر اواخر رژیم شاه بود ولی این جمله را با چنان حرارتی بیان می‌كردند كه چه‌گوارا هم خود را در مقابل آن‌ها حقیر حس می‌كرد!) اینان بعد از موج اعدام‌ها وكشتارهای سال شصت دوباره با طعنه و با همان نداهای حكیمانه می‌گفتند كه «آقا ما كه از همان اول به شما گفتیم كه همه این‌ها كلك است و گوش نكردید و انقلاب كردید و ما را هم بدبخت كردید، حالا هم چوبش را بخورید». و مجدداً همین طیف فحش دادن به آخوندها را شروع كردند.
اما در پس این وقایع خنده دار، واقعیتی مهم نهفته است و آن انگیزۀ پیوستن عناصر و اقشار محافظه‌كار، بورژوا و بورژوا-لیبرال به انقلاب است. برای اینان كه در رژیم حاكم منافع‌شان حفظ می‌شده، هر تغییری در مناسبات موجود مخاطره‌آمیز و ابهام‌انگیز است، اما با وجود این عملاً می‌بینند كه رژیم دیگر حتی در صورت سركوب همه جانبۀ جنبش، آنچنان زخم‌های عمیقی در جامعه باقی می‌گذارد كه ادامه و بازتولید شرایط «آرام» گذشته غیرممكن است. از سوی دیگر ادامۀ وضع موجود شرایط را هر چه رادیكال‌تر كرده و نافرمانی مدنی توده‌ها را نهادینه می‌كند، ساختارهای قدرت در خانواده و مدرسه و محیط كار و جامعه را بیشتر زیر سؤال می‌برد، توده‌ها در همه عرصه‌ها اعتماد به نفس پیدا می‌كنند. اینجاست كه در نظر اینان، جامعه غیرقابل حكومت می‌شود و سلسله‌مراتب جاافتادۀ سلطۀ اجتماعی و طبقاتی در همۀ نهادهای جامعه زیر سؤال می‌رود. به نظرم همین احساس خطر از ادامۀ انقلاب و پی بردن به بازگشت‌ناپذیر بودن شرایط سابق است كه آن‌ها را وادار می‌كند به انقلاب بپیوندند تا هر چه زودتر انقلاب با یك پیروزی سریع علیه عاملان اصلی رژیم، حتی المقدور با كمترین ضربه به پایه‌های ماشین دولتی و ساختارهای سلطه اقتصادی – اجتماعی موجود خاتمه یابد. جمله‌ای كه از آن دوره از محافل بورژوایی در ذهنم باقی است این بود كه «شاه باید زودتر برود تا تكلیف مملكت بالاخره زودتر مشخص شود»، یعنی پیوستن به انقلاب از موضعی ضد انقلابی برای خاتمه دادن هر چه سریعتر به انقلاب، تا هرچه زودتر «قال قضیه كنده شود». همین ندای «مشخص شدن هرچه زودتر تكلیف مملكت و اینكه مملكت بی‌صاحب شده است» بعد از انقلاب و به دنبال رشد نیروهای انقلابی و ضعف دولت مركزی قبل از سال شصت دوباره از جانب محافل بورژوایی شنیده می‌شد. از همین جاست كه سركوب‌های خونین دهه شصت با بی‌تفاوتی و حتی با رضایت اینان روبرو شد.
در خصوص پیوستن به انقلاب از زاویۀ كاملاً محافظه‌كارانه نكته‌ای كه برایم سؤال بود و با یكسری احكام دگم و سطحی نمی‌توان به آن پاسخ داد، هویت اجتماعی طبقاتی این گرایش بالنسبه گسترده است كه مستقیما ربطی به خاستگاه طبقاتی افراد نداشت. بسیاری از اقشار متوسط و كارگر نیز همین دیدگاه‌های بورژوایی و لیبرالی و محافظه‌كارانه را به انقلاب داشتند به نحوی که به نظر میآید که مسأله را نمی‌توان همواره به طور مكانیكی مستقیماً به خاستگاه طبقاتی افراد ارتباط داد، بلكه در این كلیّت می‌بایست مسائلی مانند مسائل فرهنگی، سن و موقعیت خانوادگی افراد، آمال و آرزوهای مسلط بر اجتماع را در كلیّتِ واحدِ جامعۀ سرمایه‌داری در نظر گرفت. این پدیده در خیلی‌ها – از كارمند ساده گرفته تا معلم و كارگر – كاملاً قابل مشاهده بود. در اوج انقلاب یعنی جایی كه كنش‌های اجتماعی در مقیاسی وسیع و توده‌ای میدان عمل می‌یابند، همچنان مواضعی كاملاً محافظه‌كارانه یا حتی ارتجاعی و سلطنت‌طلبی در همه اقشار قابل رؤیت بود و نمی‌شد این پدیده را با مفاهیمی همچون خاستگاه طبقاتی، عدم آگاهی طبقاتی، ناآگاهی یا استثنا توضیح داد. كارگری كه باید شكم زن و بچه‌اش را سیر كند، كارمندی كه بعد از عمری زندگی قسطی حداقل زندگی مرتبی را به وجود آورده تا دورۀ بازنشستگی را با اندكی رفاه و بی‌دغدغه سپری كند، كارگری كه بعد از بیست سال كار در كارخانه‌ای می‌داند كه در صورت بیكاری به عمق فقر و در ماندگی پرتاب می‌شود و تكلیف خود و فرزندانش نامشخص خواهد بود، برای اینان ریسك تغییر شرایط به سختی پذیرفتنی است.
به هرحال در جامعۀ اتمیزۀ سرمایه‌داری، دستاوردهای مبارزات اجتماعی امری عمومی و همگانی است ولی خسارت‌ها امری فردی است. در نظام سرمایه‌داری بی‌اطمینانی از آینده و احساس ناامنی، در چگونگی اقدام عملی برای رسیدن به‌ایده‌آل‌ها و خروج از وضعیت نكبت‌بار موجود تأثیر می‌گذارد و همواره سبك و سنگین كردن جوانب مختلف، غالباً با مراجعه به «عقل سلیم»، به نفع تحمل وضع موجود و چسبیدن به نقد به جای نسیه تمام می‌شود، چیزی كه لنین آن را «خودفریبی توده‌ها» می‌نامید. این امر به نظرم ریشه‌ای‌تر و عینی‌تر از آن است كه به «ناآگاهی توده‌ها» و «نبود حزب طبقه كارگر» و «ضعف طبقه كارگر» نسبت دهند و راه حل آن را در تبلیغ و ترویج و افشاگری جستجو كنند. همین طیف، «لشكرِ طرفدارانِ نظم» را بعد از انقلاب تشكیل می‌دادند و تمام سعی و آرزوی‌شان تثبیت قدرت مركزی و تمام وحشت‌شان از بی‌نظمی و بلاتكلیفی بود. آن‌ها اگر هم به اپوزیسیونی روی می‌آوردند آن جناحی را ترجیح می‌دادند كه بیشترین شانس را برای پیروزی و برقراری نظم داشت. اینكه چقدر با افكار و ایده‌ال‌هایشان خوانایی دارد زیاد برایشان مهم نبود.
نكتۀ دیگر در این دوره این بود كه ناگهان تمام بورژوازی جهانی و مطبوعات و رسانه‌های وابسته به آن‌ها یكپارچه می‌كوشیدند یك «رهبر جدید» را به عنوان تنها آلترناتیو جا بیندازند. این‌ کشورها در هر معامله‌ای احتیاج به یک طرف معامله و دولت قابل اتکا دارند. این یكپارچگی و هم‌صدایی اینان با محافظه‌كارانِ تازه انقلابی شده شگفت‌انگیز بود و این اشتراك در غریزه و شمّ طبقاتی حیرت‌انگیز.
نکته‌ای که در مورد نوع مخالفت بخشی از اقشار مرفه جامعه جلب توجه میکرد، انعکاس وضعیتی بود که آنها از یک طرف مخالف رژیم شاه و خواهان دمکراسی و قطع نفوذ آمریکا بودند و از طرف دیگر از انقلاب و جنش طبقات زحمتکش بیشتر می ترسیدند. باید گفت که در آن دوران اوج جنگ‌های داخلی لبنان بود و ترس از سرنوشتی چون لبنان در جامعه وجود داشت. آنها از روی استیصال به هر اختلاف مصنوعی یا بی‌اهمیت در داخل رژیم دل می بستند(مانند مخالفت امثال بنی‌احمد در مجلس شورای ملی، یا برکناری هویدا) و همگان را دعوت به فرصت دادن به این جناح‌های درون رژیم می‌کردند و آرزو داشتند که رژیم شاه از درون بدون هیچ انقلاب و جنبشی در جامعه دگردیسی کرده و به جامعه‌ای دمکرات و مستقل تبدیل شود، بدون اینکه تمایلی به فکر کردن بیشتر بر سر نقش ساواک و ارتش و دربار داشته باشند.

شروع فعالیت مستقل دانشجویان مبارز
بعد از چند هفته از روی كار آمدن دولت نظامی ازهاری و ناتوانی او در سركوب جنبش و اوجگیری و همگانی‌تر شدن آن، برای ما دیگر تظاهرات موضعی ضرورت خود را از دست داد. در عوض، در بیرون كارخانه‌هایی كه كارگران آن به خاطر حقوق عقب مانده تحصن كرده بودند قرار می‌گذاشتیم. همگی به درون كارخانه می‌رفتیم و همبستگی خود را اعلام می‌كردیم و ساعت‌ها به سخنرانی و بحث یا گروگانگیری صاحب‌ كارخانه می‌گذشت.
بعد از چند روز كه از این نوع فعالیت گذشت (احتمالا دی ۱۳۵۷ بود) به من گفته شد كه در ساعتی از اوایل شب به اتاقی در دانشكده حقوق بروم. فکر کردم كه شاید چیزهایی را شبانه و مخفیانه باید از دانشگاه خارج كنیم. اما وقتی به آنجا رفتم، با كمال تعجب جلسه‌ای بود از بیست، سی نفر از دانشجویان فعال كه از غالب دانشگاه‌ها و دانشكده‌های تهران در آنجا حاضر بودند. قیافه آن‌ها كمابیش در فعالیت‌های صنفی و فیلم‌های دانشجویی و سخنرانی‌ها و برنامه‌های كوه یا خوابگاه برایم آشنا بود، بدون اینكه نام و میزان فعالیت آن‌ها را بدانم. اسامی رفقایی كه بعدها كشته شدند و یادم هست: ارژنگ رحیم‌زاده از دانشكده حقوق، حسین خضرائی و بیژن هدایی از فنی، منیژه هدایی از پزشكی، غلام كشاورز از كشاورزی كرج، فرشته از ادبیات و رفقایی از دانشگاه صنعتی و پلی تكنیك، دانشگاه ملی و علم و صنعت، علوم اجتماعی و غیره بودند. در جلسه برایم مشخص شد كه آن‌ها در واقع تصمیم گیرندگان و سازماندهان اصلی حركت‌های دانشجویی آن دوران در تهران بودند. برای اولین‌بار شاهد بودم كه چگونه همه چیز بحث و تصمیم‌گیری و جمع‌بندی می‌شود. این جلسه اولین تماس مستقیم من با آن گروهی بود كه بعدها «دانشجویان مبارز برای آزادی طبقه كارگر» نام گرفت. نمی‌دانم از چه زمانی دانشجویان خط ۳ تشكل خاص خود را داشته‌اند. به نظر می‌رسید كه خیلی از شركت‌كنندگان، مثل من نخستین‌بار است كه در این جلسه حضور می‌یابند. به مرور متوجه شدم كه آن‌ها همگی با مشی چریكی و نیز حزب توده مرزبندی دارند و به اصطلاح جزء خط سه هستند. این اولین تلاش برای گذر از تشكلات بسته و فوق‌العاده مخفی به تشكلی دمكراتیك با تصمیم‌گیری جمعی بود، چرا كه شرایط جامعه تغییر كرده بود و ساواك دیگر آن قدرت سابق را نداشت. تا آن زمان، ما چند نفر از دوستان خیلی نزدیك با یكدیگر طی یك سال بحث و مطالعه به نفی مشی چریكی و مرزبندی با شوروی و ضرورت كار سیاسی در درون طبقه كارگر رسیده بودیم. ابداً از موضع سایر دانشجویان چپ اطلاعی نداشتیم و هنوز فكر می‌كردیم كه بچه‌های با سابقه، كه نزد ما بسیار محترم بودند، كماكان به مشی چریكی معتقدند.
در این جلسه و فعالیت‌های بعدی در كارخانه‌ها متوجه شدیم كه اغلب بچه‌های فعال چپ دانشجویی به خط سه گرایش پیدا كرده اند، تعدادی توده‌ای شده‌اند و تعداد انگشت‌شماری طرفدار فدائیان باقی مانده‌اند. البته این تناسب بعد از انقلاب و به خصوص بعد از اشغال سفارت به شدت به ضرر ما تغییر كرد. یك علت آن كناره‌گیری بچه‌های فعال از فعالیت‌های دانشجویی و فعالیت در سازمان‌ها و گروه‌های خط سه بود، علت دیگر اینكه دانشجویان جدید غالباً به خاطر جو عمومی جامعه از طرفداران فدائیان بودند و تعداد كمی هم طرفدار حزب توده اما طرفداران خط ۳ در میان دانشجویان جدید تقریباً انگشت شمار بود. عامل دیگر فعال شدن بسیاری از دانشجویان قدیمی كه به خاطر خطرات مبارزه در زمان شاه، با وجود سمپاتی به فعالیت ما، حاضر به همكاری همه جانبه با بچه‌های سیاسی نبودند، این‌ها بعد از انقلاب غالباً یا به فدائیان پیوستند یا به توده‌ای‌ها. تعدادی هم از خط ۳ بعد از اشغال سفارت و رواج راست‌روی، یا دوباره به فدائیان نزدیك شدند یا به جریانات دیگر پیوستند. البته تعدادی هم از هرگونه كار تشكیلاتی كنار كشیدند، چرا كه یا دیگر انگیزه مبارزه نداشتند یا تشكیلات مورد نظر خود را نیافته و فعالیت متشكلی نمی‌كردند. لازم به توضیح است كه در هر دانشكده‌ای نسبت طرفداران خط سه و توده‌ای‌ها و فدائیان تفاوت داشت اما برداشت من این است كه گفته شد.
به هرحال، جلسه یاد شده نمود روشی نوین از جانب فعالان سازماندهنده جنبش دانشجویی بود تا برخلاف گذشته هر چه بیشتر تصمیمات جمعی‌تر و دمكراتیك‌تر باشد. در این دوره بیشتر ما در یك بلاتكلیفی بسر می‌بردیم. جنبش توده‌ای در اوج خود بود و برای جنبش دانشجویی دیگر وظیفۀ مبارزاتی خاصی به شكل سابق، باقی نمانده بود، ما به دنبال شكل‌های جدید مبارزه بودیم. فعالیت‌های صنفی دیگر مثل سابق مورد توجه بچه‌های فعال نبود و بیشتر حالت وظیفه‌ای وقت‌گیر داشت، كه به هرحال باید حفظ شود. گرایشات سیاسی گوناگون درون بچه‌های چپ از جمله خط سه، طرفداران فدائیان و هواداران حزب توده هر یك سعی داشتند، موقعیت خود را در این تشكل‌ها تحكیم كرده و از آن به نفع جریان خود استفاده كنند. رفتن به كارخانه‌های در حال اعتصاب و همبستگی با آن‌ها اولین كارهایی بود كه ما در مرزبندی با مشی چریكی گذشته انجام می‌دادیم. این مشكل بلاتكلیفی بعد از قیام ۵۷ همچنان به اشكال مختلف ادامه داشت و لازم است كه تا حدی توضیح داده شود.
ما در فضای مشی چریكی، سیاسی شده و رشد كرده بودیم. مشی چریكی خود بازتاب شكست احزاب سنتی كمونیستی در جهان و در‌ایران بود. مرزبندی با رفرمیسم، پارلمانتاریسم، راه رشد غیرسرمایه‌داری و بی‌عملی احزاب کمونیستی مانند حزب توده كه در جستجوی راه‌های مسالمت‌آمیز و پارلمانی بودند عامل مهمی در گرایش عمومی به مشی مسلحانه بود. حال ما هم به روش احزاب طرفدار شوروی، هم به روش مشی چریكی و هم به روش انواع جریانات طرفدار چین انتقاد داشتیم. نداشتن هیچگونه الگوی كار قبلی و اتوریته تئوریك، ما را مجبور می‌كرد كه خود در جستجوی روش‌های كار و مبارزه بر اساس داده‌ها و انتقادات آن دوره برآییم. گسست ما از مشی چریكی به یك سال هم نمی رسید و سازمان‌های دیگر منجمله سازمان پیكار، خود تازه از بحران و بحث‌ها و اختلافات درونی و مدت‌ها سكوت بیرون آمده بودند. در اوایل تشكیل دانشجویان مبارز بی‌تجربگی سازمان‌های خط ۳ در زمینه‌های جدید، برای ما آشكار بود و كمتر توهمی به آن‌ها داشتیم. بنابراین به عنوان یك تشكل دانشجویی، با مسائلی درگیر بودیم كه قاعدتاً وظیفه سازمان‌ها و گروه‌های سیاسی بود. برخلاف گروه‌های دیگر دانشجویی طرفدار فدائیان، توده‌ای‌ها، مجاهدین و سایرین، ما نسبت به سازمان‌های خط ۳، احساس پشت جبهه بودن نمی‌كردیم بلكه در مسائل پیچیده و كاملاً جدید جنبش مستقیماً درگیر بودیم. ما در موقعیت جدیدی قرار داشتیم كه مسائل برای همه نو بود و تجربه و آگاهی قبلی كمك چندانی برای درك شرایط جدید فكری چپ و جامعه نمی‌كرد. اعتقادات گذشته كاملاً نقد شده بود و هیچ اتوریته و الگوی فكری و تشكیلاتی در عرصۀ بین‌المللی برایمان وجود نداشت. كتاب‌های لنین «وظایف سوسیال دمكرات‌های روس» و «چه باید كرد؟» در واقع تمام درك ما را از مبارزه طبقاتی، جنبش كارگری، مبارزۀ سیاسی و اقتصادی، حزب، نقش روشنفكران، آگاهی، خودانگیختگی، تبلیغ و ترویج تعیین می‌كرد. به هرحال با این درك‌های اولیه بود كه سعی می‌كردیم راه و روش‌های جدید مبارزاتی را كشف كنیم. اولین گام‌ها رفتن به كارخانه‌ها و اعلام همبستگی با كارگران متحصن بود.
تعداد افراد شركت‌كننده در جلسات دانشجویان مبارز كم كم زیادتر شده و تا ۱۰۰ نفر در این جلسات از تمام دانشگاه‌های شهر تهران شركت می‌كردیم. به علت تعداد بیشتر شرکت ‌کنندگان و طرح مسائل جدیدتر، جلسات نیز طولانی‌تر می‌شد و ما برخلاف تشكلات شبه نظامی یا دوران قبل كه تصمیم‌ها روالی دمكراتیك نداشت، برسر همه چیز بحث اقناعی كامل می‌كردیم. دمكراسی مستقیم را برای اولین بار می‌آزمودیم. البته با مشكلاتی هم روبرو می‌شدیم كه برایمان تازگی داشت، مثل حضور رفقایی كه بر سر هر مسأله‌ای دست بالا می‌بردند و طولانی صحبت می‌كردند، كه به كشدار شدن جلسات و محول كردن موضوعات دیگر به جلسات بعدی می‌انجامید. این مسأله آنقدر حاد بود كه گاه، جلسات عادی از دو بعد از ظهر تا ده شب طول می‌كشید که عملا ضرورت تغییر سازماندهی را شتاب بخشید.
در یكی از این جلسات (دقیقا یادم نیست كه قبل یا بعد از انقلاب بود) بر سر نام این گروه دانشجویی، تصمیم‌گیری شد. ما تا قبل از آن، اطلاعیه‌های خود را با نام «دانشجویان مبارز» در كنار یك ستاره سرخ امضا می‌كردیم، اما این نام در واقع امضای دانشجویان ماركسیست دانشكدۀ فنی در سال‌های ۵۰ و در دوران مشی چریكی بود. از آنجا كه غالب بچه‌های فعال چپ دانشكدۀ فنی به خط ۳ روی آورده بودند، در ابتدا به طور اتوماتیك در قالب همان تشكل‌ها و سازماندهی‌ها و امكانات با نام دانشجویان مبارز اعلامیه داده می‌شد. به هر حال لازم شد كه از چند نفری از بچه‌های فنی كه همچنان طرفدار «سازمان چریك‌های فدایی خلق‌ایران» بودند، اجازه گرفته شود. صحبت با طرفداران حزب توده، ضرورتی نداشت، چرا كه توده‌ای‌ها عملاً در سال‌های ۵۰ جزء بچه‌های چپ محسوب نمی‌شدند و در هیچ یك از فعالیت‌های دانشجویی شركت داده نمی‌شدند. به هرحال بچه‌های فدائی فنی گفتند كه آن‌ها در صددند كه به زودی با نام دیگری (كه بعدا «پیشگام» نام گرفت) اعلام موجودیت كنند و استفاده از نام «دانشجویان مبارز» از جانب ما، از نظر آن‌ها بلامانع است. طی بحث‌های طولانی بر سر نام نهایی، هم برای تمایز با جنبش دانشجویی قبلی و هم برای مشخص كردن ویژگی مشی خودمان عبارت «برای آزادی طبقه كارگر» نیز به آن اضافه شد، همانگونه كه تقریباً تمام گروه‌ها و سازمان‌های خط ۳ این عبارت را در نام سازمان خود به كار می‌بردند.
در ضمن باید گفت که خط ۳ در واقع یک جنبش نه مجموعه چند گروه و سازمان بود مانند جنبش مشی چریکی. و آنرا نمی‍توان محدود به یک یا چند سازمان کرد. در مدت کوتاهی در همه جا و اقصا نقاط ایران چه در محیط‍‍‍‍‍‍های دانشجویی چه در سطح محلات و شهرستان‍ها و محافل گوناگون محافل و گروه‍های کوچک و بزرگ بیشماری بوجود آمد که هویت، اهداف و چشم انداز‍های خود را در این چارچوب می دیدند. بسیاری از این گروه ها بعدها عمدتا به سازمان پیکار و رزمندگان پیوستند.

دولت نظامی ازهاری
در وضعیت جامعه پس از ۱۵ آبان ۱۳۵۷ و روی كار آمدن دولت نظامی ازهاری چند روزی حالت نگرانی و انتظار وجود داشت اما به سرعت وضعیت انقلابی حالت «عادی» خود را باز یافت. شب‌ها جنگ و گریز و تیراندازی ارتش با مردم در كوچه‌ها و پشت بام‌ها بود و روزها تظاهرات پراكندۀ وسیع و جنگ و گریز مردم در خیابان‌ها، اعتصابات نیز با شدت تمام ادامه داشت. برخلاف حكومت نظامی دوره قبل (یعنی از ۱۷ شهریور تا ۱۵ آبان ۱۳۵۷) ، تیراندازی‌ها نه هوایی بلكه مستقیم بود. اما تعداد كشته‌ها و زخمی‌ها بالنسبه محدود بود و مردم در جنگ و گریز خیابانی یاد گرفته بودند كه كمتر تلفات بدهند. تفاوت دیگر، برنامه‌های رادیو و تلویزیون بود كه به خاطر اعتصاب، محدود به خواندن اطلاعیه‌های حكومت نظامی و پخش رجزخوانی‌ها و‌هارت و پورت‌های مسخره ازهاری و اعلامیه‌های شدید اللحن ارتش شده بود. همچنین، حضور صف‌های طولانی ماشین‌ها در پمب بنزین‌ها و صف پیت‌ها در مقابل مغازه‌های فروش نفت از مشخصات جدید این دوره بود. رژیم شاه مانند گرگ زخمی كه مردم گلویش را گرفته و رهایش نمی‌كردند، از هر نظر عاجز شده بود و هیچ سركوبی برایش راه حلی به بار نمی‌آورد. رژیم پس از راهپیمایی عاشورا، هرگونه مشروعیتی را از دست داد.

دولت بختیار
جالب بود كه تعویض دولت نظامی ازهاری به دولت «ملی و دمكراتیك» بختیار باعث هیچ تغییر محسوسی در جامعه نشد. كوچكترین تزلزل یا پسرفتی در مبارزات مردم و بازگشتن مردم به زندگی روزمرۀ پیشین احساس نمی‌شد. صرفاً لاف زنی‌های پر از تهدید و خط و نشان كشیدن‌های ازهاری جایش را به لافزنی‌های لیبرال‌منشانه بختیار داد. بختیار اوایل سعی می‌كرد با تمركز روی جبهه ملی و لیبرال‌ها، انشعابی در جنبش به وجود بیاورد. تزلزل لیبرال‌ها در اوایل حس می‌شد، اما سطح جنبش آنچنان بالا بود كه هرگونه سازشی با رژیم برای آن‌ها، معنای مرگ سیاسی می‌داد. در ملاقات سران لیبرال‌ها (منجمله مهندس بازرگان و سنجابی در پاریس) با خمینی، برای اولین‌بار از جانب لیبرال‌ها، خواست رفتن شاه رسماً پذیرفته شد. و لیبرال‌ها در واقع مجبور شدند دست رد به سینه بختیار بزنند. از آن پس رفتار بختیار بسان رفتار همۀ لیبرال‌هایی كه پایان حكومت خود را قریب الوقوع می‌بینند این بود كه برای آیندگان خاطره‌ای مردم‌پسند و انسانی از خود به جای بگذارند هر چند كه در حالت عادی غیرممكن است به آن تن در دهند. لیبرال‌ها با این ترفندشان مانند آدم خسیسی هستند كه در هنگام مرگ به بذل و بخشش‌هایی می‌پردازند كه در تمام عمر از آن اجتناب می‌كرده‌اند، اما این برای لیبرال‌ها نوعی سرمایه‌گذاری برای آیندۀ خودشان است. تمام اقدامات بختیار در مورد انحلال ساواك و دستگاه‌های سركوب در آن دوره، فاقد كوچكترین ارزش بود و لغو سانسور و آزادی مطبوعات در شرایطی كه تمام مطبوعات در اعتصاب بسر می‌بردند و رژیم دیگر نمی توانست سانسور كند، كوچكترین تأثیری در جامعه نداشت. حتی فرار شاه نیز چنین بود. تمام این اقدامات به بركت جنبش انقلابی مردمی عملاً به صورت واقعیت در آمده بود.
در بهمن ۱۳۵۷ قبل از قیام، نوعی حالت ابهام عمومی نسبت به آینده در جامعه حكمفرما بود. وضعیت به گونه‌ای بود كه نه مردم و نه «رهبران» نمی‌دانستند كه بالاخره آخر این مبارزات كجاست و با تحقق چه خواست‌هایی، جنبش پایان خواهد یافت. تلاش برای پایان دادن به انقلاب بدون اینكه شیرازه‌های سیستم كاملاً از هم پاشیده شود با بازگشت خمینی به ‌ایران شدت گرفت. خبرهایی از ملاقات متعدد نماینده‌های مهم و عالی‌رتبۀ آمریكایی با اطرافیان خمینی به گوش می‌رسید. دولت بختیار به هر شرایطی تن می‌داد، اما مشكل سران مذهبی و لیبرال این بود كه نمی توانستند مناسباتی را كه بتوانند آن را برای مردم نیز توجیه كنند، ارائه دهند، از اینرو نوعی حالت انتظار و بلاتكلیفی در جامعه حكمفرما بود. تجربۀ كودتای ۲۸ مرداد ۳۲ خیلی زنده بود. وحشت از اینكه با كوچكترین عقب‌نشینی مردم ارتش دوباره كودتا خواهد كرد، باعث بی‌اعتمادی به این یا آن رفرم یا تغییر در حكومت بود. ارتش، ساواك و گارد شاهنشاهی و سایر ارگان‌های سركوب دست نخورده باقی مانده بودند.
از وقایع مهم این روزها نیز آزادی زندانیان سیاسی و مراسمی بود كه با شركت چند هزار نفر از نیروهای چپ در استقبال از آن‌ها در زمین چمن دانشگاه تهران برپا شد.
نكتۀ مهمی كه در آن روزها جلب توجه می‌كرد، تلاش تمام بورژوازی اعم از كشورهای امپریالیستی یا داخلی برای سر هم كردن هر چه سریعتر یك آلترناتیو برای حفظ ماشین دولتی بود و اصولاً تلاش برای استقرار یك دولت متمركز و قوی كه بتوانند به عنوان طرف معامله و قرارداد رویش حساب كنند و ترس از اینكه مبادا كانال‌هایی بجز كانال‌های دولتی در جامعه مرسوم شود. همۀ مطبوعات و رسانه‌های غربی تمام تلاش‌شان را برای تثبیت خمینی به عنوان تنها آلترناتیو به كار بردند. آن‌ها كه دیگر شاه را از دست رفته می‌دیدند حتی سعی نكردند به تقویت جریانات نزدیك‌تر به خود بپردازند. به نظر می‌آمد كمك به تمركز جنبش در دست یك جریان كه اتوریته و توانایی لازم برای كنترل جنبش را دارد برایشان مهمتر بود تا تقویت نیروهایی كه به آن‌ها از نظر سیاسی نزدیكترند. طبعا گشودن باب مذاكره و طرف مذاكره قرار دادن یك جریان خود عامل مهمی برای تقویت و تثبیت آن جریان محسوب می‌شود.
در بین جریانات سیاسی نیز همین حالت انتظار و بلاتكلیفی چند هفته قبل از قیام، وجود داشت. به طوری كه كادرها و اعضای «سازمان پیكار» را در تحصن‌های دانشجویان مبارز می‌دیدیم. در مورد فدائیان نیز وضع به همین گونه بود: یك شب با یكی از رفقا به تحصنی از كارگران در ساختمان بزرگی حوالی میدان ونك، سر زدیم، جالب بود كه چند نفر كه از رفتار و طرز حرف زدنشان معلوم بود از كادرهای باسابقه فدائیان هستند، مشغول تبلیغ بین كارگران ساختمانی متحصن بودند. آن‌ها با آوردن پروژكتور و نمایش فیلم «حكومت نظامی» (اثر كوستا گاوراس) مشی مسلحانه سازمان‌های چریكی را تبلیغ می‌كردند.

قیام بهمن
صبح ۲۱ بهمن در دانشگاه تهران بودم كه گفته شد همافران با گارد درگیر شده‌اند و خطر كشتار آن‌ها وجود دارد. روز قبل از آن به خاطر عكسی كه از حضور عده‌ای همافر در محل اقامت خمینی در روزنامه‌ها چاپ شد، عكس‌العمل شدیدی از جانب سران ارتش نشان داده شد و حتی صحبت از این می‌كردند كه این عكس جعلی است. هدف ما بیشتر این بود كه به حمایت از همافران برویم. نزدیك میدان فوزیه (امام حسین) از جمعیت شنیدیم كه اسلحه به دست مردم افتاده است. تظاهرات از قبل سازماندهی شده فدائیان به مناسبت سالگرد سیاهکل و حضور متشکل آنها در این روز در نزدیکی محل عامل مهمی در آغاز و گسترش قیام بود. واقعه‌ای كه جلب توجه می‌كرد، تردد اتوموبیل‌های متعدد با بلندگو بود كه از جانب «كمیته امام خمینی» دائم اعلام می‌كردند «امام خمینی» دستور داده است از حمله به پادگان‌ها خودداری شود و مردم اسلحه‌ها را برگردانند. جنب و جوش شدیدی از جانب مذهبی‌ها در جریان بود تا از حمله به مراكز ارتشی و انتظامی جلوگیری شود. بر خلاف این درخواست، پس از چند ساعت، مردم آنقدر به سنگرسازی، ساختن كوكتل مولوتف و حمل علنی اسلحه پرداختند كه عملاً نیروهای سازماندهی شده از جانب اقامتگاه خمینی كار خود را بیهوده یافتند و از صحنه ناپدید شدند. با سرعتی باورنكردنی، تمام خیابان‌های شهر سنگربندی شده بود تا امكان تردد تانك یا خودرو‌های ارتشی مختل شود. در همان ساعات اول یك تفنگ ژ۳ با خشاب پر به دستم افتاد و از یك نفر كه وارد بود طرز كار با آن را با شلیك یك تیر امتحانی یاد گرفتم. همه جا گفته می‌شد كه از تیراندازی بی‌مورد و هدر دادن گلوله خودداری شود. مراكز اصلی درگیری در آن روز و شب، پادگان‌های عشرت آباد، قصر فیروزه و رادیو تلویزیون بود. به هرحال رفت و آمد تعداد زیاد افراد مسلح در سطح شهر و حركت بی‌هدف هزاران وانت و كامیون پر از افراد مسلح مشاهده می‌شد.
در شب ۲۱ بهمن شایع شد كه نیروهای نظامی از پادگان لشکرک در شرق تهران در حال حركت برای تسخیر مجدد تهران هستند. همراه تعداد زیادی به تهرانپارس رفتیم و در چهارراه‌های اصلی آماده درگیری با نیروهای ارتش بودیم كه آن شب تا صبح هیج خبری نشد. صبح روز بعد سوار وانتی پر از دیگر افراد مسلح به یكی از نقاط شمالی تهران كه شامل مجتمع‌های آپارتمانی بزرگی بود، رفتیم. گفته می‌شد كه گارد در ساختمان‌ها كمین كرده و تك تیراندازی می‌كنند. ما ساعت‌ها آنجا را محاصره كردیم و در میان سر و صدای گلوله كه از همه طرف به گوش می‌رسید و معلوم نبود كه از خودی است یا از دشمن، قدم به قدم جلو رفتیم و خبری از گارد نیافتیم. پس از آن باز هم سوار كامیون دیگری به سوی پادگانی در شمال شرق تهران، احتمالا پادگان لویزان، حركت كردیم. سه چهار نفر بیشتر نبودیم. محتاطانه در جلوی در پادگان سنگر گرفتیم و منتظر رسیدن دیگران شدیم. پس از گذشت مدتی و نیامدن نیروی كمكی، آهسته وارد پادگان شدیم و هر چه جلوتر رفتیم احساس كردیم كه پادگان خالی است و همه فرار كرده اند. به خاطر بزرگی پادگان و تعداد كم ما، در حین كنترل ساختمان‌های مختلف كاملاً تنها بودم و در هر ساختمانی در گنجۀ اسلحه كلت، سلاح‌های دیگر، مهمات، فشنگ به وفور وجود داشت. من تا جایی كه می‌توانستم حمل كنم، اسلحه و فشنگ برداشتم و خارج شدم. تا حوالی شب گشت ما در شهر ادامه داشت، به نظر می‌آمد كه قیام كاملاً پیروز شده است. پس از گذراندن چند شب بی خوابی، آن شب زودتر از همیشه خوابیدم.
صبح روز بعد احساس دوگانه و عجیبی داشتم. از یك طرف مطمئن بودم كه رژیم شاه برای همیشه سقوط كرده، و كمتر این نگرانی را داشتم كه همانند سال ۱۳۳۲ دوباره به قدرت بازگردد. كل ماشین دولتی و ارتش و ساواك این بارخنثی شده و نه تنها رژیم شاه بلكه كل سلطنت سرنگون شده بود. قیام بهترین واقعه‌ای بود كه می‌توانست رخ دهد. فاجعه و خطر نوعی سازش بین لیبرال‌ها، خمینی و آمریكا در روزهای قبل كه جنبش را تهدید می‌كرد، به نظر منتفی شده بود. تا آن روز هیپچگاه فكر نمی‌كردم كه روزی در زندگی‌ام شاهد سقوط رژیم شاه باشم و آن را فرایندی بسیار درازمدت‌تر می‌دیدم. همانگونه كه در ویتنام و الجزایر و تجربیات دیگر كشورها در آن دوران نشان می‌داد. تمام زندگی و اهداف سیاسی‌ام در مبارزه با رژیم شاه خلاصه می‌شد، با تحقق یافتن این آرزو، ناگهان نوعی خلاء در من به وجود آمده بود، و حال خود را با این پرسش رو برو دیدم، زندگی و اهدافم از این به بعد چگونه باید باشد؟ از طرف دیگر احساس خوشحالی از این پیروزی در نگرانی‌ام گم می‌شد، وقتی به سلطه نیروهای مذهبی در جنبش و آینده می‌اندیشیدم. نیروهای مذهبی را در جامعه و محیط دانشگاهی می‌شناختم و خودم تا سه چهار سال قبل از آن مذهبی بودم و نشریه مكتب اسلام و مقالات و كتب مطهری، بهشتی، مكارم شیرازی و غیره را مرتب و با دقت می‌خواندم و در سخنرانی‌های آنان در مساجد گوناگون شركت می‌كردم. به خوبی با تصور آنان از حكومت اسلامی و جامعۀ ‌ایده‌آل‌شان آشنایی داشتم ولی در زمان انقلاب دقیقاً این افکار را به همین دلیل وحشتناك‌تر، ارتجاعی‌تر از آنی می‌دانستم كه اصولاً قابل پیاده شدن در جوامع امروزی باشد. از این رو آن را جدی نمی‌گرفتم. شاید اشتباه من در این بود كه عامل قدرت سرنیزه را در پیاده كردن حكومت اسلامی دست كم گرفته بودم. نگرانی از آینده همواره در من وجود داشت ولی آن را خیلی دور تصور می‌كردم و مطمئن بودم كه تا آن موقع توازن قوا تغییر خواهد كرد. اما اكنون، این آینده خیلی دور ناگهان فرارسیده بود و امروز كه از خواب برمی‌خاستم، روز اول آن بود. غرق این تصورات و احساس غم تنهایی و زندگی در یك جامعه مذهبی بودم كه به دانشگاه رسیدم و در مدت كوتاهی تمامی نگرانی و اندوهم جایش را به خوشحالی غیرقابل وصفی از امید و انرژی بیشتر برای مبارزه و آینده داد. محوطه دانشگاه پر از اجتماعات كوچك بود كه موافق و مخالف بر سر قیام، دولت موقت بازرگان، شوراها و آینده جامعه با یكدیگر بحث می‌كردند. تنوع نظرات و دیدگاه‌ها و تجربه این نوع دمكراسی خیابانی برایم از هر نظر جالب و جدید بود. بعد از انقلاب دو سال و نیم ضعف قدرت مركزی در سركوب به توده‌هایی كه مزۀ ضرب شست علیه رژیم را در قیام چشیده بودند تجربه‌ای تاریخی و پر ارزش به بار آورد؛ تجربه‌ای كه بدون قیام مسلحانه و فروپاشی ماشین سركوب رژیم شاه میسر نمی‌شد.

وضعیت جامعه پس از انقلاب
شركت متشكل و فعال سازمان چریك‌های فدایی خلق‌ ایران و سازمان مجاهدین خلق‌ ایران، موضوع اصلی در گفتگوهای مردم، مطبوعات و رادیو و تلویزیون بلافاصله پس از قیام بود به طوری كه نقش روحانیت و نیروهای مذهبی دركل روند انقلاب و به خصوص قیام بسیار كمرنگ‌تر از پیش به چشم می‌آمد. اما نكته‌ای كه از همان اولین روز بعد از قیام نظرم را جلب كرد مسألۀ تغییر ناگهانی تناسب نیروها و فضای سیاسی جامعه بود: تا قیام تبریز در بهمن ۱۳۵۶، جو عمومی مبارزاتی جامعه، چپ بود و پس از آن به سرعت جنبه مذهبی به خود گرفت. اما بلافاصله پس از قیام در محیط‌های فرهنگی و روشنفكری و همچنین در فعالیت‌های مردمی، جو به سرعت به نفع چپ برگشت و خود این محیط‌ها بیش از پیش، در كل جامعه وزن پیدا كرد و مورد توجه عموم قرار گرفت. به طور كلی این امر مشهود بود كه كلیه نیروهای لائیك جامعه از هر امكان عمومی كه در اختیار داشتند در مقالات، سخنرانی‌ها و پیام‌ها سعی می‌كردند با نام بردن از فدائیان و مجاهدین، به نوعی تلاش نیروهای مذهبی را از مطلق و انحصاری كردن نقش خمینی و مذهبی‌ها در پیشبرد و پیروزی انقلاب خنثی كنند.
این امر برایم همواره سؤال بود که چرا جریانات بورژایی اینقدر از نفوذ کمونیست‌ها در جامعه وحشت دارند و اینچنین وحشیانه کمونیست‌ها از همان دوران رضاشاه سرکوب می‌شدند، در حالی که کمونیست‌ها از نظر تشکیلاتی و نفرات واقعاً در اقلیت بوده اند. پس از انقلاب هم، با اینکه کمونیست‌ها در مقایسه با سایر نیروها کمتر نیرو داشتند ولی دغدغه اصلی تمام جریانات بورژایی بودند. به نظرم پتانسیل جامعۀ ‌ایران در شرایط دمکراسی نسبی برای کمونیست‌ها بسیار مساعد است و نفوذ‌ ایدئوژیک آنها به مراتب بیشتر از نفوذ تشکیلاتی‌شان است. در چنین شرایطی هر انسان آزاده‌ای، هر تفکر مترقی‌ای و هر خواست بر حقی عملا در چهارچوب نظری کمونیست‌ها قرار می‌گیرد هر چند که حاملین این ‌ایده‌ها خودشان اصلاً مارکسیست هم نباشند. در این دوره‌ها بورژازی به نوعی شبح کمونیسم را در همه جا در همۀ عرصه‌های مبارزاتی، مطالبات برحق ستمدیدگان، در تمام عرصه‌های نوین فرهنگی و اجتماعی و سیاسی مشاهده می‌کند.
وجه مشترك همۀ جریانات سیاسی آن دوره اعم از چپ و مذهبی و لیبرال در این بود كه به سرعت شروع كردند به متشكل و منسجم شدن. از همه طرف نیروهای خواهان فعالیت سیاسی به سوی احزاب و سازمان‌ها روی آوردند. حتی افرادی كه در شرایط سخت و ركود، فعالیت سیاسی را رها كرده بودند، دوباره فعال شدند. به طور كلی جامعه خیلی سریع از آن حالت همه با همی ضدیت با شاه، به سرعت قطب‌بندی شد و صف نیروهای چپ، مذهبی، لیبرال از یكدیگر متمایز شد.
نیروهای خط ۳ پس از انقلاب در مقایسه با سایر نیروها مثل فدائیان و مجاهدین بسیار ضعیف بودند. این سازمان‌ها و گروه‌ها در موارد زیر از خط یك یعنی حزب توده و خط دو یعنی فدائیان متمایز می‌شدند. نقد مشی چریكی، مرزبندی با حزب توده و شوروی، ضرورت‌ ایجاد حزب طبقه كارگر و وظیفه اصلی كمونیست‌ها را كار سیاسی تشكیلاتی در جنبش كارگری ارزیابی كردن. كنفرانس وحدت كنفرانسی بود از ۱۲ سازمان و گروه خط ۳. این سازمان‌ها و گروه‌ها منجمله شامل پیكار، رزمندگان، آرمان، نبرد، اتحادیه كمونیست‌ها و اتحادیه كمونیست‌های بخش داخل بود. علاوه بر این در بسیاری از شهر‌ها و مناطق ‌ایران گروه‌های محلی فراوانی وجود داشتند كه خود را جزء خط ۳ می‌دانستند. كنفرانس وحدت می‌كوشید شرایط وحدت این سازمان‌ها را فراهم كرده و به سوی‌ ایجاد حزب طبقه كارگر گام بردارد. اما در همان حال این كنفرانس به یك سری بیانه‌ها و اعلامیه‌ها و اكسیون‌ها و حمایت‌های مشترك نیز دست می‌زد. این تلاش عمومی برای وحدت باعث شده بود كه مثلا در دانشجویان مبارز، تعصب گروهی وجود نداشته باشد و بسیاری از بچه‌ها لزومی نمی‌دیدند كه خود را طرفدار گروه و سازمان خاصی بدانند بلكه خود را متعلق به كل خط ۳ می‌دانستند.
این امر نیز شگفت‌آور بود كه از همان فردای پیروزی قیام، چگونه كلّ جامعه با نظم فوق‌العاده‌ای روال جدید زندگی را پیش برد. باید جامعه‌ای را تصور كرد كه ساواك و مقامات طرفدار رژیم بوروكراسی و ارتش را تحت كنترل مطلق داشتند، جامعه‌ای كه ماه‌ها در اعتصاب بسر می‌برد، اسناد و مدارك بسیاری از ادارات و بانك‌ها در طی انقلاب و قیام یا در آتش سوزی‌ها یا در حمله مخالفین كاملاً نابود شد. اكثر رؤسای مؤسسات فرار كرده بودند یا در همان روز اول، كارمندان و اعتصابیون از ورودشان به محل كار جلوگیری كردند. به سرعت و به شكل گسترده‌ای شوراها تشكیل شد تا ادارۀ امور را به عهده بگیرند و امور به نحوی منظم پیش می‌رفت.
چیزی كه از همان روزهای اول به چشم می‌خورد، تلاش جریانات مذهبی وابسته به دستگاه خمینی بود. این‌ها از همان اول به طور سیستماتیك شروع به قبضه كردن همۀ امور دولتی در دست خود كردند. آن‌ها هرجا كه توانستند ابتدا ارگان‌های رهبری و رسمی و مهم را از چنگ نیروهای غیرخودی در شوراها بیرون آوردند.
بلافاصله پس از انقلاب، صادق قطب‌زاده از جانب خمینی مسئول رادیو تلویزیون شد و وقیحانه‌ترین نوع سانسور را از همان روز اول به اجرا گذاشت. در آن روزها، مطبوعات و روزنامه‌ها توسط شوراهای خود این مؤسسات، كه برخاسته از كمیته‌های اعتصاب بود، اداره می‌شد كه غالباً گرایش چپ داشتند. روزنامه كیهان كاملاً از دیدگاه چپ می‌نوشت و در همان هفته‌های اول پس از انقلاب به سردستگی فلسفی واعظ معروف، طی روزها كشمكش بالاخره از جانب نیروهای مذهبی اشغال شد و به ارگان آن‌ها تبدیل گردید. دسته‌های اوباش و چماقدار جزء ثابت و دائمی مراكز تجمع مانند اطراف دانشگاه بودند و در حاشیه تظاهرات مخالفین حضور داشتند تا به عنوان سمبل‌های مستضعفین و فقرا به دفاع از جمهوری اسلامی و طرفداری از بنی‌صدر، قطب‌زاده، بهشتی و غیره بپردازند. ضرب و شتم مخالفین و حمله به بساط كتاب نیروهای چپ و مخالف از وظایف اینان بود. مردم عموماً با خوشبینی انتظار داشتند كه دولت موقت بازرگان تغییرات اساسی به وجود آورد، به ویژه كه مورد تأیید خمینی هم بود.
روش نیروهای مذهبی متشكل حول خمینی و حزب جمهوری اسلامی برای اسلامی كردن سریع تمام امور، اعمال سانسور مذهبی، حذف دیگران نه تنها از نهادهای دولتی بلكه از همه حوزه‌های اجتماعی، به گسست هر چه سریعتر بین نیروهای چپ و لائیك و لیبرال‌های غیر مذهبی از یك سو و جریانات مذهبی حاكم از سوی دیگر انجامید. موج سركوب مرداد ۵۸ به حذف لیبرال‌های لائیك از فضای مطبوعاتی و تشكلات سیاسی علنی و نیمه علنی از جامعه منجر شد. در آبان ۵۸ با اشغال سفارت، نهضت آزادی و جبهه ملی از قدرت حذف شدند و در خرداد ۶۰ سایر نیروها.
از نخستین رویدادهای مهم پس از انقلاب تظاهرات زنان در ۱۷ اسفند ۱۳۵۷، برابر با ۸ مارس، روز جهانی زن، بود كه در اعتراض به حكم خمینی، دائر بر اجباری بودن حجاب برای زنان كارمند به راه افتاد. من تظاهرات‌های فراوانی را از نزدیك دیده‌ام اما تظاهرات زنان در اسفند ۱۳۵۷ شگفت‌انگیزترین تظاهراتی بود كه تاكنون از نزدیك شاهد آن بوده‌ام. جدیت، خشم طبیعی، شور، یكپارچگی، سرعت عكس‌العمل و انضباط در این تظاهرات خودانگیخته، بی‌نظیر بود. موضوع از این قرار بود كه ابتدا تلویزیون حكم خمینی را اعلام كرد، فردا صبح در نشریه «پیغام امروز» فراخوان به راهپیمایی چند گروه از زنان چاپ شد و تهران از همان ساعات اولیه صبح تحت‌الشعاع تظاهرات گسترده زنان قرار گرفت و رسماً و علناً موجب عقب‌نشینی شخص خمینی شد. شدت و تأثیر این تظاهرات به حدی بود كه رژیم تا ۵ سال بعد جرأت نكرد مسأله حجاب اجباری را دوباره مطرح كند. این پس از سركوب كامل نیروهای سیاسی و موج اعدام‌ها بود كه در سال ۱۳۶۲ رژیم حجاب اجباری را رسماً به زنان تحمیل كرد كه این عمل نه به تثبیت قطعی حجاب بلكه به یك جنگ دائمی و روزمره بین زنان و جمهوری اسلامی در جامعه ‌ایران منجر شد كه هنوز ادامه دارد.
تظاهرات زنان از جمله اعتراضات اجتماعی در جامعه بود كه ما در آن دخالت و تأثیر مستقیمی نداشتیم هر چند كه تعدادی از خط سه‌ای‌ها فعالانه در آن شركت داشتند و منجمله برای پخش اعلامیه از امكانات دانشجویان مبارز بی‌هیچ محدودیتی استفاده كردند و احتمالا همین امر موجب شد كه تا مدت‌ها نیروهای مذهبی و نیز توده‌ای‌ها از آن برای كوبیدن ما یعنی خط ۳ و دانشجویان مبارز به عنوان حامیان زنان بورژوا (اصطلاحی كه سقوط دولت آلنده را تداعی می‌كرد كه در آن زنان بورژوا نقش مهمی ‌ایفا كرده بودند) استفاده كرده، ما را «شریك جرم!» این تظاهرات قلمداد كنند، چرا كه نیروهای دیگر در آن زمان حركتی آشكار علیه دولت و خمینی انجام نمی‌دادند. مطبوعات و رسانه‌های وابسته به رژیم هم با نشان دادن تصاویر چند زن آشكارا تیپ سلطنت‌طلب كوشیدند چهره تظاهركنندگان را به لجن بكشند. مشاهدات شخصی خودم از تركیب زنان معترض ربطی به تصاویر ارائه شده نداشت.
باری تسخیر یكایك ارگان‌های قدرت از یك طرف و تدارك قانونی كردن پایه‌های رژیم از قبیل رفراندوم جمهوری اسلامی و مجلس خبرگان از طرف دیگر، مضمون اصلی فعالیت رژیم جدید بود. به مرور هر چه این گرایش در ارگان‌های دولتی قویتر می‌شد به همان نسبت پایه‌ها و حمایت‌های عمومی را از دست می‌داد و نیروهای اپوزیسیون به خصوص مجاهدین قوی‌تر می‌شدند.
اینكه افراد و نیروهای مذهبی سعی كردند با استفاده از اتوریته خمینی بلافاصله پس از قیام، از خود چهره‌هایی با سابقه و مبارز نشان دهند، موضوع بسیاری از مقالات و كاریكاتورهای طنزآمیز آن دوران بود. این بر كسی پوشیده نبود كه در مبارزات جسورانه چریكی علیه رژیم شاه هیچ یك از این چهره‌ها نقشی نداشتند و این‌ها كسانی بودند كه به زندگی آرام خویش مشغول بوده و انقلاب آن‌ها را به صحنه سیاست كشانده است. هر بار كه یكی از این افراد مذهبی از سوابق مبارزاتی خود چیزی تعریف می‌كرد، بلافاصله در مطبوعات سیلی از خاطرات و مدارك درباره‌شان ارائه می‌شد كه باعث تفریح و سرگرمی بود. جملاتی مانند «خوشه‌چینان انقلاب» در واقع باند بهشتی، باهنر، رفسنجانی و خامنه‌ای را تداعی می‌كرد، مثلث «بیق» كه حرف اول نام‌های بنی‌صدر، یزدی و قطب‌زاده بود یا «سازمان مجاهدین بعد از انقلاب» كه منظور همان «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی» در تمایز با سازمان مجاهدین خلق بود.
یكی از پدیده‌های به یاد ماندنی پس از انقلاب برای من هفته نامه فكاهی آهنگر زیر نظر منوچهر محجوبی بود كه به سرعت در جامعه جا باز كرد و هر هفته در همان روز انتشارش همه جا دست به دست می‌گشت. آهنگر صریح‌تر و ریشه‌ای‌تر از هر جریان سیاسی دیگری دولت بازرگان، حزب‌اللهی‌ها، بنی‌صدر، قطب‌زاده، یزدی و آخوندها را به باد انتقاد و تمسخر می‌گرفت و بی‌جهت نبود كه آهنگر خشم حزب‌اللهی‌ها، لیبرال‌ها و توده‌ای‌ها را برانگیخته بود. آهنگر آنقدر انتقادات ریشه‌ای و صریح از موضع چپ به مسائل جامعه داشت و آنقدر تابوشكنی بر سر جریانات و اشخاص می‌كرد كه برای دیگران موضع مخالف و چپ گرفتن راحت‌تر می‌شد. در آن دوره با توجه به اعتبار و احترامی كه مردم برای خمینی قائل بودند، طبعاً موضع‌گیری علیه روحانیت و كسانی كه مورد تأیید خمینی بودند، دشوار بود و معمولاً واكنش مردم عادی را برمی‌انگیخت. حزب‌اللهی‌ها به خصوص شدیداً در این جهت تلاش می‌كردند كه سران خود، روحانیت و خمینی را به تابوهایی محترم و مقدس كه نمی‌توان به آن‌ها كوچكترین انتقادی كرد، تبدیل كنند تا بدین وسیله در واقع كسی جرأت مخالفت با نظرات این‌ها را نكند. و هر مخالفتی به عنوان مخالفت با اعتقادات و مقدسات مردم و مذهب به طور كلی شمرده شود.
باگذشت زمان، اختلافات و تضادهای درون جامعه شدیدتر می‌شد و سركوب‌ها ابعاد وسیعتری به خود می‌گرفت. مبارزات كردستان، تركمن صحرا، اعراب خوزستان وحشیانه از جانب دولت بازرگان و دسته‌های مسلح حزب‌اللهی به خون كشیده می‌شدند و اختلافات درونی رژیم بین لیبرال‌ها و حزب جمهوری اسلامی هر چه بیشتر بر سر اینكه كدام جناح قاطیعت بیشتری در سركوبی جنبش‌ها را دارد، بالا می‌گرفت.
در آن دورۀ متحول گروهبندی‌های سیاسی مخالف دولت خود به چند اردوگاه تقسیم می‌شدند و هر یك اولویت‌های سیاسی خاص خود را داشتند و بنابراین، ارزیابی آن‌ها از خطر اصلی كه جنبش را تهدید می‌كند، كاملاً متفاوت بود. جریاناتی بودند كه خطر عمده را آمریكا می‌دانستند و لیبرال‌ها را جاده صاف كن آن، و تحت این پوشش، كمابیش جریانات مذهبی و خمینی را حمایت می‌كردند. همچنین مسألۀ دمكراسی را نسبت به موضع‌گیری ضد امپریالیستی امری ثانوی ارزیابی می‌كردند كه نمونۀ بارز این دیدگاه حزب توده بود. دسته دیگر جریاناتی بودند كه مسألۀ اصلی را دفاع از دمکراسی و خطر عمده را فاشیسم مذهبی ارزیابی می‌كردند كه غالباً لیبرال‌ها و لیبرال-چپ‌ها این نظر را دنبال می‌كردند. اینكه یك جریان وظیفۀ درجۀ اول جنبش را چه تلقی کند، نشان می‌داد كه جایگاهش در گروهبندی‌های سیاسی كجاست و تا چه حد رادیكال است. مثلا وقتی خطر عمده را آمریكا می‌داند،‌ آیا نوعی تمایل به دفاع از جمهوری اسلامی دارد یا نه (مانند حزب توده). یا اینكه زیر لوای عمده بودن مبارزه با فاشیسم مذهبی به نفع دمكراسی، آیا نوعی دفاع از لیبرال‌ها نهفته است یا نه.
ما – دانشجویان مبارز و خط ۳ – از همان ابتدای روی كار آمدن جمهوری اسلامی مورد تعرض دائمی عمال جمهوری اسلامی بودیم. لیبرال‌ها و انواع لیبرال-چپ‌ها در حملاتی كه علیه ما می‌شد، هرگز كلمه‌ای به اعتراض بر زبان نمی‌آوردند، اما به محض اینكه خود مورد تعرض حزب‌اللهی‌ها قرار می‌گرفتند، انتظار داشتند كه همه و به خصوص ما برای دفاع از آزادی به حمایت از آن‌ها برخیزیم. و اگر خواسته‌شان برآورده نمی‌شد، جریانات كمونیست و چپ را متهم می‌كردند كه به امر آزادی در جامعه اهمیت لازم را نمی‌دهند. تعرض به خودشان تعرض به آزادی به طور كلی محسوب می‌کردند و تعرض به ما «نتیجۀ منطقی چپ روی خودمان!». جریانات طرفدار خمینی همین نگرش را داشتند: هر مبارزه‌ای علیه آن‌ها، مبارزه علیه اسلام تلقی می‌شد و از همه مسلمانان معتقد انتظار حمایت داشتند. توده‌ای‌ها هم هر حمله‌ای را علیه شوروی و خودشان، حمله علیه كمونیسم به طور كلی تلقی می‌كردند. اما این شیوۀ تفكر نزد جریانات لیبرال و لیبرال-چپ از ظرافت بیشتری برخوردار بود.
آن‌ها در برابر هر تعرضی علیه خود و امثالشان حساسیت نشان می‌دادند و خود را فرشته آزادی تلقی می‌كردند ولی در مورد تعرض به جریانات كمونیست و انقلابی «دفاع بی‌قید و شرط از آزادی» ناگهان فراموش می‌شد. این تفكر به عنوان تجربه و نقد گذشته وانمود می‌كند كه گویا علت سلطه جمهوری اسلامی عدم حساسیت نیروهای چپ در دفاع از آزادی‌ها بوده است. حال آنكه آزادی كه برای شكوفایی مبارزۀ طبقاتی امری ضروری است نه حاصل مطالبات لیبرالی و وحدت همگانی حول شعار آزادی، بلكه صرفاً محصول رادیكالیسم جنبش انقلابی و توازن نیروهای برآمده از آن است. آن‌ها استقرار دیكتاتوری را به عدم دركِ جناحِ رادیكالِ جنبش از آزادی تقلیل می‌دهند و می‌كوشند هم شعار‌های لیبرالی خود را به عنوان مشكل گشا مطرح كنند و هم تقصیر همه چیز را به گردن ماركسیسم رادیكال بیندازند و نام آن را درس از گذشته بگذارند.
بین جریاناتی هم كه به درجات گوناگون با هر دو جناح رژیم مخالف بودند منجمله خط ۳، نیز طیف گسترده‌ای از نظرات كاملاً راست تا چپ وجود داشت. چپ یا راست بودن جریانات حتی ربط مستقیمی به تحلیل‌های نظری آن‌ها از جامعه و طبقات نداشت، كما اینكه برخی به انقلاب سوسیالیستی معتقد بودند و كل بورژوازی و حاكمیت را ضد خلقی و ضد انقلابی ارزیابی می‌كردند اما در مبارزۀ عملی آن روزها كاملاً نزدیك به لیبرال‌ها بودند. برعكس جریاناتی هم بودند كه مرحلۀ انقلاب را دمكراتیك می‌دانستند و به بورژوازی ملی معتقد بودند اما به مراتب رادیكال‌تر علیه هر دو جناح لیبرال و حزب جمهوری اسلامی مبارزه می‌كردند. معیار رادیكال بودن برای ما این بود كه یك جریان تا چه حد و چگونه، صرف‌نظر از تحلیل‌ها و استراتژی‌های عامش، حاضر است درمبارزۀ روزمره با دشمن درگیر شود، نه اینكه صرفا تحلیل‌هایش به طور عام و صوری رادیكال باشد ولی در فعالیت عملی و مبارزه جاری انعكاس نیابد.
با اینكه تا ماه‌ها پس از انقلاب، جریانات خط ۳ و دانشجویان مبارز نسبت به جریانات دیگر كمتر به مسائل سیاسی روز اهمیت می‌دادند و نیروی كمتری هم داشتند، با این همه در جامعه به عنوان چهره رادیكال و چپ شناخته می‌شدند. در این میان سازمان پیكار به عنوان بزرگترین نیروی خط ۳ به خصوص مورد حملۀ همه جریانات راست بود. حزب‌اللهی‌ها كل خط ۳ و كنفرانس وحدت را نوعی ساخته و پرداخته سازمان پیكار قلمداد می‌كردند و جریان تغییر ‌ایدئولوژی سازمان مجاهدین و كشته شدن شریف واقفی را به این مجموعه خط ۳ و به خصوص سازمان پیكار نسبت می‌دادند و این امر كه ۳ گروه از ۱۲ گروه موجود در كنفرانس وحدت یعنی پیكار، آرمان و نبرد از درون سازمان مجاهدین بیرون آمده بودند، دراین تصور عمومی بی‌تأثیر نبود.
البته باید اشاره كرد كه مبارزین متعلق به خط ۳ تقریباً در هر جا و در هر جمعی كه بودند و در هر مبارزه‌ای كه جاری بود نقش فعالی داشتند، اما این‌ها جنبه تشكیلاتی و سازماندهی شده از بالا را نداشت بلكه به ابتكار خود این افراد در همان لحظه برمی‌گشت. این در مبارزات زنان، دیپلمه‌های بیكار، مبارزات كارگری، اشغال خانه‌ها، مقاله‌نویسی در روزنامه‌ها و نشریات گوناگون سراسری كشور و… انعكاس داشت. هر مبارزۀ ضد رژیم كه چپ‌تر از مواضع فدائیان بود به ما نسبت داده می‌شد و از این رو اغلب كسانی كه مواضعی چپ، ضد لیبرال و ضد رژیم داشتند، خود را متعلق به خط ۳ می‌دانستند.
پس از قیام، سازمان چریك‌های فدائی خلق ناگهان به یك سازمان گسترده و مطرح در جامعه تبدیل شد. همه جا صحبت از فدائیان و مجاهدین می‌شد و از پیكار تقریبا نامی برده نمی شد. این در حالی بود كه تا قیام هم فدائیان و هم مجاهدین از نظر تشكیلاتی به نسبت پیكار ضعیف‌تر بودند و در جنبش دانشجویی، پیكار و خط ۳ در موقیعت متشكل‌تر و بهتری بودند. اینكه نام پیكار كمتر بر سر زبان بود از جانب خود این سازمان چنین توضیح داده می‌شد كه علتش برخورد غیرمتشكل پیكار در قیام و برخورد فعال فدائیان در آن بوده است. به نظرم این توضیح نادرست می‌آید: جو جامعه بلافاصله پس از انقلاب، جوی پر شور و امیدبخش و همچنان «همه با هم» بود، قطب‌بندی درون گرایش‌های سیاسی هنوز مراحل اولیه خود را طی می‌كرد. در چنین جوی كسانی كه تمایلات چپ و لائیك داشتند، به دنبال جریانی می‌گشتند كه وجیه‌المله، مورد احترام و پذیرش عمومی باشد و بیشتر جنبه همنوایی و رمانتیك پس از انقلاب را بیان كند تا اینكه بر مسائل حاد و تناقضات عمیق جامعه انگشت بگذارد، عوام‌فریبی‌ها را افشا كند و بین منافع درازمدت جنبش و ملاحظات تاكتیكی گروهی مرزبندی نماید. در چنین جوی فدائی‌ها و مجاهدین به شدت رشد كردند، به خصوص اینكه بخش‌های لائیك جامعه برای جلوگیری از سلطۀ كامل نیروهای جمهوری اسلامی، به دنبال تقویت جریاناتی بودند كه حالت متعادل و میانه‌رو داشته باشند مانند یك جریان سوسیال-دمكراتیك نه انقلابی چپ. از این رو توضیح رشد ناگهانی فدائیان و مجاهدین نه در رابطه با برخورد فعال آن‌ها در قیام، بلكه در رابطه با تمایلی عمومی در جامعه بود كه در پس تضادهای عمیق و نهفته در جامعه كه از هر طرف سر باز می‌كرد به دنبال‌ هارمونی بین این «افراط و تفریط‌ها» می‌گشت. از جانب دیگر رمانتیسم انقلابی مبارزات چریكی سال‌های ۱۳۵۰ به بعد، در حافظۀ اجتماعی كاملاً زنده بود و به دنبال تشكل‌های واقعی حامل آن تصورات اسطوره‌ای می‌گشت. علاوه بر این‌ها همواره یك جو عمومی خصمانه علیه پیكار از جانب تقریباً همه نیروها وجود داشت كه به خصوص در آن دوره امكان گسترده شدن سازمان‌هایی نظیر سازمان پیكار را محدود می‌كرد.
پدیده‌ای كه در آن زمان چشمگیر بود، گرایش ثابت و دائمی فدائیان به راست بود كه در نهایت به سازمان اكثریت منجر شد. به یاد دارم زمانی كه متوجه شدیم كه افرادی مثل كشتگر و فرخ‌نگهدار، در رهبری سازمان فدائیان هستند، اولین چیزی كه برای ما آشكار شد، عمق ضربات سال ۱۳۵۵ بود كه باعث شده فدائیان به چنین قحط‌الرجالی دچار شوند. كشتگر را ما به عنوان یك ماركسیست علنی درجۀ دو از زمان شاه می‌شناختیم. حال او در رهبری سیاسی سازمان مبارزی به این بزرگی قرار گرفته بود. به نظرم این ضربات و همچنین حاكم شدن مشی جزنی به تنهایی روند ثابت نزولی فدائیان به سوی حزب توده را توضیح نمی‌دهد. فدائیان پس از قیام ناگهان به مركز میدان تحولات سیاسی پرتاب شدند و از هر طرف انتظارات و انتقادات گوناگون آن‌ها را به سویی می‌كشاند. رشد وسیع آن‌ها، وظایفی را ناگهان به عهده آن‌ها گذاشت و توقعاتی را برانگیخت كه ابداً آمادگی و ظرفیت آن را نداشتند. تناقضات یك سازمان بزرگ توده‌ای با اهداف و مواضع ناروشن و بی پشتوانگی آن در مسائل تئوریك آشكار بود. وضعیت مجاهدین از این نظر مشابه فدائیان بود اما آن‌ها شخصیت‌های كاریزماتیك و قابلی مانند رجوی و خیابانی را داشتند كه از نظر ‌ایدئولوژیك حسابی كاركرده و منسجم بودند و محكم سرجایشان ‌ایستاده بودند. فدائیان از نظر ‌ایدئولوژیك مانند پر كاهی در هوا ول بودند و این را می‌شد حس كرد كه بخش اکثریت آن با پیوستن كامل به ‌ایدئولوژی دولتی شوروی و حزب توده جایگاهی با ثبات و با احساس امنیت و آرامش پیدا كردند. فدائیان در هر گام بین یك سازمان با اعمال انقلابی و یك سازمان مورد احترام همه و به بازی گرفته شده از جانب احزاب رسمی دولتی در نوسان بودند. هر گامی كه آن‌ها برمی‌داشتند، تحسین یك طرف و انتقادات طرف دیگر را برمی‌انگیخت. از این نظر، شباهتی بین حزب سوسیال-دمكرات آلمان قبل از جنگ اول و فدائیان وجود داشت. در هر قدم خطر یك تاكتیك نسنجیده كه می‌تواند ناگهان یك سازمان توده‌ای را، با تمام امكانات علنی و نیمه علنی، وارد یك جنگ زودرس با حاكمیت كند، این باعث محافظه‌كاری هر چه بیشتر و گرایش به راست سازمان می‌شد. در چنین شرایطی هر تاكتیك انقلابی با ریسك بسیار و به خطر انداختن همه چیز توام است. مسألل حفظ تشكیلات و امكانات آن خود یكی از فاكتورهای اصلی اتخاذ سیاست و تاكتیك می‌گردد، پرنسیپ و رادیكالیسم فدای این مصلحت سازمانی می‌شود.
ارتش و شهربانی برای رژیم ارگان‌های غیرقابل اتكایی بودند. دستگاه سركوب مسلح رژیم از فردای قیام، كمیته‌های انقلاب بودند كه در واقع در جنب مساجد سازماندهی شدند. این كمیته‌ها از همان شروع اعتصاب كارگران نفت شكل گرفت كه عمدتاً وظیفۀ توزیع نفت را در محلات به عهده داشت. آن‌ها ظاهراً به صورت خودجوش به وجود آمدند اما مساجدِ محل به سرعت كنترل آن‌ها را به دست گرفت. در روزهای قیام و چند روز پس از آن، بسیاری از افراد عادی محل برای كنترل رفت و آمد شبانه و جلوگیری از تحریكات احتمالی ساواك یا دزدی، ساعاتی را در این كمیته‌ها كشیك مسلحانه می‌دادند. پس مدتی كوتاه مردم عادی یا از آن كناره‌گیری كردند یا كنار زده شدند. اعضای كمیته‌ها غالباً یا از افراد كمابیش وابسته به مسجد یا از لمپن‌های محل بودند كه مجری دستورات مسجد محل بودند. مشكل دائمی رژیم، غیرقابل اعتماد بودن افراد كمیته نه از نظر سیاسی بلكه از زاویه عملكرد‌هایشان بود. معمولاً آن‌ها افرادی بی‌مسئولیت در حمل و استفاده از اسلحه بودند. با لباس‌های كماندویی و انواع قطار فشنگ دور تا دور شانه و كمر كه بر سر كوچكترین بهانه‌ای شروع به تیراندازی به در و دیوار می‌نمودند. گاهی بین كمیتۀ دو محل، درگیری و تیراندازی می‌شد. اما برای حمله به نیروهای چپ و انقلابی به عنوان امت مسلمان و چماقدار كارآیی بی‌نقصی داشتند. در كنار این‌ها اكثر سران رژیم چون خلخالی، محمد منتظری و ‌هادی غفاری باندهای مسلح خود را داشتند. كه گاه به درگیری این باندها و كمیته‌ها با یكدیگر می‌انجامید. مثلا، پس از درگیری بین كمیته فرودگاه و باند محمد منتظری، نشریه آهنگر كاریكاتور محمد منتظری را با لباس آخوندی، همچون ششلول‌بندان فیلم‌های وسترن آمریكایی كشیده، نام «ممد رینگو» بر آن نهاده بود، نامی كه از آن پس به جای نام اصلی وی بر سر زبان‌ها بود. از دیگر ارگان‌های مهم دستگاه سركوب رژیم، باید از چماقداران همیشه حاضر در جلوی دانشگاه تهران نام برد كه ده بیست لمپنِ همیشه حاضر در صحنه به سردستگی زهرا خانم به هر گونه تظاهرات و گردهمایی مخالف حمله می‌بردند. آن‌ها سمپاتی خاصی به قطب‌زاده و بنی‌صدر داشتند و «تودۀ پابرهنه» طرفدار آن‌ها بودند كه موضوع طنز همیشگی نشریه آهنگر بود.

نكاتی دربارۀ تجربۀ «دمكراسی مستقیم»
شاید مهمترین و برجسته‌ترین خصلت دوران كوتاه پس از انقلاب كه در خاطره‌ها مانده است، تجربۀ به اصطلاح «دمكراسی مستقیم» یا «دمكراسی خیابانی» با همۀ محدودیت‌های آن بود. اصطلاح دمكراسی مستقیم شاید عبارت مناسبی برای بیان این حالت جامعه نباشد چرا که دمکراسی به هر حال به معنای نوع خاصی از سلطۀ قدرت دولتی بر جامعه، علیه توده‌هاست.در اینجا نوعی رابطه و مبارزه طبقات و نیروهای سیاسی مستقیما و بدون گذر از پیچ و خم های کانالهای ماشین دولتی در جامعه حکمفرماست. پس از انقلاب هر چند به شكلی بسیار ناقص، محدود و كوتاه مدت، جامعه نوعی از مبارزه مستقیم طبقاتی را تجربه كرد. شكوفایی جامعه بی‌نظیر بود و بسیاری از تصمیمات در مطبوعات و ادارات و مؤسسات و دانشگاه‌ها و خیابان‌ها گرفته می‌شد. می‌توان تصور كرد كه در دوره‌های كوتاه، سیمای متحول و زندۀ جامعه چگونه بوده است (مثلا چند سالی كه پس از مشروطیت داشتیم و نیز دمكراسی ناقص بین سال‌های ۱۳۲۰ – ۱۳۳۲، یعنی دوره‌ای كه دولت مركزی قدرت كافی برای سركوب نداشت). ما شاهد شكوفایی و رشد و خلاقیتی بودیم كه از اعماق جامعه بر می‌خاست. در دورۀ انقلاب ۵۷ شكل بروز آن شاید به عیان‌ترین وجهی در بحث‌های پرشور و زندۀ كوچه و خیابان، در محیط كار، در خانواده‌ها و محافل دوستانه بود. اما این بحث‌ها حرفِ صرف نبود، بلكه بعضاً تأثیر مستقیم در تصمیم‌گیری‌ها و موضع‌گیری‌های جریانات مختلف داشت. اگر هواداران جریانی در بحث‌ها، خود را در موقعیت ضعیف می‌یافتند، بلافاصله از تشكیلا‌ت‌شان خواستار توضیح و استدلال بیشتر می‌شدند و این جوّ فعال در پایه‌های تشكل‌ها، مسئولین را وادار می‌كرد كه به تأمل و كار توضیحی بیشتر حول آن موضوع بپردازند.
گاهی اعلامیه‌ای خاص، به سرعت در همه جا تكثیر می‌شد یا یك تظاهرات تأثیری فوری در جوّ جامعه می‌گذاشت یا یك عمل ابتكاری به سرعت عمومی می‌شد. شوراها با تمام محدودیت‌هایی كه برای آن‌ها ‌ایجاد می‌شد، به سرعت گسترش می‌یافتند. هر چند تعدادی از آن‌ها پس از چند هفته با فشار حزب‌اللهی‌ها و دولت از بین رفتند و بعضی در اشكال پوشیدۀ ظاهرا اسلامی یا تابع مدیریت انتصابی تا سال‌ها ادامه یافتند. به طور مثال شوراهای دانشگاه متشكل از نمایندگان انتخابی كاركنان و استادان و دانشجویان تا تعطیلی دانشگاه، با قدرت كامل كارها و سیاست دانشكده‌ها را پیش می‌بردند.
نشریات و روزنامه‌ها و مجلات گوناگون در تمام عرصه‌های سیاسی و فرهنگی با كیفیت‌های بسیار خوب و مطالب ارزشمند منتشر می‌شد. جلسات سخنرانی گوناگون در هر سطح و موضوعی برگزار می‌گشت. تیراژ كتاب‌ها به نسبت قبل از انقلاب غیرقابل مقایسه بود. در بحث‌های گوناگون این امر چشم گیر بود كه كتابی كه حتی چند روز پیش چاپ شده بود، اغلب خوانده شده و مورد استناد و بحث قرار می‌گرفت. هر موضوع جدیدی كه پیش می‌آمد، به فاصلۀ كوتاهی تعداد زیادی كتاب حول آن موضوع از جنبه‌ها و دیدگاه‌های گوناگون ترجمه و چاپ می‌شد و مقالات ارزشمندی دربارۀ این موضوعات نوشته می‌شد.
به نظرم این كاملاً اشتباه است اگر تصور كنیم كه این تکوین و پویایی و جوشش جامعه صرفاً به خاطر نفس آزادی بیان و قلم و اجتماعات بوده است. مسألۀ مهم این است كه توده‌ها با تمام وجود، خود را در مسائل و سرنوشت جامعه دخیل و متعهد و مؤثر احساس می‌كنند. شرایط سیال جامعه زادۀ تعادل ناپایدار بین قدرت حاكم و اعتماد به نفس نیروهای مردمی و شرایط انقلابی باعث می‌شود كه هر نیرویی و هر اقلیتی، تأثیر واقعی در سیر حوادث و سرنوشت جامعه داشته باشد. آدم‌ها نه نظاره‌گر و مفسر تاریخ، بلكه واقعاً سازنده و شكل‌دهنده آن هستند و انسان خود را در بطن تاریخ حس می‌كند. این درگیری مستقیم روزمرۀ طبقات و گروهبندی‌های سیاسی با یكدیگر، بدون واسطۀ پارلمان و سیاستمداران حرفه‌ای، آن چیزی است كه این رویارویی مستقیم مبارزۀ سیاسی و طبقاتی را از پارلمانتاریسم جدا می‌كند. در اینجا هنوز فعالیت و نظریات توده‌ها، بوروكراتیزه، مسخ و صوری نشده است. از همین روست كه مثلا در كشورهای اروپای غربی با وجود شرایط دمكراتیك پارلمانی از ۱۹۴۵ به بعد، این نوع شور و پویایی جامعه را تا حدی در دورۀ كوتاهی پس از جنبش‌های سال ۱۹۶۸ می‌توان مشاهده نمود. در این دوره تأثیر انسان‌ها در جامعه از درون كانال‌های پارلمانتاریسم و مطبوعات رسمی و بوروكراسی و گروهبندی‌های كاملاً صوری و قلب‌شده می‌گذرد كه تأثیری كاملاً فرمالیستی دارند و حقوق و میزان تأثیر اقلیت، محدود به مقررات پارلمانی و كانالیزه در چهارچوب آن است و حالت انتظار تا انتخابات بعدی را دارد. تأثیر توده‌ها در چندین مرحله فیلتر شده و در اشكال و ساختارهایی رخ می‌دهد كه هریك مكانیسم، منطق و قواعد بازی خود را دارند مانند احزاب، مبارزه انتخاباتی، افكار عمومی و پارلمان و غیره. آزادی عقاید، در واقع بیان نبود عقاید رادیکال مخالف سیستم حاکم است. ویژگی اساسی دمکراسی بورژایی این است که تظاهرات و مبارزات عملی علیه سیستم را در حد آزادی عقاید و ابراز نظرات اقلیتی خاص سترون می‌کند و نه تلاش برای تغییر مستقیم در مناسبات موجود اجتماعی.
اینكه چرا این دوران «دمكراسی مستقیمِ» بعد از انقلاب‌ها به طور كلی كوتاه است و غالباً به سركوب انقلاب و نیروهای اصلی انقلاب‌كننده – یعنی نیروهای واقعا دمكرات و انقلابی – می‌انجامد، موضوعی است كه از جنبه‌های گوناگون به آن می‌پردازند. نیروهایی كه با نفس انقلاب مخالفند، از این تجارب تاریخی به این نتیجه می‌رسند كه هر انقلابی از آنجا كه سرنگونی خشونت‌آمیز رژیم قبلی است لاجرم به تقویت روحیۀ خشونت و در نهایت به سركوبِ خودِ نیروهای انقلابی می‌انجامد. جملاتی از قبیل «انقلاب فرزندان خود را می‌بلعد» در واقع بیان این نوع تفكرات ضدیت با انقلاب است. دورۀ ترور در انقلاب كبیر فرانسه، به قدرت رسیدن لوئی بناپارت پس از انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه، سركوب خونین انقلاب ۱۹۱۸ آلمان توسط سوسیال-دمكراسی و استقرار دیكتاتوری پارلمانتاریستی و سركوب دمكراسی شورایی، پایان دوران مشروطیت و دیكتاتوری رضاخان، كودتای ۱۳۳۲ و كودتای ۱۳۶۰ در‌ایران. این‌ها نمونه‌هایی از این شمای كلی است. لیبرال‌ها از اینجا نتیجه می ‌گیرند که برای سرنگونی ارتجاع نباید روش‌های خشونت‌آمیز پیش گرفت و بایست به کانال ‌های پارلمانتاریستی امید بست. در پس ز، در واقع این هدف نهفته است که جنبش همواره صرفا باید از لیبرالها حمایت کرده تا اینان با پشتوانه مردم، به چک و چانه با قدرت حاکم پرداخته و در قدرت دولتی سهیم گردند. شعار عدم خشونت معنای دیگری جز دفاع بی قید و شرط از مواضع لیبرال‌ها ندارد. لازم به تذکر است که اتفاقا چه قبل از انقلاب و چه پس از انقلاب، خشونت ویژه سرکوب دولتی بود و نه ویژگی جنش و مردم. بعد از انقلاب حتی خشونت های فردی در جامعه بشدت کاهش پیدا کرده بود. و خشونت جنبش صرفا علیه قدرت دولتی بود و نه بین نیروهای کاملا متخاصم و متضاد درون جنبش.
در چنین شرایطی انسان‌ها خود را كاملاً متعهد و مسئول نسبت به سیر حوادث می‌كنند و سهیم در سرنوشت جامعه می‌دانند و دخالتشان در امور، برخلاف دمكراسی پارلمانی شكل صوری ندارد. در شرایطی كه ساختارهای جامعه از چنگال بوروكراسی دولتی همیشه و همه جا حیّ و حاضر رها شده است و همه چیز حالت سیال دارد، آنگاه نوعی نگرانی و ترس از آینده همه طبقات و نیروها و افراد را فرا می‌گیرد: ترس از تجزیه كشور، ترس از حمله دولت خارجی، ترس از توطئه دولت‌های امپریالیستی، ترس از كودتا، ترس از بی‌نظمی و هرج و مرج، ترس از شیوع بی‌قانونی، ترس از انحراف انقلاب، ترس از آینده و بی‌برنامگی اقتصادی و غیره. در پس هر رویدادی می‌شد واكنش‌های هیستریك و مملوء از نگرانی را در نیروها و موضع‌گیری‌ها حس كرد و هر جریانی بلافاصله برای مقابله با سناریوی خطرناك احتمالی، تمام تلاش خود را به كار می‌بست.
این امر اغلب باعث می‌شود كه جریانات سیاسی ناگزیر می‌شوند مواضع نیم بند خود را رها كنند و به افراط یا تفریط بیفتند یا تجزیه شوند. از میان این حوادث می‌توان به خصوص حمله به دفاتر نشریات و روزنامه‌ها، سركوب خلق‌های تركمن، عرب و كرد، اشغال سفارت، بستن دانشگاه، جنگ با عراق، سركوب خرداد ۶۰ را نام برد. اصطلاحی كه لنین در مورد چنین پدیده‌ای به كار می‌برد عبارت تند پیچ‌های انقلاب و پرتاب شدن به اپورتونیسم بود. در این دوران شاهد نزدیكی، همسویی و حتی ائتلاف جریانات متضاد در یك مقطع خاص بودیم. نمونه‌های این پدیده را در انشعابات فدائیان، رزمندگان و پیكار و دیگر گروه‌ها می‌توان دید.
این راست است كه به مرور، نیروهای به خصوص جوان‌تر، سیاسی‌تر شده و به سازمان‌های سیاسی می‌پیوستند، اما در میان افراد عادی جامعه گرایشی كاملاً متفاوت، هر چه بیشتر به چشم می‌خورد و نگرانی و ابهام در این كه آیندۀ سیاسی و اقتصادی جامعه به كدام سو می‌رود، آنها را به فاصله گرفتن از شور انقلابی می‌کشاند. باید در نظر گرفت كه بلافاصله پس انقلاب، پدیده‌هایی مانند بیكاری، پائین آمدن ظرفیت تولید، اختلال در توزیع، بی‌پناهی در مقابل بی‌قانونی، نیاز جامعۀ سرمایه‌داری به نظم و نیز اینكه برنامه‌های اقتصادی كشور باید قابل‌پیشبینی باشد، بالاخره اینكه كشورهای دیگر نیاز به مخاطب رسمی و تصمیم‌گیرنده دارد، این مجموعه عواملی است كه در جامعۀ پس از انقلاب گرایشی قوی ولی نامرئی برای‌ ایجاد یك نظم از بالا را به وجود می‌آورند. به این ترتیب شكافی هر چه عمیق‌تر بین نیروهای فعال سیاسی از یك سو و افراد عادی از سوی دیگر كه بی‌صبرانه منتظر برقراری نظم هستند، پدید می‌آید كه خود بهترین زمینه برای كودتا و سركوب است. در شرایطی آنقدر نیروهای فعال سیاسی به استهلاك و فرسایش كشیده می‌شوند كه گاه افرادی نامنتظر، سرنوشت جامعه را به دست می‌گیرند و نظم دلخواه عمومی را برقرار می‌سازند تا به این «هرج و مرج» مد نظر جامعۀ بورژایی خاتمه داده شود، مانند لوئی بناپارت در فرانسه و رضاخان در ایران. به نظر می‌آید که هر چه در جامعه‌ای سرمایه‌داری گسترش بیشتری داشته باشد، ضرورت عاجل وجود دولت قدرتمند و متمرکز، نسبت به جوامعی که در آن هنوز حوزه‌های تولید مستقل و دهقانی در آن‌ها وجود دارد، شدیدتر است.
در سال‌های پس از انقلاب، ابتدا تیمسار احمد مدنی كوشید چنین نقشی را به عنوان قهرمان برقراری نظم‌ ایفا كند و در انتخابات ریاست جمهوری به ویژه در تهران از آرای قابل ملاحظه‌ای برخوردار شد. بعدها بنی‌صدر كوشید خود را به عنوان مرد مقتدر و با اراده برای ‌ایجاد نظم معرفی كند و كوشش او برای سركوبی كردستان و قاطعیت او در تعطیلی دانشگاه در این راستا قابل تحلیل است. در نهایت این جمهوری اسلامی در كلیّت خود بود كه پس از تداركات طولانی و سنجیده توانست این نظم مورد نیاز جامعه بوررژایی را با سركوب و اعدام‌های گسترده، پس از سال۶۰‌ ایجاد نماید. این نقش نصیب رژیمی شد كه هر چند مطلوب اقشار مختلف بورژوایی نبود اما همین كه نظم را برقرار كرد، تحملش كردند و به اشكال مختلف (از بی‌تفاوتی و سکوت گرفته تا دفاع شرمگینانه) عملاً به دفاع از آن برخاستند. به نظرم برای هرگونه درس‌آموزی از انقلابات گذشته باید این پارادوكس را در عملكرد شرایط انقلابی و دمكراسی مستقیم به طور جدی بررسی و تحلیل كرد.

دانشجویان مبارز پس از انقلاب
در حین قیام، ما شبانه دفتر نگهبانی دانشگاه تهران در جنوب غربی دانشگاه را اشغال كرده و «دفتر دانشجویان مبارز» را برپا كردیم. از چاپخانۀ دانشكده حقوق چند دستگاه پلی كپی، ماشین تحریر، دستگاه كپی استنسیل و كاغذ و مركب مصادره كرده به دفترمان انتقال دادیم. بعدها طی توافقی با «شورای دانشگاه تهران»، دفتر به طبقۀ دوم ساختمان هیدرولیك دانشكده فنی و پس از آن تا تعطیلی دانشگاه‌ها به ساختمان امور دانشجویی دانشگاه در خیابان ۱۶ آذر، در كنار سایر دفاتر دانشجویی گروه‌های دیگر انتقال پیدا كرد. دفتر، محل رفت و آمد تمام گروه‌های خط ۳ بود. اعلامیه‌ها و جزوات تمام گروه‌ها در آنجا تکثیر و عرضه می‌شد. به خاطر تعداد زیادمان و شرایط جدید پس از انقلاب، سازماندهی جدیدی لازم بود. بحث و تصمیم‌گیری بر سر همه مسائل در جلسه همگانی، به خاطر طولانی شدن جلسات غیرممكن شده بود. شرایط جدید و پیچیده شدن مسائل تشكیلاتی به گونه‌ای بود كه باید خودمان همه چیز را از اول تجربه كنیم. به هرحال ما كه پس از تجربۀ سازماندهی شبه‌نظامی مشی چریكی در تشكل‌های دانشجویی سال‌های قبل، مدتی بود كه دمكراسی مستقیم درون تشكیلاتی و طرح و تصمیم‌گیری همه چیز توسط همگان در مجمع عمومی را تجربه كرده بودیم، اكنون در یافتیم كه واقعاً طرح همه چیز در جلسۀ اصلی لزومی ندارد. چند كمیته درست كردیم كه هر یك از بچه‌ها نام خود را در یك یا چند كمیته وارد كرده، به عنوان عضو آن كمیته در مسائل و تصمیم‌گیرهای آن شركت داشت. كمیته‌ها عبارت بودند از كمیتۀ كارگری، تداركات، دانشجویی، ارتباطات و بعدها دانش‌آموزی. در كمیته‌ها نوع تصمیم‌گیری، مسئولیت‌ها و برگزاری جلسات متفاوت بود و هر كمیته‌ای روش خاص خود را داشت. البته توصیه می‌شد كه هر فرد حتی المقدور در چند كمیته ثبت نام كند تا كارها انباشته نشود. این تقسیم كار بوركراتیك نبود و هر فرد می‌توانست در هر موردی كه لازم می‌دانست در هر كمیته‌ای كه حتی عضو آن هم نبود، نظرات و پیشنهادات خود را ارائه دهد. كمیتۀ دانش‌آموزی تا حدی استثنایی بود و بیژن هدایی مسئولیت آن را به عهده داشت و با تعدادی دانش‌آموز كارها را مستقلاً پیش می‌برد و بقیه كمتر در جریان كم و كیف كارهای این كمیته بودند. وظیفۀ كمیتۀ تداركات، نه تنها تكثیر اعلامیه و جزوات و پلاكاردهای دانشجویان مبارز، بلكه تكثیر اعلامیه‌های هر گروه یا فردی كه نظریاتش در چهارچوب خط ۳ می‌گنجید، نیز بود. بسیار اتفاق می‌افتاد كه از كارخانه‌های مختلف، كارگر یا یك فعال خط ۳ به خاطر اعتصاب یا اعتراضی كه در همان لحظه در كارخانه در جریان بود، سریع به دفتر ما می‌آمد و منتظر می‌ماند تا متن دستنویسش تایپ و چاپ شود و اعلامیه‌ها را با خود ببرد. مواردی هم بود كه بعضی از كارگران از ما به خاطر مسائل امنیتی می‌خواستند كه اعلامیه خاصی را چاپ كرده و در مقابل كارخانه یا اتوبوس كارگران فلان كارخانه پخش كنیم. همچنین از طرف كارمندان، معلمان یا دانش آموزان و بخش‌های مختلف جامعه برای این گونه خدمات به دفتر مراجعه می‌شد. گاه حتی این افراد را نمی‌شناختیم. نزدیكی متن اعلامیه، به مواضع عمومی خط ۳ كافی بود. در مواردی هم نشریۀ خاصی كه قبلا چاپ شده بود برای توزیع نزد ما می‌آوردند. در مورد سایر دانشكده‌ها و دانشگاه‌ها نیز وضع به همین منوال بود: از هر دانشكده‌ای یک نفر می‌آمد و به اندازه‌ای که لازم تشخیص می‌دادند، اعلامیه و آفیش و پلاكارد می‌برد.
اهمیت كار تداركات و چاپ، بچه‌های این كمیته را وادار كرده بود كه برنامه روزانه‌ای تهیه كنند تا تمام ماشین‌ها در تمام مدت روز امكان تایپ و چاپ داشته باشند. بنابراین از تمام بچه‌هایی كه حتی در این كمیته عضو نبودند ولی توانایی استفاده از ماشین تایپ یا پلی كپی را داشتند، می‌خواستیم كه ساعاتی از روز را در اختیار تداركات بگذارند تا ماشین‌ها بی‌استفاده نمانند. پخش اعلامیه كاملاً خود به خودی بود و بچه‌ها معمولا در اكیپ‌های دو نفره دسته‌ای اعلامیه برداشته، به پخش می‌رفتند. گاه یكی به دفتر می‌آمد و می‌گفت می‌خواهد به پخش برود و بلند سؤال می‌كرد كه چه كسی وقت دارد او را همراهی كند. عصرها معمول بود كه بچه‌ها مقداری اعلامیه با خود می‌بردند و سر راه تا خانه پخش می‌كردند. از نظر مالی مشكلی نداشتیم. برای صندوق كمك مالی چه در دفتر، چه در تظاهرات و روی میزهای كتاب معمولاً خوب پول جمع می‌شد. نكتۀ جالب این بود كه ما اصلاً مسئول مالی یا حتی دفتر مالی نداشتیم. معمولاً، كمك‌های مالی در یك كارتن بزرگ ریخته می‌شد و هر گاه كسی پول برای خرید كاغذ یا وسایل دیگر می‌خواست از آن برمی داشت. این كارتن در گوشه دفتر روی زمین كه حتی در هم نداشت، كل دارایی ما بود. كلاً هیچ وقت مشكل مالی نداشتیم. البته یكبار در یكی از حملات حزب‌اللهی‌ها به دفتر، تمام صندوق پول از جانب اوباشان جمهوری اسلامی غارت شد.
بعد از انقلاب، دولت بازرگان و حزب‌اللهی‌ها شدیداً از رفتن ما به كارخانه‌ها جلوگیری می‌كردند. تعدادی از بچه‌ها در كمیتۀ كارگری در محلات جنوب شهر و گودها به كارهای عمرانی و كانال‌كشی پرداختند. همچنین در بین كارگران، جنبش اشغال ساختمان‌های بزرگ و جنبش دیپلمه‌های بیكار كه پس از انقلاب به خاطر تعطیلی كارخانه‌ها و به هم ریختن كل سیستم اقتصادی تعدادشان بسیار زیاد بود، به فعالیت مشغول بودند. دانشجویان مبارز در سازماندهی انواع تظاهرات در مقابل وزارت كار و مكان‌های دیگر فعال بودند. موج بزرگی در آن دوران بین بچه‌ها راه افتاد كه محیط دانشجویی را برای همیشه ترك كردند و به كارخانه‌ها رفتند. در سال‌های اول انقلاب تعداد قابل ملاحظه‌ای از شركت‌كنندگان در مراكز كارآموزی را بچه‌های چپ تشكیل می‌دادند. طبعاً عدم حضور این افراد در كارهای دیگر تأثیر منفی گذاشت، به ویژه كه غالباً آن‌ها از بچه‌های قدیمی و با تجربۀ جنبش دانشجویی بودند. به طور كلی دیگر فعالیت‌های دانشجویی، رفقایی را كه تجربه و كیفیت‌های بالایی داشتند ارضا نمی‌كرد. البته باید این نكته را هم گفت كه محیط دانشجویی نیز مثل سابق احتیاج به نیروی خیلی زیادی نداشت و تعداد كمی از دانشجویان مبارز كه در دانشكده‌ها مانده بودند در خیلی از جاها به خوبی از عهده كارها برمی‌آمدند.
تنها بخش واقعا دانشجویی ما كمیتۀ دانشجویی بود. هر دانشكده‌ای سازماندهی و شیوۀ تصمیم‌گیری خودش را داشت و ارتباطات بین دانشكده‌ها كاملاً اتفاقی و از طریق دفتر انجام می‌گرفت. ارتباطات با شهرهای دیگر تقریباً وجود نداشت. با این همه تشكل دانشجویان مبارز به خاطر كیفیت خوب كار در همه جا از فعال‌ترین گروه‌های دانشجویی به حساب می‌آمدند. دانشگاه تهران در آن دوران مركز اصلی وقایع آن زمان بود و همه به آنجا روی می‌آوردند. هر گروه و صنفی، تظاهرات و گردهمآیی خود را در دانشگاه تهران بر پا می‌كرد. در چنین شرایطی موضع‌گیری سریع و روشن بر سر هر مسأله‌ای یکی از وظایف ما بود. تقریبا روزی نبود كه واقعه جدیدی رخ ندهد و موضع‌گیری قاطع را نطلبد. ما حداكثر بعد از یكی دو ساعت می‌بایست موضع خود را اعلام كنیم، چراكه خود به خود در هر گوشه و كناری، بحث‌های متعددی میان گروه‌بندی‌های سیاسی در می‌گرفت و موضع ما را حول این واقعه خاص می‌پرسیدند. همواره از طرف تمام سازمان‌ها و احزاب دیگر در معرض حمله بودیم. كمتر كسی جز ما، با هواداران حزب توده، فدایی‌ها یا مذهبی‌ها درگیر بحث می‌شد. معمولاً چپ‌ترین مواضع متعلق به ما بود از این رو با تمام جریانات دیگر درگیر بودیم. همانطور که اشاره شد، توده‌ای‌ها مواضع كاملاً منسجمی داشتند. وجود دفتر حزب توده در خیابان ۱۶ آذر به معنای تماس نزدیك و دائمی دانشجویان توده‌ای با رهبری و مسئولان حزب بود كه برخلاف جریانات دیگر كاملاً علنی بودند. طرفداران فدائیان عموماً به مسائل تئوریك اهمیت لازم نمی‌دادند و به ندرت بحث می‌كردند. مذهبی‌ها هم كه كاملاً از طریق روزنامه‌ها و رادیو تلویزیون تغذیه می‌شدند. ولی ما مجبور بودیم سر همه مسائل خودمان مستقلا موضع‌گیری كنیم.

انتقادات به افكار و مبارزات آن دوران
اشتباهات، ندانم‌كاری‌ها، انحرافات و محدویت‌های مبارزان در آن زمان، به شدت خود ما را حتی در همان دوره رنج می‌داد و مورد انتقاد ما بود. اما از سال شصت به بعد كسانی فعالیت‌ها و افكار آن دوره را غالباً مغرضانه و یك طرفه قضاوت كرده‌اند. با توجه به پاشیدگی تمام سازمان‌های مهم خط ۳ آن دوره همچون پیكار و رزمندگان، پیشینه و تجربه خط ۳ هدف انواع تحریف‌ها قرار گرفته است. برخی سعی می‌كنند تحت عنوان جمع‌بندی، نقد گذشته و درس‌آموزی از این دوران، در واقع ‌ایدئولوژی و افكار پوسیده خود را توجیه كنند. لیبرال چپ‌ها و اصولاً همه طیف‌های لیبرالی علت اصلی سركوب دمكراسی در جمهوری اسلامی را بی‌توجهی جنبش انقلابی كمونیستی به امر دمكراسی عنوان می‌كنند و علل شكست «دمكراسی‌طلبی» خود و كلیه طیف‌های گسترده، رنگارنگ و نیرومند لیبرالی آن دوران را، نه در شعارهای لیبرالی خودشان بلكه در اندیشه و عمل جنش رادیکال جستجو می‌كنند. كسانی كه خود زمانی از فعالین آن دوره بودند، هرگونه تصور كودكانه و خام خود در آن دوره را به همه فعالین ماركسیست تعمیم می‌دهند و اسم آن را نقد ماركسیسم می‌گذارند. انواع حمكتیست‌های آشكار و شرمگین چنین وانمود می‌كنند كه كل جنبش در آن دوره معتقد به بورژوازی ملی بوده است و اینكه این تنها مسألۀ اصلی و انحراف جنبش در آن دوره بوده است و گویی ظهور مسیح‌وار منصور حكمت جنبش را از این انحراف نجات داده است. فمینیست‌هایی كه كلّ مردسالاری جامعه را به غفلت كمونیست‌ها از مسأله زنان نسبت می‌دهند. ناسیولیست‌های قبلاً سوسیالیست كه سوژۀ مناسب‌تری را برای جمع كردن عده‌ای دور خود و پرخاشگری به دیگران جهت رسیدن به قدرت پیدا كرده‌اند، فرصت‌طلبانه، با جعل وقایع، سازمان‌های آن دوره را متهم به بی‌توجهی به ستم ملی یا استفاده ابزارگونه از مسألۀ ملی می‌كنند. هستند كسانی كه خود را نمایندگان دائمی طبقه كارگر می‌پندارند تا بدترین سكتاریسم روشنفكری خود را با تحریف دیدگاه‌ها و فعالیت‌های آن دوره بپوشانند وغیره و غیره.
در بین انبوهی از مواضع و نوشته‌های پرشمار آن دوران، بدون شك برای هر كدام از این برچسب‌ها، می‌توان فاكت‌هایی هم ارائه داد؛ فاكت‌هایی كه در همان زمان نیز مورد انتقاد بوده، و امروز بدون اشاره به آن نقدها، فقط انحرافات را برجسته می‌كنند.
امروز گاه انتقاداتی مطرح می‌كنند كه گویا ما در برابر جمهوری اسلامی كوتاه آمده‌ایم در حالی كه همین افراد همین مواضع را در آن زمان چپ‌روانه دانسته و محكوم می‌كردند. حتی یك مورد به یاد ندارم كه كسی در آن زمان به ما انتقاد كرده باشد كه ما موضعی نیم‌بند در مقابل جمهوری اسلامی داشته‌ایم یا كم با آن مبارزه كرده‌ایم. برعكس ما همه جا باید در مقابل جوّ راست جامعه، روی صحت مخالفت‌مان با جناح‌های گوناگون جمهوری اسلامی می‌ایستادیم و از خود در مقابل اتهام چپ‌روی دفاع می‌كردیم. به نظرم مواضع سیاسی ما در گذشته به طور كلی، در مقایسه با تمام جریانات موجود دیگر درست‌تر و اصولی‌تر بود، بی‌آنكه انتقاداتی كه در آن زمان هم به خود وارد می‌دانستیم منكر باشیم؛ انتقاداتی كه هنوز هم در جنبش وجود دارد. از جمله اینكه باید فراتر از مبارزه سیاسی احزاب به تحلیل‌های مشخص مبارزه طبقاتی و شرایط كنكرت و پیچیدۀ جامعه می‌پرداختیم. به هر حال، ما توانستیم در تمام دوران با توجه به پولاریزاسیون مشخص نیروها در همان دوره، به مبارزۀ بی‌دریغ و پیگیر با جناح‌های مختلف دولتی و بورژوایی بپردازیم، بدون اینكه اصول خود را فدای مصالح تاكتیكی روز كنیم.
اغلب ادعا می‌شود كه گویا اگر در آن دوره به اندازل كافی حساسیت بر سر مسائلی همچون دمكراسی، مسألۀ زنان، مذهب و غیره وجود داشت، بعدها با چنین سركوب دمكراسی، ستم بر زنان و تحمیل احكام ارتجاعی مذهبی مواجه نمی شدیم. واقعیت این است كه هیچ وحدت و حساسیت عمومی‌ای بر سر مسألۀ خاصی قادر نبود ارتجاع و ضدانقلاب را، زمانی كه بر انقلاب و جنبش پیروز شده بود، از تحمیل جنبه‌های گوناگون ‌ایدئولوژی خود باز دارد. با وجود قلّت نیروهای چپ، اکنون از جانب تمام جریانات ارتجاعی اعم از مذهبی و سلطنت‌طلب و لیبرال، نیروهای کمونیست باعث و بانی تمام مسائل آن دوره و عواقب آن معرفی می‌شوند، گویی بخش رادیکال جنش عامل تعیین‌کننده‌ای در وقایع آن دوران بود و به این ترتیب نقش مخرب تمام نیروهای دیگر و اصولا دیدگاه‌های عمومی جامعه ندیده گرفته می‌شود.
‫در شرایط انقلابی و مبارزات شدید طبقاتی، افراد، طبقات و نیروهای گوناگون خواه ناخواه ماهیت واقعی خود را برملا می‌کنند و جایی برای پوشاندن اهداف، منافع و مواضع باقی نمی‌ماند و هر طیف و جریانی مجبور به موضع‌گیری صریح له یا علیه مسائل مطروحه می‌شوند. تمام نیروهایی که قبل از انقلاب در نوعی وحدت و هماهنگی با یکدیگر به سرمی‌بردند، پس از انقلاب به سرعت و به شدت قطب‌بندی شده، در مقابل یکدیگر قرار گرفتند. تمام انسان‌دوستی‌ها و دمکراسی‌طلبی‌ها و استقلال‌طلبی‌ها جای خود را به سرکوب خشن و رویارویی مستقیم داد. هر نیرویی در آزمونی قرار می‌گرفت که او را تا حد نهایی پتانسیل انقلابی یا ضد انقلابی‌اش می‌راند و وادار می‌شد بدون ماسک، ماهیت واقعی خود را عیان کند. ما نیز مجبور بودیم در هر قدم و در پس هر واقعه مهمی، ناپیگیری‌ها، اشتباهات، ندانم‌کاری‌ها، انحرافات و التقاط‌های خود را به نقد بکشیم و هر چه رادیکال‌تر شویم. نیروهای طرف مقابل هم هر چه سریعتر و بیشتر التقاط خود را کنار می‌گذاشتند و هر چه بیشتر ماهیت ارتجاعی و ضد انقلابی خود را بر ملا می‌کردند یا به یکی از قطب‌های سرکوبگر دولتی می‌پیوستند. بین دو صندلی نشستن، «پرهیز از افراط و تفریط» و وسط را گرفتن برای هیچ نیرویی به خاطر شدت مبارزه طبقاتی مقدور نبود و به سرعت آن‌ها را به تجزیه می‌کشاند.
‫پس از سپری شدن سرکوب‌های دهۀ شصت، دوباره وضعیت جامعه این امکان را برای برخی فراهم کرد که چهره خود را بزک کنند، دوباره بین دو صندلی بنشینند و چهره‌ای دمکرات و انسان‌دوستانه به خود بگیرند. همه نیروهای راست که در آن دوران با تمام قوا از سرکوب نیروهای انقلابی حمایت می‌کردند و حتی مستقیماً در آن شرکت داشتند، اکنون این توجیه را مطرح میکنند که همه در آن دوران اشتباهاتی داشتیم و بنابراین می‌توان آن‌ها را با هم تاخت زد و حساب بی حساب! راست است که همه بدون استثناء اشتباهات فراوانی داشتیم اما مهم این است که در نبرد قدرت و ضد قدرت در کدام طرف سنگر می‌جنگیدیم و دست چه کسانی تا مرفق به خون فداکارترین و صادق‌ترین نیروهای انقلابی آغشته است. اشتباهات هر نیرویی را باید در بطن جبهه‌ای که در آن مبارزه می‌کرد بررسی نمود نه اینکه به مخدوش کردن مرز تمام جبهه‌بندی‌ها و مبارزات واقعی آن دوره پرداخت، آن هم زیر مفهوم کلی و انتزاعی «اشتباه». به این ترتیب است که جانیان آن دوره اکنون برای خود بزرگ‌منشانه عفو عمومی صادر می‌کنند. طرفداران حزب توده و اکثریت در توجیه همکاری‌شان با رژیم و سرکوب مخالفین و لو دادن آن‌ها به رژیم می‌گویند در آن زمان همه اشتباه کردند. چنانکه امثال گنجی و جلائی‌پور هم در توجیه جنایات‌شان در دهه ۱۳۶۰ و شکنجه و اعدام ده‌ها هزار مبارزانقلابی گفته بودند: البته اپوزیسیون هم در آن زمان دمکرات نبود!

موكول كردن تأمل در مسائل تئوریك به بعد
سطح تئوریك جنبش و سازمان‌های موجود بسیار متفاوت بود. به نظرم بچه‌هایی كه بعد از انقلاب به سازمان‌های سیاسی خط ۳ پیوستند و فرایند قبلی را تجربه نكرده بودند، نسبت به توانایی‌های تئوریك سازمان‌های سیاسی آن دوره بیشتر در توهم بودند تا كسانی كه قدم به قدم در جریان تحولات نظری آن‌ها قبل و بعد از انقلاب بودند. در برخی از سازمان‌ها معمولا یك و به ندرت چند نفر تئوریسین اصلی در رأس بودند و اعضا و هواداران به نوعی مجذوب و سمپات این شخص محسوب می‌شدند و روابط كاملاً دنباله‌روانه در عرصۀ تئوریك و نظری حاكم بود. در دسته دیگر از سازمان‌ها، تئوری قبل از اینكه كار یك یا چند نخبه باشد، محصول كار تعداد گسترده‌تری از اعضای سازمان بود و نظرات منتشر شده الزاماً متعلق به بهترین نظریه‌پردازان سازمان نبود. تا جایی كه من اطلاع داشتم این وصف در مورد سازمان پیكار و رزمندگان صادق بود. مسألۀ تئوریك را باید فراتر از دانش و توانایی تئوریك اشخاص نگریست و همچون بخشی از مبارزه طبقاتی در مقیاس وسیع فرهنگی – اجتماعی دید. از این رو سطح تئوریک آن دوره را نمی‌توان صرفاً از مواضع و نشریات این یا آن سازمان برداشت نمود، بلکه کلّ مقالات و نشریات و ترجمه‌های آن دوران انعکاس‌دهندۀ مواضع و دغدغه‌های فکری و سؤالات و در یک کلام سطح آگاهی آن دوره جنبش است. ما با یک جنبش سر و کار داشتیم که بیان بیرونی آن تعداد بیشماری گروه‌های گوناگون، افراد، نشریات، سؤالات، معضلات، تلاش‌ها وجستجوها و … بود و نه صرفاً چند حزب و سازمان. کما اینکه در دوره فعلی هم نمی‌توان نظریات چند حزب و سازمان را بیانگر کلّ سطح آگاهی عمومی جنبش کمونیستی در حال حاضر دانست.
سطح عمومی رفقایی كه روی مسائل تئوریك حساس‌تر بودند در مجموع خوب بود. این سطح بالای مبارزات حاد طبقاتی بود كه ما را متوجه محدودیت‌های ‌ایدئولوژیك‌مان می‌كرد، هرچند توان از سر گذراندن از این محدوده را با همه تلاشی كه صورت می‌گرفت، نداشتیم.
به هر حال در دوران پس از انقلاب با در دستور كار قرار داشتن مسائل عاجل و عملی جنبش، نوعی پراگماتیسم ناخواسته در برخورد به مسائل تئوریك به سازمان‌ها تحمیل شد. عمر مسائل عاجل معمولاً چند هفته بود كه هنوز به خوبی بررسی نشده، مسألۀ كاملاً جدیدی در دستور كار قرار می‌گرفت و پاسخ می‌طلبید، به طوری كه تمام مسائل قبلی دیگر را تحت الشعاع قرار می‌داد. پراگماتیسم موجود، عدم انسجام تئوریك روی مبانی پایه‌ای و متدیك ماركسیسم، هر بار افتادن به یك سیستم بستۀ فكری جدیدتر و آغشتگی شدید به پوزیتیویسم خطرات دائمی آن دوران بود. عده‌ای از اینكه دائم به دنبال مسائل روز بودیم، به این نتیجه می‌رسیدند كه باید برای یك مدت طولانی هر گونه فعالیت عملی روزانه را رها كرد و به مسائل پایه‌ای پرداخت. اما پذیرش این پیشنهاد برای كسانی كه در بطن مبارزه قرار داشتند غیرممكن بود، چرا كه معنای آن رها كردن همه چیز در وسط میدان بود. اینكه وضعیتی كه در آن قرار داشتیم پراگماتیسم محض بود، چیزی نبود كه خود ما متوجه‌اش نباشیم یا از آن رنج نبریم، اما رها كردن مبارزۀ عملی در شرایط انقلابی و پرداختن صرف به كار تئوریك درازمدت برای ما آلترناتیو قابل‌قبولی نبود.
انبوه مسائلی كه به سرعت و با شدت تمام مطرح می‌شدند و به همان سرعت كهنه می‌گشت، تقریباً شامل تمام مسائل ماركسیسم می‌شد: فهم كلاسیك‌ها، مسائل ساخت جامعه، درك همه جانبه از كاركردهای سرمایه‌داری، سوسیال-امپریالیسم، سوسیالیسم، ماهیت دولت، تجربۀ تك تك كشورهای دیگر، مسألۀ ارضی، مسألۀ ملی، امپریالیسم، كاركرد و ماهیت بحران سرمایه‌داری، فهم دقیق اندیشه‌های جریانات مهم ماركسیستی با مراجعه به آثار دست اول و غیره وغیره. شدت و اولویت مسائل عملی و روزمرۀ مبارزه مانع از پرداختن عمیق‌تر به آن‌ها می‌شد. و این نگرانی دائمی همچون شمشیر داموكلس بالای سر ما وجود داشت كه دیر یا زود این بناهای نیمه‌كاره و حركت بی‌پایه درهم خواهد ریخت. به یاد دارم در صحبت‌ها یا هسته‌های مطالعاتی خصوصی‌تر با رفقای گوناگون همواره سطح نازل تئوریك خودمان و كل جنبش با توجه به گسترش شتابان کمّی ما برایمان بسیار نگران‌كننده بود. این نگرانی بی مورد نبود. ما در رابطه با سازمان رزمندگان دقیقا مشاهده كردیم كه با یك بحران تشكیلاتی، چگونه این بی‌پشتوانگی تئوریك خود را نشان داد و ناگهان همه چیز زیر سؤال رفت. در مورد پیكار نیز وضع مشابه بود. پس از یك بحران یا فروریختن اتوریته تشكیلات و رهبری، ناگهان همه متوجه شدند كه هیچ پشتوانه تئوریك وایدئولوژیكی وجود ندارد و دیگر عوامل وحدت‌دهندۀ قبلی بیان وحدت در شرایط نوین نیستند و از این پس به سرعت برق، سنگ روی سنگ بند نمی‌شد و نفی‌گرایی مطلق و شكاكیت تمام وجود تشكیلات را در خود بلعید و ناگهان گرایشات مختلفی پیدا شدند كه به دنبال فهم ریشه‌ای مسائل می‌گشتند و مسائل پایه‌ای و اصلی ماركسیسم مانند خواندن كاپیتال، فهم اقتصاد و مسائل فلسفی پایه، اکنون به مسائل اصلی رفقایی تبدیل شد كه تا قبل از آن هر گونه كار تئوریكی را روشنفكرانه و زائد ارزیابی می‌كردند، و بدین گونه از افراط به تفریط افتادند. با این كه از وقوع چنین امری همواره هراس داشتیم اما مقابله با این سیل عظیم شكاكیت و پاشیدگی تشكیلات تقریباً غیرممكن می‌نمود.

درك از سیاست و مبارزۀ سیاسی
پیدا كردن هویت مستقل در مبارزات سیاسی نیز روندی بود كه با انحرافات‌ ایدئولوژیك، بی تجربگی‌ها و اشتباهات متعددی همراه بود. ما بعد از انقلاب برای اولین‌بار با پدیده‌ای به نام مبارزۀ سیاسی احزاب آشنا شدیم كه تا قبل از آن، در زمان شاه چیزی بدین معنا در جامعۀ ‌ایران وجود نداشت. در ‌ایدئولوژی حاكم و تبلیغات دولتی، فقط شاه بود و ملت هیچ. در بین مخالفین نیز همه چیز در وجود یا سرنگونی شاه خلاصه می‌شد. در واقع كسی به تغییر در سیستم كشورداری از طریق مبارزۀ سیاسی باور نداشت. ما در این فرهنگ بزرگ شده بودیم. در فعالیت‌های سیاسی اوایل پس از انقلاب، نه فقط در دانشجویان مبارز بلكه كل خط ۳، ناشی‌گری‌ها و تازه‌كاری وجود داشت، كه به مرور به جایگاه یك سیاست چپ، رادیكال و انقلابی نزدیك می‌شد. بعدها «سازمان پیكار» این جایگاه را پیدا كرد كه نتیجۀ فرایند طولانی در آموزش، تجربه و رادیكالیزه شدن بود. منظور از تأكید روی «سیاست چپ و رادیكال» در تمایز آن با سیاست، به معنای رایج و مبتذل آن است كه با آن در زندگی روزمره خود مواجه بودیم و به شدت از آن پرهیز می‌نمودیم. نمود‌های این نوع سیاست در سایر جریان‌ها فراوان بود: ائتلاف و نزدیكی و همكاری احزاب سیاسی با یكدیگر در مواضع تاكتیكی كه متناقض با اهداف اعلام شده هر كدام از آن‌ها بود، همچنین در مواردی سكوت فرصت‌طلبانه، به یكدیگر نان قرض دادن، در نهان اهداف و مقاصد را پیش بردن، وعده‌ها و وعیدهای دروغین، خراب كردن حریف با هر وسیله‌ای و به هر بهایی، نان به نرخ روز خوردن، شعارهای عوام‌فریبانه دادن، رادیكالیسم در حرف، بنا بر نوع مخاطب (هوادار، دوستان، دشمنان، عوام یا خواص) مواضع را تئوریزه و توجیه كردن، زیگزاگ‌ها و اشتباهات سیاسی در گذشته را ماستمالی كردن و به روی خود نیاوردن، بنا به شرایط، سیاست و اهداف را ملایم یا تند جلوه دادن، دوپهلو موضع گرفتن، موضع‌گیرهای مصلحتی، برای عقب نیفتادن از قافله مواضع عجیب و غریب اتخاذ كردن، در یك كلام بی‌پرنسیپی در سیاست و غیره. این نوع سیاست، توسط تمام جناح‌های رژیم جمهوری اسلامی، حزب توده، لیبرال‌ها، مجاهدین و فدائیان و تعدادی از جریانات چپ حتی برخی از گروه‌های خط ۳ با شدت و ضعف متفاوت عمل می‌كرد. در مورد خط ۳ می‌توان از «اتحادیه كمونیست‌ها» نام برد كه در سال ۱۳۵۸ با گروه‌های شركت‌كننده و از جمله سازمان پیكار در «كنفرانس وحدت»، فرایند وحدت سازمانی را بررسی می‌كند، در آبان ۱۳۵۸ به دفاع از اشغال سفارت پرداخت و در سال ۱۳۵۹ دوش به دوش جمهوری اسلامی در جنگ شركت می‌كند و پیكار را ضد انقلابی می‌داند و در سال ۱۳۶۰ علیه رژیم و به طرفداری از بنی‌صدر به مبارزۀ چریكی در جنگل می‌پردازد.
سازمان‌ها و گروه‌های خط ۳ بلافاصله پس از انقلاب كمتر به مسائل سیاسی روز اهمیت می‌دادند و كار بین كارگران، اولویت اصلی همۀ آن‌ها محسوب می‌شد. اولین شمارۀ نشریه «پیكار» در اردیبهشت ۱۳۵۸ منتشر شد و رزمندگان اولین نشریه‌اش را در اواخر سال ۱۳۵۸ منتشر كرد. مشكل دیگر در این بود كه طیفی كه خود را خط ۳ می‌دانست یا حتی گروه‌ها و سازمان‌های شركت‌كننده در «كنفرانس وحدت»، طیف وسیع و گسترده‌ای از نظریات سیاسی را در برمی‌گرفت. ویژگی دانشجویان مبارز در مقایسه با دانشجویان هوادار سازمان چریك‌های فدائی وحزب توده در این بود كه نظریاتش الزاماً با سازمان‌های مادر، یكسان نبود و خیلی زودتر و صریح تر روی مسائل روز باید موضع می‌گرفت. اصولاً هیچکدام مواضع و اعلامیه‌های ما منتظر تأیید سازمان خاصی نبود.
هفته‌های اول پس از انقلاب، ما در فرایند پیدا كردن نوعی جایگاه و مواضع سیاسی قرار گرفته بودیم. اولین چیزی كه با آن در تناقض افتادیم مسألۀ «حمایت مشروط از یك جناح حاكمیت علیه جناح دیگر» بود، اما به زودی متوجه شدیم که با این نگاه به راحتی می‌توان به هر اپورتونیسمی درغلتید كه می‌تواند اثرات فاجعه‌باری در آگاهی و آموزش توده‌ای به داشته باشد. در این خصوص تهاجم همه جانبۀ ‌ایدئولوژیك توده‌ای‌ها و استناد دائمی‌شان به كتاب «چپ‌روی و بیماری كودكی» اثر لنین چالش بزرگی برای ما بود. مسألۀ دوم، اسطورۀ عدم تضعیف دولت لیبرال برای جلوگیری از خطر كودتا و مسألۀ سوم، خطر له شدن در اختلافات جناح‌های متضاد هیئت حاكمه و از بین رفتن موضع مستقل خود علیه كل سیستم موجود بود. به مرور متوجه می‌شدیم که بسیاری از تصورات و دگم‌هایی را كه به عنوان تجربۀ كشورهای دیگر یا تجربه قبل از سال ۱۳۳۲ طی سال‌ها آموخته بودیم، داده‌ها و تجربیاتی بود با دیدگاه‌های ‌ایدئولوژیك متعلق به توده‌ای‌ها یا احزاب برادرشان یا توسط گرایشات بورژوایی دیگر جمع‌بندی شده و به عنوان مبنای كار و تجربیات تاریخی در ذهن‌ها حك شده‌اند. به عنوان نمونه همواره در مورد تجربۀ كودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، این باور عمومی حاكم بود كه اشتباه حزب توده در مخالفت با مصدق باعث تضعیف دولت مصدق شد یا در مورد شیلی و سقوط دولت آلنده عنوان می‌شد كه اعتصاب رانندگان كامیون و اعتراضات زنان بورژوا به تضعیف و سقوط آلنده كمك كرد. به یاد دارم که طی یك بحث جدی حول این موضوع در دفتر دانشجویان مبارز بر سر اعلامیه‌ای كه باید می‌نوشتیم، برایم آشکار شد چقدر نفوذ ‌ایدئولوژیك لیبرال‌ها و توده‌ای‌ها در دو مورد بالا، در بینش سیاسی ما تأثیر داشته است. ما در مقابل عنوان می‌كردیم كه اگر دولتی تضعیف شود به ماهیت و عملكرد خود دولت برمی‌گردد نه صرفاً ضدیت كمونیست‌ها با آن. هرگونه حمایت كمونیست‌ها از چنین دولت‌هایی نه تنها به خودی خود نمی‌تواند جلوی این تضعیف را بگیرد بلكه باعث می‌شود كه مردم به آلترناتیو راست‌روی آورند. در مورد خاص ‌ایران، راه حل مسألۀ خطر واقعی بازگشت آمریكا و سلطنت‌طلبان نه با حمایت و تقویت دولت بازرگان یا خمینی توسط ما، بلكه در تقویت هر چه بیشتر رادیكالیسم چپ در جامعه می‌باشد. چنان سیاست‌هایی در نهایت معنایی جز هواداری كامل از هر دولت و نیرویی كه قوی‌تر است، نمی‌دهد و نتیجه‌ای جز عدم استقلال نیروهای انقلابی چپ و كمك به ضعیف ماندن آلترناتیو چپ و رادیكال و خاك در چشم خلق ریختن ندارد.
تز حمایت مشروط از خرده‌بورژوازی در مقابل بورژوازی و استفاده از تضادهای درون بورژوازی و حمایت مشروط و موقت از یك جناح در مقابل جناح دیگر كه چه در آثار گوناگون لنین به خصوص كتاب «چپ‌روی و بیماری كودكی» و چه در مانیفست مطرح شده بودند، نیز از چالش‌های اولیه ما بودند كه سرچشمه بسیاری از موضع‌گیری‌های انحرافی و ناشیانه اولیه‌مان بود. در این مورد به خصوص با منابع و آموزش‌های رویزیونیستی‌ای روبرو بودیم كه با تجربیات تاریخی و نقل قول از كلاسیك‌های ماركسیسم توجیه شده بودند. در ماه‌های اول پس از انقلاب در مواردی از جانب كنفرانس وحدت به خصوص سازمان پیكار چنین حمایت‌های مشروطی اتخاذ شد. اما چنین دركی از مبارزۀ سیاسی بعد از چند ماه، دیگر دنبال نشد. من زمانی متوجه خطرناكی و انحراف چنین دركی از سیاست شدم كه بحث حمایت از اعدام عوامل رژیم شاه توسط دادگاه انقلاب عنوان شد. مسأله برایم هیچگاه نه در آن زمان و نه اكنون ابدا دلسوزی برای جانیان رژیم شاه نبوده و نیست، بلكه این است كه تا چه حد ما می‌توانیم از اعمال رژیمی كه اقداماتی برای تحكیم قدرت خود انجام می‌دهد حمایت كنیم و آن را مثبت ارزیابی كنیم صرف نظر از اینكه با نفس چنین اقداماتی موافق باشیم یا نه.
نكتۀ دیگر در همین رابطه، توهم و احترام بسیار زیاد در مردم نسبت به دولت بازرگان و خمینی بود، به گونه‌ای كه اوایل سعی می‌كردیم بسیار با احتیاط از دولت و جریانات مذهبی انتقاد كنیم، و این احتیاط، در دیدگاه بعضی از بچه‌های خود ما شدیداً وجود داشت. مسألۀ احترام به اعتقادات مردم و تحریك نكردن آن‌ها نیز به نوعی از تفكرات راست به ما به ارث رسیده بود برای اینکه هر موضع راستی را توجیه كنند. این نكته به خصوص پس از انقلاب به چشم می‌خورد كه جریانات مذهبی چقدر تلاش می‌كردند تا برای خمینی و كلّ روحانیت نوعی تقدس و احترام به وجود بیاورند تا مواضع سیاسی آن‌ها را فراتر از هر گونه نقد و انتقادی قرار دهند. در این خصوص همانگونه که اشاره شد نشریۀ فكاهی آهنگر نمونه درخشان و خدمات بی‌نظیری از مبارزه همه جانبه علیه اینگونه تقدیس‌سازی‌ها انجام داد.

مسألۀ حاد سوسیال -امپریالیسم شوروی
گروه‌ها و سازمان‌های خط ۳ كه در كنفرانس وحدت گرد هم آمده بودند، و ما دانشجویان مبارز كه هوادار آن‌ها محسوب می‌شدیم، بر سر مسائل اساسی و پایه‌ای با یكدیگر اختلاف داشتند. حتی تحلیل دقیق و تئوریكی حول مسائل اساسی جنبش ارائه نمی‌دادند و این را هیچ گروه و سازمان شركت‌كننده در كنفرانس وحدت انكار نمی‌كرد. بنابراین طبیعی بود كه این مسائل درون دانشجویان مبارز مستقلاً مورد بحث و مطالعه قرار گیرد. از مهمترین مسائل شاید نه برای سازمان‌های خط ۳، بلكه درون دانشجویان مبارز، مسألۀ شوروی و ماهیت آن بود. من از زمان نقد مشی چریكی، تا ماه‌ها پس از انقلاب، هنوز در امپریالیستی دانستن شوروی شك داشتم و این بحث برایم باز بود. در اوایل حتی عمده شدن این مسأله برایم ناراحت كننده بود، در حالی كه مطالعه و تعیین موضع روی مسائل دیگر را عمده می‌دانستم. مشكل اصلی بر سر تز «سوسیال-امپریالیسم» علاوه بر كمبود منابع تئوریك، نبود فاكت‌های موثق از درون شوروی بود. در آن دوران جنگ سرد طبعاً آنچه از جانب منابع سرمایه‌داری غربی در مورد شوروی گفته می‌شد، ابداً برای ما موثق نبود. نقطه حركت ما كنگرۀ بیستم حزب كمونیست شوروی و تزهای خروشچف، یعنی موضع قدیم چین دربارۀ شوروی بود. واقعیت این بود كه در آن زمان آمریكا طرفدار رژیم‌های دیكتاتوری بود و شوروی حامیِ جنبش‌های آزادیبخش و دولت‌هایی كه ما آن‌ها را مترقی می‌پنداشتیم. جنبش‌ها و دولت‌هایی كه از وضعیت درونی آن‌ها، به همان اندازه که از وضعیت درونی شوروی و بلوك شرق، بی خبر بودیم. از آنجا كه در زمان شاه تبلیغات ضد شوروی زیاد بود، برای ما نوعی ناباوری بر سر صحت آنچه علیه شوروی گفته می‌شد وجود داشت. از طرف دیگر كسانی كه از قدیم توده‌ای بودند، از مناسبات درون جامعه شوروی بسیار با اعجاب و تحسین یاد می‌كردند و نوعی سمپاتی عمومی بین مخالفین زمان شاه در مورد شوروی وجود داشت. در بحث‌های درونی خودمان یا با هواداران توده‌ای و فدائی مسأله به اینجا می‌كشید كه ما از درون شوروی هیچ اطلاع موثقی نداریم و صرفاً از سیاست خارجی شوروی باید دربارۀ سوسیالیستی یا سرمایه‌داری بودن شوروی قضاوت كرد، چرا كه سیاست داخلی از سیاست خارجی یك كشور جدا نیست. كلّ اطلاعات موثق ما، به روابط شوروی و رژیم شاه و حمایتش از حزب توده برمی‌گشت. این فاكت‌ها را البته می‌شد همچون موضع فدائیان و راه كارگر به عنوان انحراف و اشتباهی از جانب شوروی تفسیر كرد نه امپریالیستی بودن آن. سرمایه‌داری دانستن شوروی در دانشجویان مبارز شرط عضویت نبود چرا كه بسیاری در این‌باره مردد بودند. حتی در سازمان پیكار با وجود موضع رسمی‌اش، تا كنگره دوم، پذیرش آن شرط عضویت در پیكار نبود. تعدادی از فعالین دانشجویان مبارز كه امپریالیستی بودن شوروی را اساساً قبول نداشتند و آشكارا خود را طرفدار خط ۴ كه هنوز وجود نداشت و در حال پیدایش بود می‌دانستند با تشكیل راه كارگر در اواخر سال ۵۸ به این سازمان پیوستند. آن‌ها صادقانه و آشكارا می‌گفتند كه به طور موقت در دانشجویان مبارز و در كنار خط ۳ فعالیت می‌كنند و متقابلاً كسی اشكالی در حضور موقت آن‌ها در دانشجویان مبارز نمی‌دید.
مسألۀ شوروی و ماهیت آن بسیار پیچیده‌تر و ریشه‌ای‌تر از آن بود كه با امپریالیستی دانستن آن همه چیز حل شود. این سؤال بود كه چه زمانی كشوری سوسیالستی به امپریالیستی تبدیل شده و آیا اصولاً هیچگاه سوسیالیستی بوده است؟ چه در دانشجویان مبارز و چه در سازمان پیكار مواضع كاملاً مختلفی وجود داشت: از كسانی كه انحراف را از استالین به بعد می‌دانستند تا كسانی كه استالین را قبول داشتند و از خروشچف به بعد شوروی را منحرف از سوسیالیسم می‌دانستند، تعدادی نیز، تحت تأثیر «بتلهایم» ریشه‌های آن را در زمان خود لنین می‌دیدند. نكتۀ مهمتر اینكه، مشكل اساسی ما درك از سوسیالیسم و معیارهای سنجش یك جامعه سوسیالیستی بود. تناقضات ما هنگامی بیشتر می‌شد كه از ما می‌پرسیدند كدام كشور را در جهانی كه نصف بیشتر آن مدعی سوسیالیسم است، سوسیالیستی می‌دانیم. در بحث‌ها، توده‌ای‌ها سعی می‌كردند روی این مسأله ما را به دام بیاندازند. مدتی بعضی از بچه‌ها مثال آلبانی و كره شمالی را می‌آوردند چرا كه كسی، چیزی درباره این كشورها نمی‌دانست. مسأله ظاهراً و موقتاً پنهان می‌شد، بعدها كه این‌ رژیم‌ها از جمهوری اسلامی دفاع كردند، این طفره رفتن دیگر كارآیی نداشت. این مسائل با تمام پیچیدگی‌هایش در تمام آن سال‌ها با ما همراه بود. پس از فروپاشی شوروی در ۱۹۹۱، دیگر صرفاً معضل ما نبود بلكه به مشكل تمام جریانات دیگر از اقلیت و راه كارگر گرفته تا تروتسكیست‌ها و طرفداران دو آتشه شوروی، تبدیل شد.
‫در خط ۳ طیف گسترده‌ای وجود داشت که دربارۀ شخصیت‌هایی همچون مائو، استالین، انورخوجه، تیتو یا کشورهای چین، یوگسلاوی، آلبانی، کوبا و کره شمالی برداشت خاص خود را داشتند که حتی در نشریات و مواضع رسمی آن‌ها نیز انعکاس می‌یافت. اما به یاد ندارم که جز در «اتحادیه کمونیست‌ها» طرفداری از این شخصیت‌ها یا کشورها پیامد ‌ایدئولوژیک خاصی داشته باشد. نکته مهم این است که نمی‌توان طرفداری از شخصیت‌ها یا کشورهای یاد شده را که در خط ۳ موجود بود با طرفداری حزب رنجبران، اتحادیه کمونیست‌ها، حزب کمونیست کارگران و دهقانان‌ ایران (توفان) از چین یا آلبانی یکسان گرفت، چنانکه نمی‌توان طرفداری فدائیان، راه کارگر و حزب توده را از شوروی با مواضع موجود در خط ۳ مقایسه کرد. برای این جریانات دفاعشان از این کشورهای به اصطلاح سوسیالیستی بخشی مهم و ناگسستنی از کل دیدگاه ‌ایدئولوژیک شان بود و پیگیرانه از این کشورها و سیاست آن‌ها دفاع می‌کردند. ولی در خط ۳ این‌ها عموماً برداشت‌هایی تلقی می‌شد که حساسیت خاصی در اثبات یا نفی برنمی‌انگیخت و انعکاس بیرونی آن‌ها حتی به عنوان نظر رسمی سازمان معمولاً باعث نمی‌شد که اهمیت چندانی برای آن قائل بشویم.
دربارۀ خود حزب توده و ماهیت آن نیز نظرات مختلف بود. عده‌ای آن را عامل سوسیال-امپریالیسم شوروی می‌دانستند، پیكار ابتدا آن را عامل بورژوازی لیبرال در جنبش كارگری ارزیابی می‌كرد و فدائیان آن را جریانی اپورتونیستی و خرده‌بورژوایی.
سطح این بحث‌ها تا قبل از انتشار كتاب «مبارزه طبقاتی در شوروی» اثر بتلهایم، در مجموع سطحی نازل، احساسی و توجیه‌گرانه داشت. پس از انتشار این كتاب برای اكثر بچه‌ها سرمایه‌داری بودن شوروی مستدل شد، اما بحث به سطح بسیار بالاتری ارتقا پیدا كرد. ما تا قبل از این کتاب تصورمان از مسائل سوسیالیسم در شوروی بر اساس حدس و تصوری بود که با خواندن آثار لنین در ذهن‌مان بازسازی می‌کردیم. پس از آشنایی دقیق از مسائل اقتصادی اجتماعی درون شوروی پس از انقلاب اکتبر، تمام پیچیدگی سوسیالیستی یا سرمایه‌داری دانستن شوروی جای خود را به بحث‌های به مراتب پیچیده‌تر و مهمتری داد و آن اینكه اساساً خود سوسیالیسم و ساختمان سوسیالیسم چیست و مختصات آن كدام است و چه می‌تواند باشد. اینكه ریشه‌های اقتصادی شكست سوسیالیسم را نباید در نیات بد و رویزیونیستی شدن این یا آن رهبر و كمیتۀ مركزی حزب جستجو كرد. از آن پس مسائل حزب، شوراها، طبقه، عوامل و مقتضیات واقعی اقتصادی، برنامه‌ریزی، اقتصاد دولتی، بازار و غیره با تمام پیچیدگی‌هایش وارد معضلات فکری جدید ما شدند.

برنامه‌گرایی
مسأله مهم بعدی در مطالعات و بحث‌های ما در اوایل انقلاب، زیر ساخت اقتصادی‌ ایران، آرایش طبقاتی جامعه، مرحله و برنامه انقلاب بود. به مرور دو گرایش در خط ۳ بارز شد: دسته اول كسانی كه هر چه بیشتر مشكل اساسی جنبش را در تفهیم مقولات اقتصادی و برنامه‌ای می‌دیدند و دستۀ دوم كسانی كه اولویت كمی برای این مسائل قائل بودند و معضلات جنبش را بیشتر ‌ایدئولوژیك ارزیابی می‌كردند كه من جزء دسته دوم بودم. نمونۀ بارز جریان اول گروه سهند (حکمتیست‌ها) و گرایشی قوی در بخشی از رزمندگان بود. در پیكار نیز افرادی بودند كه چنین تمایلاتی داشتند. نمی‌توان ادعا كرد كه در آن هنگام مرزبندی ما با این نوع تفكر (كه آن را شاید بتوان «كمونیسم برنامه‌گرا» نامید) همه جانبه بوده است، اما ما مشكل و انحراف اصلی را در مسائل ‌ایدئولوژیك و نه مسائل برنامه‌ای می‌دیدیم. طبعاً در آن دوره، از اینكه چنین گرایشی را از زاویۀ تأثیر پوزیتیویسم و علم‌گرایی در ماركسیسم جهت توجیه سلطه روشنفكران و تكنوكرات‌ها در جامعه ارزیابی كنیم، بسیار دور بودیم، اما صوری بودن برنامه در عملكرد گروه‌ها و احزاب را درك می‌كردیم. حزب توده همواره از داشتن برنامه كامل به خود می‌بالید و از مخالفین می‌خواست بگویند كه به كدام بند از برنامه آن‌ها ‌ایراد و انتقاد دارند. برای ما واضح بود كه مسأله به ماهیت واقعی كل عملكرد جریانات و نه این یا آن بند برنامه یا حتی كل برنامه برمی‌گردد. از طرف دیگر آشكارا می‌دیدیم كه تحلیل یك جریان از ساخت و آرایش طبقاتی قاعدتاً می‌بایست در رابطۀ تنگاتنگ با مواضع عملی در مبارزه قرار گیرد. اما عملاً مشاهده می‌شد كه برای بسیاری از جریانات، داشتن یك برنامۀ ظاهراً بی‌ایراد و منسجم، ربطی به عملكرد واقعی آن‌ها نداشت. بگذریم كه غالب برنامه‌ها تقلیدی از برنامه سوسیال-دمكراسی روسیه بود.
به فرض كه دقیق‌ترین تحلیل اقتصادی از جامعۀ ایران داشته باشیم و آرایش طبقاتی را به درستی بیان كنیم و برنامه حداقل و حداكثر تدوین شود (كه جز به معنای وعدۀ اعطای امتیازات از جانب ما به توده‌ها نیست!)، آنگاه تمام اهداف و تاكتیك‌ها و سازماندهی حول این خواهد بود كه توده‌ها را به صحّتِ برنامه خود قانع كرده، آن‌ها را به سوی حزب خود جذب كنیم. سپس باید نشان دهیم كه چرا احزاب دیگر منافع طبقه كارگر را تأمین نمی‌كنند و این صرفاً از حزب فرضی ما برمی‌آید. در بهترین حالت، این چیزی جز همان مبارزۀ احزاب در سیستم پارلمانی نیست كه توده‌ها نقشی جز طرفدار این یا آن حزب نخواهند داشت. تمام حیات اجتماعی و تئوری‌ها و فرهنگ جامعه یا باید در این برنامه بگنجد یا به عنوان انحراف، با آن مبارزه شود. چنین هدفی صرفاً می‌تواند یك سیستم بسته فكری و ‌ایدئولوژیك به معنای منفی آن به وجود آورد.
مشكل برنامه‌گرایی این است كه كلیت حیات اجتماعی در قالب‌های كاملاً تعریف شده‌ای تصور و ترسیم می‌شود و هر امری جایگاه ویژه‌ای در این طبقه‌بندی‌ها و قالب‌ها پیدا می‌كند. هر جنبۀ جدیدی در مبارزه طبقاتی یا حتی هر چیزی كه ناگهان اولویت پیدا می‌كند، باید در این قالب‌های از پیش‌ساخته جای داده شود، اما از آنجا که واقعیت بسیار پیچیده‌تر و متفاوت‌تر از ایدئولوژی هر گروهی است، کار اغلب به آنجا می‌كشد كه گروه مذبور سر و ته این جنبه‌های جدید را بزنند وگرنه قالب‌ها و سیستم بسته‌اش فرو می‌ریزد.
كناره‌گیری كردن عده‌ای از فعالیت
هدف همۀ ما، قبل از انقلاب مبارزه علیه رژیم شاه بود. سلطه این رژیم و آمریكا آنقدر مستحكم می‌نمود كه كسی سرنگونی آن را تا سالیان قابل تحقق نمی‌دانست. طبعاً كسی تصوری از جامعۀ پس از سلطنت نداشت. یكی از جنبه‌های این جو دیكتاتوری این است كه مبارزه با مناسبات حاكم و رژیم سركوبگر آنچنان عمده می‌شود و همه چیز تحت‌الشعاع مبارزه با رژیم قرار می‌گیرد به گونه‌ای كه گمان می‌رود با سرنگونی آن رژیم به خودی خود همه مسائل دیگر حل می‌شود. برای مبارزین انگیزه‌ها و اهداف یك بُعدی می‌شود، مبارزه با رژیم محتوای اصلی زندگی و تنها هدف و مضمون آن می‌گردد. بسیاری سرنگونی رژیم شاه را معادل زندگی در صلح و آرامش تمام ملّت دركنار یكدیگر تصور می‌كردند. اما پس از انقلاب، صف آرایی‌ها و مبارزات بین گروه‌ها این رویا را مخدوش کرد. كسانی كه تا دیروز به یمن وجود دشمن مشترك از درگیری رو در رو پرهیز داشتند یا به خاطر دشمن مشترك، نوعی همبستگی با یكدیگر احساس می‌كردند، اكنون كاملاً خصمانه در مقابل هم قرار گرفته بودند. برای برخی مبارزین، این همه اختلاف و كینه‌جویی نامفهوم بود. بنابراین هر چه بیشتر از كارها فاصله می‌گرفتند و آن انگیزه‌ای كه برای مبارزه در زمان شاه داشتند، از دست داده بودند و در مبارزات بعدی جایی برای خویش نمی‌یافتند. تمام آرمان‌ها، اخلاقیات، روابط متقابل آدم‌ها یك شبه تغییر كرده بود. چیزی كه قابل توجه بود كناره‌گیری بی سر و صدا و متین این دسته از رفقا از كارهای سیاسی پس از انقلاب بود و برخلاف آنچه که معمولا متداول است با لجن پراكنی به ماركسیسم، لعنت بر همرزمان قدیم و پشیمانی از عمر از دست داده همراه نبود.
در نظر برخی كه به خاطر مرزبندی با مشی چریكی به طرف خط ۳ آمده بودند، وقتی پس از قیام، دیگر مشی چریكی موضوع محوری مبارزه نبود، ماندن در خط ۳ معنا نداشت. هر چند فدائیان مشی چریكی را رسماً قبول داشتند اما عملاً یك سازمان سیاسی تمام عیار شده بودند. برای عده‌ای از بچه‌ها موضع سیاسی نسبتاً معتدل فدائیان نسبت به دولت و خمینی درست‌تر از مواضع چپ و رادیكالی بود كه اكثر دانشجویان مبارز داشتند كه حتی بعضاً چپ‌تر از سازمان‌های خط ۳ بود. این امر در بحث‌های دانشجویان مبارز در دفتر و در كمیته‌های مختلف آشكار می‌شد. این رفقا هر چند به خاطر سابقه و صداقتشان در زمان شاه از احترام خاصی برخوردار بودند، اما در بحث‌ها و موضع‌گیری‌ها، خود را در اقلیت می‌دیدند و از كارها هر چه بیشتر كناره‌گیری می‌كردند. بعدها تعداد قابل ملاحظه‌ای از این دانشجویان یا كلاً از كار تشكیلاتی به طور كلی فاصله گرفتند یا به مواضع سیاسی فدائیان نزدیكتر شده، به آن‌ها پیوستند.
تعداد دیگری هم بودند كه كوه عظیمی از مسائل تئوریكی را كه لاینحل در مقابل ما قرار داشت می‌دیدند و معتقد بودند كه تا این مسائل حل نشود ما به پراگماتیسم محض و عمل‌گرایی صرف همانند دوران مشی چریكی می‌افتیم. این رفقا با تأكید بر اهمیت كار سیستماتیك تئوریك، از هر گونه كار عملی و تشكیلاتی كنار كشیدند و به مطالعه پرداختند.
پس از سال ۶۰ نیز با موج كناره‌گیری از كارهای سیاسی روبرو بودیم. به نظرم در اكثر این موارد نوعی صداقت نهفته بود. رفقایی كه شكست را با تمام وجود حس می‌كردند، به طور غریزی به سطحی بودن و خامی بسیاری از تصورات گذشته رسیدند و توانایی تلاش برای مبارزه و جستجو جهت یافتن راه حل را در خود نمی‌دیدند. به هرحال به بی‌حاصلی و مرزبندی با آن مبارزات یا ماركسیسم به طور كلی رسیدند. حل كوهی از مسائل و معضلات كه عریان شده بود خارج از توان آن‌ها بود.
اما اقلیتی بودند كه مدت كوتاهی پس از شكست، بلافاصله برای خود جایگاهی در محافل گوناگون خارج از كشور اعم از محافل سیاسی، فرهنگی، فمینیستی، ملی، دمكراتیك، حقوق بشری، دانشگاهی یا مطبوعاتی پیدا كردند و گاه حتی به لجن‌پراكنی به تمام مبارزات آن دوره و ماركسیسم پرداختند. شاید این متضاد جلوه كند اما به نظرم اینان برخلاف تصورشان، تغییر چندانی نكرده‌اند. تمام تلاش آن‌ها برای معروف شدن، رهبر شدن، در رأس حركت‌های مد روز قرار گرفتن، بدون هیچ تغییری در خصلت و نحوۀ تفكرشان در شرایط جدید رخ داد. برای این‌ها تغییر از یك ماركسیست دو آتشه به یك ضد كمونیست تمام عیار به مراتب احتیاج كمتری به درگیری با خود و گذشته‌شان و تغییر در اخلاقیات، منش و مواضع فكری داشت تا كسی كه مثلاً به نفی مشی چریكی و ضرورت كار سیاسی می‌رسید. در اكثر موارد همان افراد هوچی، سفسطه‌گر، حق به جانب، تشنه شهرت و نُقل هر مجلسی بودن، بدون كوچكترین تغییری باقی ماندند. این‌ها در جوّی ماركسیست شدند كه در آن، ماركسیست نبودن معادل جمود فكری و عقب ماندن از قافله بود. این‌ها در هیچ زمانی خارج از نُرم و جو حاكم قرار نمی‌گیرند و همواره با مد زمان حركت می‌كنند، اعم از اینكه شاخص زمانه چه‌گوارا باشد یا جرج بوش.
این‌ها برخلاف ادعاهایشان بیشترین منفعت را از فعالیت‌های سابق خود بردند، چرا كه دو سه سال فعالیت آن‌ها در سازمان‌های ماركسیستی تبدیل به سرمایه‌ای برای عمرشان شد و در همه محافل بورژوایی و ضدكمونیستی و لیبرالی به عنوان چپ سابق از ارج و قرب خاصی برخوردار شدند و به یمن همین فعالیت سابق‌شان از معروفیتی برخوردار گشتند كه برای هر ضد كمونیست دیگری سالیان دراز، كار و وقت لازم بود.

مسائل تشكیلاتی
تشكیلات «دانشجویان مبارز» آموزه و تجربۀ نوینی بود در بین تجربه‌های با ارزش آن دوران. ما در نقد مشی چریكی به ضرورت كار سیاسی- تشكیلاتی در درون طبقه كارگر رسیدیم، اما چه در عرصه سیاسی و چه در عرصه تشكیلاتی و سازماندهی از فعالیت غیرچریكی تصور و الگوی درستی نداشتیم. جنبه‌ای از این نقد این بود كه تشكل كمونیستی باید در خدمت مبارزۀ توده‌ها باشد، نه اینكه توده را هوادار و هوراكش خود بخواهد. شعار «تنها ره رهایی، پیوند با فدائی» را نمونه‌ای از بیان این دیدگاه می‌دانستیم، هر چند كه خود مشی چریكی در ابتدای فعالیتش در جهت تبلیغ و سازماندهی و گسترش یك مشی بود نه یك سازمان خاص. از این رو به هر نوع فعالیتی كه هدفش برجسته كردن گروه خاصی بود و نه خدمت به جنبش، با دیدی منفی می‌نگریستیم. البته این نوع نگرش نه فقط در دانشجویان مبارز بلكه در خود سازمان‌ها و گروه‌های خط ۳ و كنفرانس وحدت نیز وجود داشت. ما به دنبال رابطه درستی بین تشكیلات و جنبش طبقه بودیم. مثلا سازمان پیكار تعداد زیادی نشریات و اعلامیه منتشر می‌كرد كه نام سازمان در زیر آن نبود، چرا كه اعتقاد بر این بود كه مهم، طرح مسائل و نه تبلیغ تنگ‌نظرانه گروهی و برخورد كاسب‌مآبانه به جنبش است. هوادران تمام گروه‌ها در » دانشجویان مبارز» بدون هیچ چشم‌داشت یا دید گروه‌گرایانه، صمیمانه در این تشكل كار می‌كردند، كه خود بازتاب همین دید به تشكیلات و نقد از طرز كار احزاب و گروه‌های دیگر بود، همراه با این تصور كه این گروه‌ها دیر یا زود با یكدیگر وحدت خواهند كرد. در خط ۳ كوشش بر آن بود كه با فتیشیسم تشكیلاتی مرزبندی شود مبادا همه چیز را درخدمت باد كردن و بزرگ كردن یك سازمان خاص درآید، زیرا جنبش كارگری است كه باید از اهمیت درجه اول برخوردار باشد. در طی مدت كمتر از یك سال، دانشجویان مبارز و تشكل‌های خط ۳ عملا مجبور شدند گامی كاملاً مخالف این دیدگاه اولیه (اولویت جنبش بر تشکیلات خود) بردارند. اما آن‌ها دقیقاً در همان جهت تشكل‌های دیگر جامعه اعم از فدائیان و مجاهدین و دیگران تغییر موضع دادند، سرنوشتی كه دلایل و الزامات خود را داشت و به نوعی ناشی از تحمیل شرایط عینی جامعه بود. مشكلات و عواقب دیدگاهی كه نمی‌خواست تشكل خود را محور فعالیت قرار دهد، زمانی شناخته شد كه بازگشت به عقب و تصحیح آن دیگر غیرممكن بود.
حدود شهریور ۱۳۵۸ بحث‌های درونی سازمان پیكار در مورد ضرورت‌ ایجاد تشكیلات دانشجویی – دانش‌آموزی این سازمان آغاز شد. در ماه آبان تشكیلات دانشجویی – دانش‌آموزی علنا اعلام موجودیت كرد. بسیاری از ما به خاطر مسئولیت‌هایی كه در دانشجویان مبارز داشتیم، لازم بود كه همچنان در درون تشکل دانشجویان مبارز كارهای جاری آن را پیش ببریم و درست نمی‌دانستیم كه ناگهان و یك شبه خود را كنار بكشیم. ضرورت این جدایی و ‌ایجاد تشكیلات مستقل، مربوط می‌شد به شكست عملی «كنفرانس وحدت». مدتی بود كه اعضای كنفرانس وحدت هر از چند گاه دور هم جمع می‌شدند و اعلامیه مشتركی امضاء می‌کردند یا تظاهراتی اعلام می‌كردند و می‌رفتند، اما كارهای تداركاتی، پخش و سازماندهی تظاهرات به عهده دانشجویان مبارز بود. گروه‌هایی بودند كه تنها، اعلامیه و جزوه‌ای می‌نوشتند، نه نیروی خاصی داشتند نه فعالیت مهمی انجام می‌دادند و باقی كارها را دانشجویان مبارز انجام می‌دادند. این انتقادی بود كه «قاسم عابدینی» عضو مركزیت آن زمان سازمان پیكار در یك جلسه خصوصی بیان كرد و احتمالا استنباط رهبری این سازمان بود. بی‌برنامگی و بی در و پیكری دانشجویان مبارز نیز یكی دیگر از محور‌های آن انتقادات بود، اما تناقضاتی را كه ما با آن مواجه بودیم توضیح نمی‌داد. اگر تشكلی به كمك امكانات تداركاتی دانشجویان مبارز خود را بزرگتر از آنی كه بود نشان می‌داد، اصلاً مسألۀ مهمی نبود. ما در انتشار و ترویج دیدگاه‌هایی كه برای جنبش لازم، مفید و مهم ارزیابی می‌كردیم، با كمال میل می‌كوشیدیم و وظیفۀ خود می‌دانستیم كه در ترویج دیدگاه‌های جدید یا كمك به رفقایی كه از امكانات تداركاتی كافی برخوردار نبودند، دریغ نورزیم. در مورد بی در و پیكری تشكل دانشجویان مبارز انتقادات وارد بود ولی این تا حدی به وضعیت خاص ما برمی‌گشت كه یك تشكل دانشجویی بودیم نه طرفدار سازمان خاصی. خودمان نیز ادعای تشكل سیاسی مستقل با برنامه و مواضع خاص نداشتیم و نمی‌توانستیم چنین باشیم. اگر مسأله صرفاً به انتقادات فوق برمی‌گشت، می‌شد مشكل را با یك سری اقدامات، تغییر سازماندهی، بحث‌ها و نشریات درونی تا حدی حل كرد. اما مهم این بود كه در طی ماه‌های اول پس از قیام، اولویت‌ها، گرایشات سیاسی و قطب‌بندی‌های جامعه كاملاً در جهت دیگری نسبت به هفته‌های حول و حوش انقلاب تغییر كرد. حتی تركیب دانشجویان مبارز تغییر نمود كه خود انعكاس تحولات سریع پس از انقلاب بود. اما سمت‌گیری سیاسی و قطب‌بندی طبیعی جامعه، آن هم بسیار سریع و ناگهانی در ماه‌های اول پس از انقلاب، تناقضات اصلی فعالیت‌های ما را آشكار می‌كرد و در نهایت به حیات تشكل دانشجویان مبارز، كنفرانس وحدت پایان داد. شاید مثالی نه از دانشجویان مبارز بلكه از جمع‌بندی تجربیات كمیتۀ كارگری سازمان پیكار در همان زمان موضوع را روشن كند. روش عادی سازمان پیكار و كلا خط ۳ این بود كه به نشر و پخش اعلامیه‌ها و نشریات ویژه در كارخانه‌های بزرگ، در ترویج كمونیسم و مسائل طبقه كارگر و نه الزاماً جذب كارگران به هواداری از خویش بپردازند. جمع‌بندی تجارب كمیتۀ كارگری سازمان بعد از مدت‌ها كار بدون امضاء، این بود كه كارگران در حالی كه در محافل و كلاس‌های آموزشی سازمان پیكار شركت می‌كردند پس از گرایش به كمونیسم، به سوی فدائیان می‌رفتند، كه تنها سازمان شناخته شده كمونیستی در سطح جامعه بود و در همه جا از آن صحبت می‌شد. نتیجه‌گیری كمیتۀ كارگری سازمان پیكار این بود كه ما عملاً در این مدت تعداد زیادی كارگر را آگاه كرده و سپس آن‌ها را به فدائیان و حتی مجاهدین تحویل داده‌ایم. این نمونه شاید به بهترین وجهی تناقضات فعالیت ما را در آن دوره نشان می‌دهد. از یك طرف نمی‌خواستیم مثل سازمان‌ها و احزاب دیگر باشیم كه به جمع‌آوری هوادار و هوراكش می‌پردازند و از طرف دیگر بدون وارد شدن در این بازیِ احزاب سیاسی، به سكتی كوچك و بی‌تأثیر در جامعه تبدیل می‌شدیم. هر چه هوادار بیشتر داشته باشیم امكان آكسیون‌ها، تبلیغات و مانور سیاسی بیشتر می‌شود كه این خود متقابلاً به جذب هوادار بیشتر می‌انجامد. مردم و منجمله كارگران به مسائل سیاسی جامعه و تأثیرگذاری روی آن توجه دارند. تبلیغ و ترویج حول مسائل عام سرمایه‌داری، استثمار، طبقات، دولت و غیره جای نیاز به موضع‌گیری‌های سیاسی روز را نمی‌گرفت. اما پرداختن به مسائل سیاسی روز تا وقتی كه خود یكی از بازیگران آن نباشیم، انتزاعی و دور از توجه مردم است. این الزاماً به معنای غلتیدن در جهت دیگر و تبدیل شدن به سازمانی است كه همه چیز باید در خدمت آن قرار گیرد. وقتی به نتایج نهایی هر دو وجه مسأله، اعم از جنبه سیاسی یا تشكیلاتی آن بیندیشیم، می‌بینم كه چه نتایج وخیمی به بار می‌آورد و این كه راه حل را نه در پرهیز از افراط و تفریط، بلكه باید در بررسی مسأله به نحوی عمیق‌تر و همراه با نقد حوزه‌های دیگر بینش‌مان و درك جنبه‌های متضاد مسأله جستجو كرد. تشدید روند سیاسی شدن جامعه و ضرورت برجسته كردن و كانالیزه كردن همه شكل‌های فعالیت خود برای مطرح كردن سازمان خود، معنای دیگری جز وكیل مدافع شدن برای منافع كارگران و زحمتكشان ندارد. در واقع، نمایندگی گرایش رادیكال در جامعه و در یك كلام جایگزینی خود، به جای مبارزل طبقه كارگر در مقیاس میلیونی است. این امر در تحلیل‌ها و دیدگاه‌های روز معنای دیگری جز جایگزینی مبارزه طبقاتی روزمره مردم با مبارزه احزاب سیاسی با یكدیگر نمی‌دهد، كه در بهترین حالت نوعی پارلمانتاریسم می‌شود. به هرحال، فشار روند وقایع پس از انقلاب ما را وادار كرد كه دقیقا برخلاف مسیری گام برداریم كه در نقد مشی چریكی و مشی حزب توده به طور خام و غریزی به آن رسیده بودیم. این تنها ویژل ویژه » سازمان پیكار» نبود بلكه رزمندگان و گروه‌های دیگر نیز، به همین راه رفتند. این تحمیل شرایط برای وارد شدن به بازی سیاسی احزاب و رقابت‌های سازمانی، گروه‌های كوچك و محلی فراوان خط ۳ را كه درسایر نقاط كشور فعالیت می‌كردند، واداشت كه به سازمان‌های بزرگتر بپیوندند، چرا كه برای یك گروه كوچك كار سیاسی در سطح جامعه غیرممكن بود.
در جریان انتقال از دانشجویان مبارز به دانشجویان هوادار سازمان پیكار، رابطه بچه‌ها با یكدیگر و دیدگاه تئوریك آن‌ها به سرعت و به شدت تغییر كرد. در جلسات عمومی دانشجویان مبارز، هر كمیته یا بخشی، ابتدا انجام وظایفی را پیشنهاد می‌داد كه بعد از بحث كوتاهی مشمول تغییر، حذف یا تصویب می‌شد. آنگاه كسانی كه مایل بودند برای انجام آن وظیفه ثبت نام می‌كردند. سپس روی سازماندهی و اجرای آن تصمیم‌گیری می‌شد و یك نفر مسئول تعیین می‌گردید. ما تشكیلات هرمی و بوركراتیك نداشتیم، در هیچ جمعی، مسئولی از جانب فردی یا ارگانی خارج از افراد همان جمع انتخاب یا انتصاب نمی‌شد. در مورد جلسات آموزشی، تركیب و محتوای آن نیز وضع به همین منوال بود. اگر سطح دانش افراد شركت‌كننده یكسان بود، از بچه‌هایی كه در آن موضوع تسلط بیشتری داشتند، درخواست می‌شد كه در جمع شركت كنند تا از درجا زدن بیهوده جلوگیری شود. باید در نظر داشت كه این افراد از با تجربه‌ترین، مبارزترین و آگاه‌ترین بخش جنبش دانشجویی سال‌های ۱۳۵۰ بودند و تعداد نه چندان كمی از آن‌ها در همان دوران جزء كادرهای برجسته سازمان‌های سیاسی خط ۳ شدند. با شروع كار در تشكیلات دانشجویان هوادار سازمان پیكار، با اینكه همان آدم‌های سابق چند هفته قبل بودیم، تمام مناسبات ما ناگهان دگرگون شد. به «فرد» به عنوان رفیقی كه توان یا تمایل بیشتری به كار دارد نگریسته نمی‌شد، بلكه اكنون مسئول تشكیلاتی به حساب می‌آمد، كه حرف‌هایش لازم الاجرا بود. وی تنها كانال ارتباطی با مسئولین بالاتر و سازمان محسوب می‌شد. اگر مسئول در هر موردی، نظری می‌داد، به معنای مواضع سازمان تلقی می‌گردید. شاید اگر فاصلۀ زمانی فعالیت ما در این دو تشكیلات (دانشجویان مبارز و دانشجویان هوادار پیكار) بیشتر بود یا تركیب افراد فرق می‌كرد، این تفاوت تا این حد به چشم نمی آمد.
این تغییر ناگهانی ابداً چیزی نبود كه سازمان یا كسی از بالا تحمیل كند بلكه به طور اتوماتیك از جانب خود رفقای پائین‌تر تشكیلات انجام می‌شد. آن كنكاش برای فهم مسائل پایه‌ای و تئوریك جنبش جای خود را به یاد گرفتن مواضع رسمی سازمان داد و هدف به این خلاصه می‌شد كه این مواضع را هر چه بهتر بتوانند در مقابل نیروهای دیگر تبلیغ و ترویج كنند. رفقایی كه سعی می‌كردند مستقلاً به مسائل پایه‌ای ماركسیسم و جنبش فكر كنند و چهارچوب‌های فكری موجود را ریشه‌ای و انتقادی نگاه كرده، انحرافات و سطحی‌نگری‌ها را با تفكری مستقل بررسی كنند، اقلیتی پراكنده را در درون سازمان تشكیل می‌دادند. اكثر افراد چپ پس از نقد مشی چریكی به جای اینكه دنبال پاسخ باشند در واقع، به دنبال پاسخ‌دهنده می‌گشتند. در حوالی سال ۵۶ تعداد نه چندان كمی توده‌ای شدند و می‌شد پی‌برد كه این‌ها در واقع دنبال تكیه‌گاه منسجم تئوریكی هستند تا از سردرگمی به درآیند و دیگر لازم نباشد دنبال پاسخ به مسائل به هر دری بزنند و خود مستقلاً جستجو كنند. چه در مورد دوستان نزدیكی كه در آن سال‌ها توده‌ای شدند یا رفقایی كه بعدها به سهند و حزب كمونیست پیوستند، افرادی بودند كه اتفاقاً به مسائل تئوریك توجه و علاقه داشتند اما نیازمند چهارچوبی بودند تا بتوانند در آن محدوده به مطالعه یا حتی تحقیق و نوشتن بپردازند. نیاز آن‌ها به چنگ انداختن به «طنابی محكم»، با هرگونه خلاقیت در فهم مسائل پایه‌ای تئوریك تناقض داشت. در پیكار و رزمندگان این تمایل بیشتر حالت راحت شدن از «شر» تئوری و پرداختن به عمل مشاهده می‌شد.
نوع برخورد با دیگرنیروها در خصوص مواردی كه اختلاف نظر با مواضع رسمی سازمان وجود داشت، نیز كاملاً متفاوت بود. در دانشجویان مبارز در بحث با دیگران خیلی راحت می‌توانستیم بگوییم كه مواضع ما هنوز روشن نیست و روی آن كار می‌كنیم اما تا ابد نمی‌شد این را در مقابل جریانات دیگر یا كسانی كه تمایل به ما داشتند ادامه داد. بالاخره زمانی باید قاطعیت نشان می‌دادیم، در غیر این صورت كسی در مبارزۀ سیاسی ما را جدی نمی‌گرفت. در تشكیلات پیكار ما در مقابل دیگران همواره از مواضع رسمی سازمان دفاع می‌كردیم و نه از مواضع شخصی خودمان، به طوری كه گاهی استنباط می‌شد كه گویا بچه‌های پیكار كاملاً دنباله رو سازمان‌شان هستند و از خود استقلال نظری ندارند. در صورتی كه این در پیكار دیگر عادی شده بود كه مواضع توده‌های تشكیلاتی تقریباً همیشه با مواضع رهبری تفاوت داشت باشد و این رهبری بود كه بعد از مدتی از خود انتقاد می‌كرد و مواضع چپ‌تر توده‌های سازمانی را می‌پذیرفت. در موارد حساسی مانند اشغال سفارت، جنگ این امر به خصوص چشمگیر بود. در میان سازمان‌های دیگر این رفتار تفاوت داشت مثلاً طرفداران رزمندگان، همانند دوره دانشجویان مبارز، به صراحت می‌گفتند كه در فلان مورد نظر دیگری غیر از سازمان‌شان دارند. مورد دیگر، موضع برخی طرفداران سهند بود كه به نظرشان شیك می‌آمد كه همواره بگویند تمام نظرات سهند را قبول ندارند و وقتی در مورد این موارد اختلاف سؤال می‌شد، پاسخ، اختلافی ناچیز، مصنوعی و خنده‌دار بود و واضح بود كه صرفاً برای پوشاندن دنباله‌روی صد در صد خود این گونه خود را مستقل جلوه می‌دهند.

گروه‌های كمونیستی خارج از كشور
دید عمومی نسبت به گروه‌های خارج از كشور در دوران تسلط مشی چریكی بسیار منفی بود چرا كه در شرایط بی‌خطر دمكراسی غرب زندگی می‌كردند و حاضر نبودند كه در شرایط دشوار داخل كشور به مبارزه مسلحانه بپردازند. البته اینكه برخی دیدگاه‌های مخالف مشی چریكی داشتند و ‌ایران را نیمه فئودال نیمه مستعمره می‌دانستند، به این پیشداوری منفی دامن می‌زد و به آن‌ها به عنوان عده‌ای خارج از گود و دور از واقعیت ایران نگریسته می‌شد. پس از نقد مشی چریكی و تشنگی برای یافتن منابع تئوریكی غیر از منابع حزب توده، این پیش داوری تا حد زیادی تغییر كرد و از آن پس نوشته‌ها و حتی نشریات قدیمی آن‌ها با دقت خوانده می‌شد و مقالات خوب آن‌ها را به هم توصیه می‌كردیم. به یاد دارم كه اواخر سال ۱۳۵۶ نشریه‌ای به نام «مسائل انقلاب و سوسیالیسم» از گروهی به نام «اتحاد مبارزه در راه ‌ایجاد حزب طبقه كارگر» به دستم رسید. نقدی كه مجید زربخش در آن بر مشی چریكی کرده بود برای من آخرین ضربۀ قطعی به مشی چریكی بود. ما نوشته‌هایی را كه آن‌ها قبل از انقلاب دربارۀ تز سوسیال-امپریالیسم، رویزیونیسم و نقد مشی چریكی منتشر كرده بودند، مطالعه و دنبال می‌كردیم. همچنین شماره‌های نشریه «كمونیست» و»حقیقت» ارگان «اتحادیه كمونیست‌ها» نیز بین ما دست به دست می‌گشت كه در آن زمان تمام نشریه به صورت ریز و ذره‌بینی در یك ورق كاغذ بزرگ و نازك و دو طرفه در خارج چاپ و تا شده بود. به طوری كه كل آن – كه در اصل یك كتاب جیبی بیش از صد صفحه بود – دریك قوطی كبریت جا می‌گرفت. یادم هست كه كل مانیفست را نیز به همین شكل برای اولین بار خواندم. نشریات سازمان‌های «توفان» و «سازمان انقلابی» معمولاً كمتر در بین ما جدی گرفته می‌شد. بعد‌ها و پس از انقلاب نشریات قدیم و جدید «وحدت كمونیستی» را نیز معمولا مطالعه می‌كردیم. به خاطر نیاز و تشنگی بیش از حدّمان برای فهم مسائل تئوریك، به خواندن نشریات گروه‌های خارج از كشور كه حتی سال‌ها قبل منتشر شده بود و اكنون به مرور به صورت آرشیو در داخل منتشر می‌شد، مبادرت می‌کردیم. با وجود اینكه ما با خود این جریانات مرزبندی داشتیم ولی در خواندن و یادگیری مقالات تئوریك آن‌ها پیشداوری وجود نداشت. به طوری كه تا چند ماه پس از انقلاب تقریباً همه آثار و نشریات این جریانات خارج از كشور را كه طی سال‌ها چاپ شده بود، خوانده بودیم. آثار گرایش‌های تروتسكیستی نیز چه ترجمه و چه نوشته خوانده می‌شد. به طور كلی مسائلی كه مورد توجه بود در درجه اول تز «سوسیال-امپریالیسم» بود كه «اتحادیه كمونیست‌ها» تا حدی روی این مسأله كار كرده بود. یا مقولات «شیوۀ تولید آسیایی»، «سوسیالیسم» و «سرمایه‌داری» كه جریانات تروتسكیستی بیشتر به آن توجه داشتند و كار كرده بودند. نظر گروه «سهند» حول مسألۀ بورژوازی ملی نیز مورد توجه بود.
با تمام این احوال، تعداد كمی از بچه‌ها به این جریانات خارج از كشور پیوستند یا تمایل به آن‌ها داشتند. این جریانات تا سال شصت تأثیر چندانی در مبارزات جنبش چپ نداشتند و در تحولات جامعه نقشی حاشیه‌ای ‌ایفا كردند. به نظرم شرایط خارج از كشور و مبارزۀ در درون كنفدراسیون، بینش خاصی از مبارزه و اشكال آن را‌ ایجاب می‌كرده است. برای آنان كافی بوده كه روی مسأله‌ای محوری موضع منسجم و تئوریك و مستدلی داشته باشند تا بتوانند افراد دیگر را در درون كنفدراسیون قانع كنند و آن‌ها را با تسلط خود بر روی این مسائل تحت تأثیر بگذارند. برخی هواداران مجذوب رهبر می‌شدند، او را لنین می‌پنداشتند و در خود رهبر نیز این توهم ‌ایجاد می‌شد كه واقعا چنین است. در درون تشكیلات نوعی روابط مرید و مرادی جای هرگونه رابطۀ زنده و خلاق تئوریك را می‌گیرد. در تبلیغات بیرونی همواره باید محق بودن و ناب بودن مواضع و نظریات گروه همچون رقابت‌های انتخاباتی دائماً گوشزد شود. توجه كنیم كه حتی در اوج سلطۀ مشی چریكی، ما چنین نگاهی به رابطۀ رهبر و توده، تئوری و پراتیك، تبلیغ و ترویج و سازماندهی نداشتیم. مشكل این بود كه تمام تلاش گروه در این خلاصه می‌شد كه ثابت كند چرا مواضع او مسألل اصلی جنبش است و مسائل دیگر تَبَعی است. همه تحلیل‌ها و مواضع دیگر تحت‌الشعاع این مواضع برنامه‌ای قرار می‌گیرد و باید در هر گام نشان دهد كه حق با مواضع اوست، اما چنین دیدگاهی معنایی جز این ندارد كه كل مسائل اجتماعی – اقتصادی و مبارزه طبقاتی از این دریچه و با این عینك خاص دیده شود. انسجام سیستم‌های بسته فكری و دیدن واقعیت از این عینك در هر گام تأییدی بر دیدگاه خویش می‌یابد. تو گویی تقابل آینه‌های موازی است كه تصویر یك شیء همواره بازتولید شده و مرز بین شیء و تصویر آن محو می‌گردد. این تفكر در مقابل انواع بحران‌های فكری، سیاسی و اجتماعی از خود جان سختی نشان می‌دهد. مسائل جنبش و كوهی از معضلات، پیچیده‌تر از آن است كه با این یا آن به اصطلاح موضع ناب بتوان به آن برخورد كرد. در آن سال‌ها هر روز مسائل جدیدی جلوی روی‌مان قرار می‌گرفت. اما این مسائل گسترده را نمی‌توان در یكی دو مسألۀ مهم و محوری جنبش خلاصه كرد. این، بر خلاف تجربۀ جریان‌های سیاسی خارج از كشور، امر در داخل كشور بسیار مشهود بود.

مشكل پیوستن به سازمان پیكار
پیوستن به سازمان پیكار در آن دوران به خاطر حساسیت‌های فوق‌العاده‌ای كه نسبت به این سازمان چه در سطح جامعه و چه در بین نیروهای خط ۳ وجود داشت، برای كسانی كه به آن می‌پیوستند، طبعاً نیاز به تأمل بیشتری داشت.
در مجموع بین سایر نیروها جوی خصمانه نسبت به سازمان پیكار وجود داشت، منظورم ضدیتی كه ظاهراً نه به خاطر مواضع سیاسی بلكه به سابقه آن برمی‌گشت. این جو نه فقط در میان نیروهای مذهبی و مجاهدین، بلكه در خود نیروهای چپ از فدائیان و حزب توده گرفته تا درون خود خط ۳ و دانشجویان مبارز و حتی منفردین وجود داشت. این باعث می‌شد كسانی كه حتی از نظر مواضع با سازمان پیكار خوانایی داشتند، به دلیل همین ملاحظات از پیوستن به آن خودداری كنند. به طور كلی مسألۀ اعدام‌ها در تحولات درونی سازمان مجاهدین ۵۴-۵۲ چیزی بود كه امثال من نیز چه در همكاری و چه در پیوستن به آن می‌بایست در نظر می‌گرفتیم و تحلیلی برای خود حول آن می‌داشتیم.
من از اعدام‌های درون سازمانی از طریق تلویزیون دولتی و تبلیغات گسترده ساواك مطلع شدم. از اینكه كار در سازمان‌های مبارز به این حد كشیده شده بود، بسیار متأسف شدم. اما اینكه صمدیه لباف توسط رفقای خود زخمی شده و سپس به دست ساواك افتاده ولی زیر شكنجه، بر پرنسیپ خود استوار مانده بود، همواره برایم تحسین‌انگیز و آموزنده بود. اعدام‌های درون تشكیلاتی، در هر سازمانی و به هر دلیلی، همواره برایم دردناك بوده است و هرگز به نظرم رفتار مجاهدین با مخالفین درون تشكیلاتی یا اعدام‌های درونی فدائیان در زمان شاه به هر دلیلی اعم از خطر لو دادن یا خطاهای اخلاقی و غیره یا درگیری‌های درونی اقلیت و… هیچ یك نمی‌تواند باعث شود كه حتی یكی از این فجایع را به كمتر از آنچه هست تقلیل دهیم. اما به نظرم باید در مورد شریف واقفی، و اینکه برخورد بااو ابعاد گستردۀ سیاسی پیدا كرده و ابتدا رژیم شاه و سپس گروه‌های سیاسی دیگر توانستند از آن آتوی سیاسی درست كنند، برخوردی سیاسی داشت و تحلیلی سیاسی از آن ارائه كرد. با گفتن این كه «من شخصاً یا جریانی كه متعلق به آن هستم، در این مورد بی‌تقصیر است» یا «ما این عمل را محكوم می‌كنیم» یا «فلان فرد یا جریان مسئول این كار است و مسألۀ ما نیست»، در واقع به یك مسألۀ سیاسی پاسخی حقوقی داده‌ایم تا بی‌تقصیری خود را ثابت كنیم یا از مواجهه شدن با آن شانه خالی كنیم.
تحلیل من از جریانات راست مذهبی از جمهوری اسلامی گرفته تا نهضت آزادی و بنی‌صدر و غیره این بود كه اینان صرفاً یك پیراهن عثمان علیه هر گونه رادیكالیسم و كمونیسم پیدا كرده‌اند، بدون اینكه ذاتاً كمترین تمایلی نه به سازمان مجاهدین و نه به شریف واقفی داشته باشند. چنانكه می‌توان از نحوۀ برخورد آن‌ها با رجوی و موسی خیابانی فهمید كه احتمالا چه برخوردی با شریف واقفی یا صمدیه لباف در صورت زنده ماندن آن‌ها داشتند. اینگونه برخورد مرا همواره به یاد افرادی از نسل پیشین می‌انداخت كه به این دلیل شدیداً سنگ مصدق را به سینه می‌زدند تا بتوانند بلافاصله به حزب توده حمله كنند كه گویا دولت مصدق را تضعیف كرده و باعث سقوط مصدق شده. این هیستری ضد توده‌ای آن‌ها حتی نه به خود حزب توده بلكه به ضدیتِ هیستریك آن‌ها با كارگران و زحمتكشان یا كمونیسم به طور كلی مربوط می‌شد. جالب اینجاست كه برای این جریانات راست مذهبی، قبل از انقلاب، مسألۀ كشته شدن میرزا كوچك خان جنگلی نیز نقش پیراهن عثمان بازی می‌كرد. حتی اگر این دو واقعه هم رخ نمی‌داد، ذره‌ای از ضدیت هیستریك آن‌ها نسبت به كمونیسم كاسته نمی‌شد. اگر صرفاً انشعاب می‌شد و اعدام‌های درونی رخ نمی‌داد باز هم هر ضربه‌ای كه سازمان مذهبی می‌خورد حتی از دست ساواك، كمونیست‌ها را مقصر می‌شمردند و آن‌ها را عامل نفوذی و خنجرزن از پشت قلمداد می‌كردند، چنانكه می‌كنند. این تغییر ‌ایدئولوژی در واقع جو آرام و غبارگرفته وحدت نیروهای چپ و مذهبی و رادیكال و لیبرال را برهم زد. ماركسیست شدن آگاه‌ترین و صادقترین و فداكارترین بخش نیروهای مذهبی، قبل از هر چیز برای مذهبی‌ها یك شكست ‌ایدئولوژیك عظیم و غیرقابل جبران بود و این شكست می‌بایست زیر آواری از مظلوم‌نمایی و برجسته كردن اشتباهات و انحرافات رخ داده، مدفون شود. اشك تمساح ریختن آن‌ها برای شریف واقفی در این راستاست.
در مورد فدائیان و هواداران آن، استنباطم از صحبت‌ها و كنایه‌هاشان این بود كه آن‌ها فكر می‌كردند اگر سازمان مجاهدین مذهبی باقی می‌ماند، این سازمان كه رابطۀ حسنه‌ای با فدائیان داشت، به جای روحانیت رهبری توده‌های مذهبی را در انقلاب به عهده می‌گرفت و ‌ایران پس از انقلاب ماهیتاً چیزی جز جمهوری اسلامی می‌شد. به نظرم این در تفكر فدائی‌ها بود كه به توده‌ها همچون تودۀ خنثی و ناآگاهی می‌نگرند كه به تقلید از رهبران، این یا آن موضع مترقی یا ارتجاعی را می‌گیرند، نه اینكه، برعكس، این سطح آگاهی و خواست درونی توده‌هاست كه این یا آن «رهبر» امكان بروز می‌یابد. جنبۀ دیگری كه باعث می‌شد فدائی‌ها شدیداً از پیكار رنجش داشته باشند، نفی مشی چریكی بود كه به اتوریته فدائی‌ها در درون بخش‌های فعال جنبش، از جمله جنبش دانشجویی، شدیداً لطمه زد. فدائی‌ها از بدو پیدایش، قویترین و تنها اتوریتۀ معنوی كل جنبش كمونیستی در داخل كشور بودند. نفی مشی چریكی از جانب پیكار یعنی دومین سازمان مهمی كه به مبارزۀ مسلحانه چریكی پرداخته بود، تأثیر گسترده‌ای در داخل داشت و اعتبار مطلق مشی چریكی و طبعا فدائی‌ها را خدشه‌دار كرد. فدایی‌ها كه پس از ضربات سال ۵۵ از كادرهای برجسته خود محروم شده بودند، در آستانۀ انقلاب تا حدودی از وجود هواداران متشكل در جنبش دانشجویی نیز محروم شدند. آن‌ها پیكار را مسئول این وضعیت می‌دانستند. به هرحال با درك خاصی كه فدائی‌ها از همكاری نیروهای انقلابی و رابطه رهبری و توده‌ها و نقش و ماهیت آگاهی آنان داشتند، به نظرشان مسائل ترورهای درونی مجاهدین م. ل. مسیر كل انقلاب را تغییر داد.
سازمان مجاهدین نیز فكر می‌كرد كه اگر تغییر‌ ایدئولوژی رخ نداده بود، آن‌ها به جای خمینی رهبری انقلاب را به عهده می‌گرفتند و طبعاً مسئول این ناكامی سازمان پیكار تلقی می‌شد. در مورد مجاهدین به نظرم عامل دیگری هم نقش بازی می‌كرد و آن نیاز به یك اسطوره یا تراژدی به مثابه عامل وحدت‌دهنده درون سازمانی و ارائۀ تصویری مظلومانه از خود بود. این نیاز نه فقط در بیرون بلكه در میان نیروهای درون تشكیلاتی نیز برای هشیاری دائمی علیه هر گونه «انحراف به چپ» لازم بود. به نظرم به طور كلی احزاب و سازمان‌های بزرگ و توده‌ای به یك واقعه عظیم تاریخی و اسطوره‌ای احتیاج دارند. برای فدائی‌ها سیاهكل این نقش را ‌ایفا می‌كرد و نوعی رمانتیسیم، شیفتگی و حال و هوای خاصی پدید می‌آورد كه خود عاملی برای وحدت این سازمان و هوادارانش بود. فایدۀ عملی این هویت مشترك و احساس همبستگی بر اساس درد و رنج و فداكاری گذشته را می‌توان در مذاهب و قومیت‌ها نیز یافت: مثلا نقش عاشورا و امام حسین در بین شیعیان. برای مجاهدین به یاد دارم كه قدیم‌ها ضربۀ شهریور ۵۰ این حالت را داشت كه بعدها تحولات درونی سال ۵۴ اهمیت اساسی‌تری نسبت به آن پیدا كرد.
بنابر تصوری خام و عوام‌فریبانه چنین القا می‌شود كه دلیل جو ضد كمونیستی در بین نیروهای مذهبی و طرفدار خمینی و استقرار جمهوری اسلامی و ضعف مجاهدین در آن سال‌ها در پی‌اعدام‌های درونی بوده است و اینكه اگر این اعدام‌ها نبود، سرنوشت انقلاب ‌ایران به كلی چیزی غیر از جمهوری اسلامی می‌شد و حتی طاعون جریانات اسلام‌گرا در منطقه هرگز به وجود نمی‌آمد. چنین استدلالی همان اندازه عوام‌فریبانه است كه شروع جنگ جهانی اول و نتایج آن را ناشی از ترور ولیعهد اتریش به دست یك ناسیونالیست صرب در ۱۹۱۴ ارزیابی كنیم؛ امری كه كشتار ۱۷ میلیون انسان و سرنگونی چهار امپراطوری چند صد سالۀ تزاریسم، عثمانی، پروس و خاندان ‌هابسبورگ در اتریش را در پی‌داشت.
اما در درون خود خط ۳ نیز نوعی روحیۀ ضدیت با پیكار در افراد مختلف موجود بود. جمله‌هایی را مانند پیكار هنوز تفكر مذهبی دارد یا هنوز چریك است، سنتی، همه خلقی، دگم و حتی خیلی چپ، خیلی راست، روشنفكری، غیرتئوریك، سکتاریست از افراد مختلف می‌شنیدیم. بدون اینکه بتوان نمود گرایشات گوناگون درون پیکار را که این تصورات را دامن می‌زد نادیده بگیریم.
منظور این است كه ما كه به پیكار می‌پیوستیم از این جو خصمانه علیه پیكار كاملاً آگاه بودیم و می‌دانستیم كه مسألۀ اعدام‌های درونی و تمام خصومت‌های دیگر را به‌رغم اینكه هیچ ربطی به ما نداشت، به ما خواهند چسباند.
اما آنچه برای من در این سازمان اهمیت داشت، سابقه و توانایی این سازمان بود كه پیگیرانه می‌توانست اشتباهات خود را به نقد بكشد و مسئولیت اشتباهات سیاسی و ‌ایدئولوژیك خود را به عهده بگیرد؛ امری كه در میان جریانات سیاسی آن دوره و حتی اكنون ابداً رسم نبود و نیست. جریانات مختلف مواضع خود را ۱۸۰ درجه تغییر می‌دادند، بدون اینكه توضیحی بدهند، انگار كه هیچ اتفاقی نیفتاده است. فرایند تغییر مواضع فدائیان از مواضع احمدزاده و پویان و حمید مؤمنی به مواضع جزنی و بعدها به اكثریت یا اقلیت آهسته آهسته و بدون مرزبندی خاصی اتفاق می‌افتاد. زیگزاگ‌های رزمندگان، اتحادیه كمونیست‌ها، راه كارگر و … بی سر و صدا ماستمالی می‌شد. این روحیه صادقانه، انتقادی، باز بودن و جستجوگری از یك طرف و تلاش دائمی در نقد مواضع بینابینی، تاكتیكی برخورد نكردن در مسائل اصولی و سیاسی، نوع دیگری از سیاست را در جامعه معرفی می‌كرد، كه با حسابگری و نان قرض دادن به نیروهای دیگر رابطه‌ای نداشت. برایم جالب بود كه چنین برخوردی با سیاست چگونه برای نیروهای دیگر اسباب دردسر بود و زندگی آرامشان را به هم می‌زد و آن‌ها را وادار به اتخاذ مواضع صریح تر می‌كرد. چه در دوره بازرگان كه برخی می‌خواستند موضعی بین دو صندلی اتخاذ كنند یا در دوره اشغال سفارت یا جنگ و دعواهای دو جناح این امر آشكار بود. جالب این بود كه جریانات دیگر همواره با تمسخر به زیگزاگ‌های پیكار اشاره می‌كردند كه در عین درست بودن، با برخورد جریانات دیگر تفاوت داشت. پیكار مدعی نبود كه كلید حل همه مسائل را در دست دارد و آشكارا بدون ملاحظات تاكتیكی اشتباهات خود را به نقد می‌كشید و اعلام می‌كرد. ما این را خصلت و تربیت پیكار تلقی می‌كردیم بدین معنا كه مصالح جنبش و مبارزه بر مصالح گروهی تقدم دارد.

موج جدید سركوب در مرداد ۱۳۵۸
شاید این طنز تاریخ بود كه در آستانۀ سالگرد كودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، نیروهای جمهوری اسلامی دست به تهاجم ناگهانی و گسترده و سازمان یافته علیه تمام مخالفان زدند. همزمان با كشتار در كردستان، چماق به دستان حزب‌اللهی و لمپن‌های مسلح كمیته‌های امام به تمام نشریات مخالف یورش بردند. دفاتر سازمان‌ها و گروه‌ها مورد تهاجم قرار گرفت و جو سركوب و وحشت بر جامعه حكم‌فرما شد. هدف از این سركوب ‌ایجاد وضعیتی بود كه پس از خرداد ۱۳۶۰ حاكم شد. هر چند رژیم نتوانست این جو سركوب را در درازمدت حفظ كند و مجبور به عقب‌نشینی شد، اما عملاً شاهد بودیم كه تا چه حد جامعه ما در مقابل سركوب دولتی ضربه‌پذیر است. تمام انتقاداتی كه نسل ما به نسل گذشته و به ویژه به نیروهای جبهه ملی و حزب توده داشت كه در مقابل كودتای ۱۳۳۲ مقاومت نكردند، اكنون به خود ما وارد بود. آسیب‌پذیری جامعۀ ما در مقابل سركوب نظامی- پلیسی، سرنوشت تراژیك تمام جنبش‌ها و قیام‌ها از مشروطیت تا به امروز است (از این نظر جالب است که در قانون اساسی کشورهایی مانند سویس، کانادا و امریکا امکان تسلیح و مقاومت مردمی را در مقابل سرکوب دولتی به رسمیت شناخته و مکانیسم‌های لازم آن را جزء وظایف هر دولتی می‌دانند). تا سركوب مرداد ۱۳۵۸ رونامه آیندگان و به خصوص پیغام امروز به سردبیری رضا مرزبان مواضع چپ را در رسانه‌های عمومی و غیرحزبی انتشار می‌دادند. انواع نشریه و هفته‌نامه‌ها از گرایشات گوناگون، چپ، لیبرال، دمكرات یا نزدیك به بختیار انتشار می‌یافتند. دفاتر تمام این نشریات اشغال و تعطیل شدند. از آن پس تا خرداد ۱۳۶۰، نشریات غیردولتی به صورت غیرقانونی و غالباً توسط میز كتاب نیروهای سیاسی عرضه می‌شد. رژیم توان ادامه وحفظ این جو سركوب را نداشت، ارگان‌های سركوب از انسجام كافی برخوردار نبودند، احترام عمومی و توده‌ای رژیم به شدت كاهش پیدا كرد. فعالیت نیروهای مختلف چپ و مجاهد به طور صعودی تا خرداد ۱۳۶۰ رونق گرفت.

اشغال سفارت آمریكا
به دنبال اشغال سفارت، موضع‌گیری دانشجویان مبارز و نیز دانشجویان هوادار پیكار در آن زمان ابعاد گسترده‌ای پیدا كرد. در اولین سالگرد ۱۳ آبان و حالت نیمه تعطیل دانشگاه، تنها چند نفر در دفتر دانشجویان مبارز حضور داشتیم و شنیدیم كه گروهی از دانشجویان مذهبی سفارت آمریكا را اشغال كرده‌اند و اینكه گروه‌های مختلف مردم به حمایت از این حركتِ دانشجویان به سمت سفارت در حركتند. پس از قیام، به خاطر وقوع حوادث مهمی كه احتیاج به موضع‌گیری سریع داشت، تصمیم گرفته شده بود كه در چنین مواقعی مسئول دفتر با مشورت كسانی كه در همان لحظه در دفتر حضور دارند مجاز است كه خود تصمیم گرفته و اعلام موضع كند. در مجموع پنج یا شش نفر بیشتر نبودیم. فكر می‌كنم ارژنگ رحیم‌زاده از دانشكده حقوق، بیژن هدایی از دانشكده فنی و عباس رئیسی از دانشگاه ملی و یكی دو نفر دیگر، حضور داشتند. معمولاً در موارد مشابه سعی می‌شد كه رفقا با دیدگاه‌های مختلف و متضاد، حتی المقدور در جمع تصمیم گیرنده حضور داشته باشند تا مواضع یك طرفه نبوده و و تا حد ممکن انعكاس نظر همۀ دانشجویان مبارز با گرایشات گوناگون اعم از چپ یا راست باشد. از این رو همواره این گونه تصمیم‌گیری‌ها با بحث همراه بود. اما این بار به طرز عجیبی همفكری حكم‌فرما بود. خلاصۀ تحلیل ارائه شده تا آنجا كه به یادم دارم این بود كه رژیم پس از شكست سركوب مرداد ماه و از دست دادن حمایت‌های توده‌ای، شدیداً منزوی شده به گونه‌ای که نه توان ادامه سركوب پلیسی را دارد و نه دیگر از حمایت وسیع توده‌ای برخوردار است. چهرۀ مقبولی كه رژیم پس از انقلاب برای جلب حمایت توده‌ای داشت یعنی طالقانی، فوت كرده است. وجهۀ خمینی نیز پس از سركوب مرداد ماه به شدت خدشه‌دار شده و دولت بازرگان از هر نظر به پایان خط رسیده است. صرف ضدیت با شاه، در گذشته، دیگر بسیج توده‌ای برای جمهوری اسلامی به بار نمی‌آورد. رژیم و هوادارانش حالت ‌ایزوله پیدا كرده و مذبوحانه سعی در تغییر چهره دارند. از این رو این‌ها در جستجوی موضوع جدید برای كشاندن مردم به سوی خود، منحرف كردن از مسائل حاد روز جامعه و تحكیم قدرت خود هستند. اینكه چرا گروهی از دانشجویان مذهبی و نه جریان دیگری از درون رژیم به این عمل مبادرت ورزیده به دو دلیل می‌تواند باشد: اول اینكه اگر واكنش بین‌المللی شدید باشد و رژیم مجبور به عقب‌نشینی سریع گردد، می‌تواند این كار را به گردن عده‌ای دانشجوی جوان بی‌تجربه و احساساتی بیندازد و خود را بی‌خبر و غافلگیر شده نشان دهد. ثانیاً تمام بخش‌های دیگر رژیم از روحانیت گرفته تا شخصیت‌های دیگرش فاقد هر گونه اعتباری بین مردم‌اند و چنین حركتی از جانب كسان دیگری به جز دانشجویان، كه كلاً در جامعه از اعتبار خاصی به خاطر مبارزات دانشجویی زمان شاه برخوردارند (كه این البته ربطی به دانشجویان پیرو خط امام نداشت)، نمایشی بودن این حركت را برملا می‌كند. احتمال این كه دانشجویان مذهبی سرخود و با ابتكار خویش چنین كاری كرده باشند، برای ما كه سالیان دراز آن‌ها را می‌شناختیم، كاملاً منتفی بود.
شاید اگر اشغال سفارت از طرف گروه دیگری غیر از این دانشجویان صورت گرفته بود، ما اینقدر سریع و قاطع به چنین نتیجه واحد و یكدستی نمی‌رسیدیم. ما این‌ها را سال‌ها بود كه به خوبی می‌شناختیم. آن‌ها در واقع مشتی فرصت‌طلب بودند كه هم اعتقادات مذهبی‌شان، هم مخالفت‌شان با شاه، هم تعصب‌شان، هم جریحه‌دار شدن احساسات مذهبی‌شان همه و همه تاكتیكی، حسابگرانه و كاسبكارانه بود. از این رو كوچكترین شك و تردیدی از اینكه از میان دانشجویان طرفدار جمهوری اسلامی كوچكترین گرایش دمكراتیك یا ضد امپریالیستی پیدا شود، وجود نداشت. حتی بعد‌ها در بحث با نیروهای دیگر منجمله فدائیان و توده‌ای‌ها هرگاه سؤال می‌كردیم كه در میان تمام دانشجویان طرفدار جمهوری اسلامی در تمام دانشكده‌های شهر تهران حتی یك نفر را نشان دهید كه ذره‌ای جنبه دمكراتیك یا ضد امپریالیستی داشته باشد، پاسخی دریافت نمی‌كردیم. به هر حال برای‌مان روشن بود كه این دانشجویان مذهبی نان مبارزات جنبش دانشجویی زمان شاه را می‌خورند كه خود در آن مبارزات تقریبا هیچ گونه نقش مثبتی نداشتند.
اعلامیه‌ای كه نوشتیم این ژست رژیم را به عنوان مانوری ضد انقلابی و عوام‌فریبانه كه هیچ جنبه ضدامپریالیستی ندارد، محكوم كرد و آن را یك خیمه شب بازی برای منحرف كردن مبارزات واقعاً ضد امپریالیستی توده‌ها و در جهت تحكیم رژیم نامید. اعلامیه تصریح می‌كرد كه حاكمیت پس از شكست سركوب در مرداد ۱۳۵۸ و منزوی شدن، اكنون شدیداً نیاز به كسب اعتبار دارد. ما همچنین تصمیم به برگزاری میتینگی در دانشگاه تهران برای افشای این عوام‌فریبی گرفتیم. از آنجا كه به طور اتفاقی، همۀ افراد آن جلسه از هواداران سازمان پیكار بودیم، قرار شد كه فردا صبح اول وقت نظر دیگر دانشجویان مبارز به خصوص بچه‌های طرفدار رزمندگان را بپرسیم برای اینکه بتوان اعلامیه را با امضای مشترك «دانشجویان هوادار پیكار و دانشجویان مبارز» منتشر كرد. آفیش‌ها را بدون امضا حاضر كردیم تا روز بعد سریعتر فقط امضاها را به آن اضافه كنیم. صبح روز بعد، گستردگی و عمق جریانی كه راه افتاده بود ما را غافلگیر كرد. اعلامیه‌ها و پلاكارد‌هایی را كه روز قبل نوشته بودیم با امضای مشترك پخش كردیم اما از میتینگ صرفنظر نمودیم. جوّ جامعه كاملاً به راست تغییر كرده بود. برای من این روز شروع یكی از بدترین دوره‌های فعالیت سیاسی‌ام بود كه منجر به انزوای ما شد که ماه‌ها طول كشید. حتی یك سال بعد كه جنگ شروع شد و سازمان پیكار علیه این جنگ موضع‌گیری كرد، انزوای سیاسی ما چنین شدید و طولانی نبود. با شروع جنگ سازمان پیكار اولین و تقریباً تنها جریانی بود كه جنگ را ارتجاعی و در خدمت تحكیم سلطۀ دو رژیم ارتجاعی ارزیابی كرد. بدون استثناء تمام جریانات دیگر اعم از چپ و راست و لیبرال و مذهبی در شركت در جنگ و دفاع از میهن و همكاری با رژیم جهت مبارزه با عراق سر و كله می‌شكستند. حتی جریانات خط ۳ مانند «رزمندگان» و «اتحادیه كمونیست‌ها» به حملات شدید علیه ما پرداختند. پس از دو سه هفته ما هم توانستیم بدون مواجه شدن با عكس‌العمل هیستریك مردم و دیگر جریانات سیاسی به تبلیغ و بحث و فعالیت خودمان ادامه دهیم و حتی به طرزی باورنكردنی، به مراتب نیرومندتر از پیش. اصولاً همین موضع قاطع و فعال پیكار بود كه به گسترش این سازمان به خصوص در میان جنگ‌زدگان منجر شد.
اما در مورد اشغال سفارت چنین نبود. جوّ موجود و روند حوادث تا ماه‌ها شدیداً مخالف ما بود. هر روز از صبح تا شب هزاران نفر در مقابل سفارت آمریكا تظاهرات می‌كردند و همبستگی خوشبینانه‌ای همانند دوران انقلاب در بین آن‌ها حاكم بود و ما كاملاً منزوی و فقط نظاره‌گری بودیم منتظر تا دیر یا زود ماهیت عوام‌فریبانه رژیم برملا شود. این انتظار هفته‌ها و ماه‌ها ادامه داشت و هر بار كه اوضاع كمی عادی می‌شد، رژیم با ترفند دیپلماتیك دیگری دوباره مسأله را علم می‌كرد.
شاید علت اصلی اینكه كسی نمیتوانست به ما اتهام همسویی با آمریكا را بزند، موضع و فعالیت‌های پیگیر ضد امپریالیستی سازمان پیكار بود. ترور مستشاران آمریكایی در زمان شاه توسط مجاهدین و مجاهدین م- ل در اذهان زنده بود. این سازمان با جریاناتی كه صرفاً علیه دیكتاتوری و شخص شاه موضعگیری می‌كردند مرزبندی داشت و شاید تنها جریان سیاسی‌ای بود كه بر نقش امپریالیسم تأكید مداوم داشت. دانشجویان مبارز نیز همواره بر لزوم مبارزه ضد امپریالیستی تأكید می‌كردند. از این رو هیچ نیرویی نمی‌توانست برای ما حتی بعد از اشغال سفارت ژست ضد امپریالیستی بگیرد. اما اكنون تعریف و برداشت عمومی از مبارزۀ ضد امپریالیستی مفهوم حمایت از رژیم را پیدا كرده بود كه طبعاً در قاموس ما جایی نداشت و از این لحاظ ما در انزوا قرار داشتیم. روزها به كندی می‌گذشت و مشكل این بود كه هیچ نیروی فعال دیگری موضعی مشابه ما علیه عوام‌فریبی اشغال سفارت نمی‌گرفت، در حالی كه در موارد دیگر سازمان‌ها و گروه‌ها برای موضع سریعتر گرفتن با هم رقابت می‌كردند. بعد از چند روز شنیدیم كه در درون سازمان پیكار بر سر این مسأله بحث است و هنوز به نتیجه‌ای نرسیده‌اند. حال ما می‌بایست در مقابل این جو و در مقابل جریانات دیگر به دفاع از مواضع خود بپردازیم. در حالی که موضع پیکار و دیگر جریانات خط ۳ تا مدتها هنوز مشخص نبود، اما از جانب نیروهای دیگر همان موضع اولیۀ ما تنها چیزی بود كه به كل خط ۳ و پیكار نسبت می‌دادند، و این را به عنوان سند چپ افراطی و غیر منطقی بودن مواضع پیکار تبلیغ می کردند. برای خود من شخصاً اوضاع بسیار ناگوارتر بود. در واقع بدون اینكه در حد مسئولیت ما باشد به عنوان دانشجویان هوادار پیكار و عملاً به جای خود سازمان پیكار اعلام موضع كرده بودیم. هنوز درست وارد پیكار نشده بودم كه انتظار یك انتقاد شدید از جانب سازمان و حتی اخراج را داشتم و این انتظار هم به انتظار‌های دیگر افزوده شده بود. سازمان پیكار بعد از یك هفته موضعش را اعلام كرد كه بسیار ملایم‌تر از موضعی بود كه ما از همان روز اول اعلام و تبلیغ می‌كردیم. از آن جا كه جو راست بسیار قوی بود، كسی متوجه این اختلاف بین موضع ما و سازمان نشد.
بلافاصله پس از اشغال سفارت تا ماه‌ها، واقعا حالت درمانده و فلج پیدا كرده بودیم. از یك طرف کاملاً مطمئن بودیم كه کل این حركت صرفاً جهت حفظ نظام جمهوری اسلامی و در جهت وجهۀ دروغین ضد امپریالیستی دادن به رژیم است تا از مطالبات و خواست‌های واقعی و ضد امپریالیستی مردم برای خود دكان باز كنند و بر ماهیت واقعی خود و تضادهای جامعه سرپوش بگذارند. از طرف دیگر هیچ فاكت مشخصی از وقایع روزمره نداشتیم كه این امر را با استناد به آن یا اظهارات خاصی، ثابت كنیم. مشكل ما تنها جواب‌گویی به مردم عادی نبود، بلكه گروه‌های سیاسی گوناگون درمقابل‌مان قرار داشتند. ما می‌بایست در مقابل فدائیان از موضع خود دفاع كنیم. مجاهدین كاملاً به طرفداری از دانشجویان خط امام درغلتیدند. برای حزب توده این واقعه، اوج موفقیت و كامیابی محسوب می‌شد و حركت جدید رژیم را سندی برای درستیِ سیاست‌های خود می‌خواند. از سوی دیگر برای حزب توده، تخاصم رژیم با آمریكا به معنای نزدیكی رژیم به شوروی و افتادن در مسیر راه رشد غیرسرمایه‌داری بود. در آن دوره ما بیشتر تلاش می‌كردیم تا نیروهای نزدیك به خودمان را از دست ندهیم زیرا موج راست‌روی بسیاری را از ما جدا می‌كرد.
با اشغال سفارت امریكا، دوره‌ای شروع شد كه نه تنها فعالیت سیاسی برای ما دشوار شد بلكه نقطه عطف بسیار مهمی در تاریخ معاصر ‌ایران و جمهوری اسلامی بود. به اعتقاد من، جمهوری اسلامی به شكل فعلی‌اش از این تاریخ شكل گرفت.
این نقطه عطف به خصوص در دو مورد نمود برجسته داشت: اول گسست قطعی رژیم از لیبرال‌ها اعم از لائیك یا ملی مذهبی و دوم انحصار كامل قدرت دولتی و همزمان انحصار رهبری اپوزیسیون توسط یکی از جناح‌های جمهوری اسلامی.

گسست قطعی رژیم از لیبرال‌ها
۱۳ آبان نه فقط سقوط دولت بازرگان و استعفای او را به همراه داشت بلكه گسست دائمی با لیبرال‌ها به خصوص لیبرال‌های لائیك همچون جبهه ملی و عناصری مانند سنجابی و فروهر بود. حضور نهضت آزادی در یك دوره انتخابات بعدی مجلس تحمل شد. ابوالحسن بنی‌صدر با تلاش‌های گسترده‌ای كه انجام گرفت به ریاست جمهوری رسید، اما گسست قطعی از این تاریخ آغاز شد. تا قبل از آن طرفداران خمینی با تمام قوا در مقابل دیگران از دولت موقت بازرگان دفاع می‌كردند و در عین حال سعی داشتند كه درون تمام ارگان‌های دولتی سلطه خود را بسط دهند. آن‌ها می‌كوشیدند نفوذ نیروها و گرایشات دیگر در ادارات دولتی را كه بر اثر انقلاب و قدرت‌گیری كمیته‌های اعتصاب و شوراها قوی بود، از بین ببرند. حذف نیروهای چپ و انقلابی خواست لیبرال‌ها نیز بود. اما به مرور، با اعمال نفوذ نیروهای طرفدار حزب جمهوری اسلامی در امور دولتی، اعتراض لیبرال‌ها و بازرگان بلند شد و مسألۀ تعدد مراكز قدرت و كارشكنی در كار دولت، مطرح گردید. دولت بازرگان دیگر كارایی خاصی نداشت. كاریكاتوری از نشریه آهنگر در مورد نقش بازرگان در دولت، گویای این وضعیت بود كه او را بیكار و علاف پشت میز كارش با یك چایی قند پهلو مشغول خواندن روزنامه نشان می‌داد كه هر از چند گاهی برای اینکه ابراز وجود كرده باشد، در مصاحبه و سخنرانی‌هایش، فدائیان را به كارشكنی و تضعیف دولت متهم می‌كرد. موضع‌گیری‌ها و عملكرد بازرگان در آن دوران واقعاً سرگرم كننده بود. بازرگان كه موقعیت خود را از دست رفته می‌دید، دیگر دنبال برجای گذاشتن نام نیكی در تاریخ بود. ماشین اسطوره‌سازی لیبرال‌ها و تاریخ‌نگاری آن‌ها، همواره چپ را مسئول تمام شكست سیاست‌های خود قلمداد می‌كند، به طوری كه حتی بسیاری از چپ‌ها هم باور داشتند كه شكست مصدق به خاطر تضعیف جبهۀ ملی و دولت مصدق توسط حزب توده بود. بازرگان در حالی این موضع‌گیری‌ها و در واقع سرمایه‌گذاری برای آینده را می‌كرد كه تأثیر چپ در جامعه واقعاً ضعیف بود و در مقایسه با جریان خمینی، لیبرال‌ها و مجاهدین خلق، قدرت چندانی نداشت. با وجود این، چپ را مسئول شكست لیبرالیسم قلمداد می‌كنند. لیبرال‌ها كه در صدد بودند به جریان رقیب یعنی حزب جمهوری اسلامی ثابت كنند كه از قاطیعت و عزم كافی برای سركوب هر جنبشی برخوردارند، در این مخمصه قرار داشتند كه دستشان پس از هر سركوبی به خون آغشته می‌شد و مظلوم‌نمایی لیبرالی و ظاهر صلح‌جویانه آن‌ها به شدت و برای همیشه نزد مردم رنگ می‌باخت: در مورد بازرگان كشتار مردم در خوزستان، كردستان و تركمن صحرا و در مورد بنی‌صدر سركوب كردستان و كشتار دانشگاه در اردیبهشت ۱۳۵۹. تعطیل دانشگاه چه برای بنی‌صدر و چه برای روشنفكران مذهبی چون «سروش» و اصلاح‌طلبان كنونی، نمونه‌هایی از این موقعیت دوگانه بود. در چنین شرایطی، روش همیشگی همۀ لیبرال‌ها در جهان و هر موردی این است كه شكست اهداف خود را نتیجۀ افراط كاری‌های چپ و كمونیست‌ها قلمداد كنند. موضع‌گیری‌های بازرگان و سایر لیبرال‌ها بر پایه همین كلیشه بود. مشكل آن‌ها این بود كه از یك طرف همواره می‌گفتند چپ هیچ جایگاه و پشتوانه‌ای نزد مردم ندارد و اقلیتی ناچیز و بی اهمیت است اما در زمان صحبت از توجیه جنایات و اقدامات‌شان، چپ ناگهان وزنه‌ای بزرگ و خطرناك قلمداد می‌گردد.
اینکه اساسا لیبرال‌ها بعد از انقلاب به قدرت رسیدند نه به خاطر جایگاه و وزنه آن‌ها در جامعه، بلکه به صورت تاکتیکی و بعنوان جاده صاف‌کن و دولت دوران گذار به حکومت مذهبی مورد نیاز بودند. اکنون که دیگر تاریخ مصرف‌شان از نظر جریانات طرفدار خمینی تمام شده بود، به همان راحتی که قدرت را به آن‌ها سپرده بودند به همان راحتی هم آن‌ها مانند یک دستمال کثیف غیرقابل استفاده دور انداختند.

انحصار كامل قدرت دولتی و همزمان انحصار رهبری اپوزیسیون ضد دولتی توسط جناح‌های مختلف جمهوری اسلامی
مهمترین نتیجۀ اشغال سفارت و تأثیرات بعدی آن در‌ایران، تفكیك جناح‌های درون جمهوری اسلامی بود. آنچه بعدها اصلاح‌طلبان و محافظه‌كاران نامیده شدند، در آن زمان با نام‌های «خط امامی‌ها» و «قشری‌ها» مشخص می‌شد. در واقع اصلاح‌طلبان بعدی خود را در آن زمان با پسوند «پیرو خط امام» مشخص می‌كردند. اولین‌بار دانشجویان اشغال‌كننده سفارت خود را «دانشجویان پیرو خط امام» نامیدند. مشخصۀ «قشری‌ها»، ضدیت شدید با كمونیسم و عدم رضایت از اشغال سفارت آمریكا بود. برای آن‌ها آنچه اولویت داشت مقابله با اشغال افغانستان توسط شوروی بود. آن‌ها با رفرم ارضی و ملی كردن‌ها مخالف بودند. چند مورد اظهار نظر آن‌ها علیه اشغال سفارت نیز به خاطر اتوریتۀ خمینی و موضع‌گیری صریح او در حمایت از اشغال سفارت، در نطفه خفه شد.
جریان دوراندیش‌تر رژیم یعنی «خط امامی‌ها» یا بعدها به نام «اصلاح طلبان» در جریان اشغال سفارت، ابتكار عمل را كاملاً در اختیار داشت و همواره قابلیت انعطاف و نرمش تاكتیكی بیشتری از جناح دیگر نشان می‌داد. آنچه این جناح را در شیوۀ كار و سیاست‌هایش متمایز می‌كند این است که هرگاه سیاست جدیدی را اتخاذ می‌كند آن را با پیگیری و قاطعیت بی‌نظیری و بدون تردید تا به آخر پیش می‌برد و تمام نتایج تبعی این سیاست جدید را تا به فرجامش دنبال می‌كند. گویی آدم‌های كاملاً جدیدی هستند كه مشخص كردن آن‌ها با گذشته‌شان غیرممكن است. این جناح خطرات اصلی‌ای كه رژیم را تهدید می‌كند زودتر تشخیص داده، برای آن از پیش سیاست جدیدی تدارك دیده، جناح دیگر را كما بیش به دنبال خود كشیده است. مورد اول اشغال سفارت آمریكا بود كه شعار مرگ بر شاه دوره‌اش تمام شده و باید در حوزۀ دیگری رهبری شعارهای مردم را به عهده گرفت. همین جناح بود كه زودتر تشخیص داد كه سركوب كامل تمام نیروهای مخالف، لازمۀ بقای رژیم است در غیر این صورت ادامۀ تحولات جامعه و پولاریزه شدن بیشتر آن، معنایی جز مرگ قریب الوقوع آن‌ها را ندارد. تمام سركوب و اعدام‌های سال‌های ۱۳۶۰ به بعد بدون ابتكار و قاطعیت این جناح «خط امامی‌ها» یا همین «اصلاح‌طلبان» مقدور نبود. هر بار كه جناح محافظه كار یا «قشری‌ها» تلاش می‌كرد كه كارهای این جناح دوراندیش‌تر را تقلید كند با ناشیگری‌هایش فقط خود را به انزوا می‌کشاند. قتل‌های زنجیره‌ای و جریان میكونوس نمونه‌هایی از این ناشیگری‌هاست. در دورۀ دولت میرحسین موسوی از سال ۱۳۶۰ به بعد ده‌ها هزار نفر به جوخه‌های اعدام سپرده شدند. دو سال تمام تقریباً هر روز نام چند ده یا چند صد اعدامی رسماً در روزنامه‌ها درج می‌شد. چند صد نفر در خارج از كشور در قلب كشورهای اروپایی ترور شدند، بدون اینكه واكنشی در پی داشته باشد. این جناح در كشتارهایش همه عوامل ملی، منطقه‌ای و جهانی را در محاسباتش وارد می‌كند. تمام شرایط لازم را از مدت‌ها پیش، از نظر تئوریك، سیاسی و تشكیلاتی آماده می‌نماید. اما جناح محافظه‌كار با تقلیدی كور، هم در قتل‌های زنجیره‌ای و هم در میكونوس برای كل رژیم رسوایی ببار آورد. جناح دوراندیش رژیم در مواجهه با شورش‌های گسترده در اسلام شهر و قزوین و مشهد و غیره توانست به سرعت عكس‌العمل مناسب نشان دهد، چنانكه روی كار آمدن دولت خاتمی نیز ابتكار این جناح بود. تا چند ماه قبل از آن هیچكس تصور این را هم نمی توانست بكند كه رژیم پس از آن همه جنایت و سركوب بتواند یك شبه، چهره عوض كرده، با دمكرات‌نمایی و همچون ثمرۀ مبارزات دمكراتیك مردم روی كار‌اید تا از جمله، جنایات كل رژیم را به عنوان زیاده‌روی‌های غیرضروری یك جناح تندرو جا بزند. ویژگی برجسته این جناح در این است كه می‌تواند تمام خواست‌ها، شعارها و مطالبات مردم و حتی جریانات سیاسی را كه در یك دوره خاص انباشته شده، جمع‌آوری كند و یك شبه علمدار تمام این مطالبات و شعارها و آرزوها شود و با استفاده از امكانات گسترده دولتی و ارتباطی، حتی خود را رهبر مناسب و بلامنازع تمام این خواست‌های عمیق مردم جا بزند. تمام جریانات بینابینی را به سمت خود می‌كشاند و حتی آن‌ها را به بلندگوها و مبلغین خود تبدیل می‌كند و نیروهایی كه واقعا این خواست‌ها را نمایندگی می‌كنند تحت عنوان جلوگیری از تفرقه، تحریك نكردن جناح دیگر یا زودرس بودن، ‌ایزوله می‌كند. این امر هم در جریان اشغال سفارت رخ داد و هم در غوغای طرح دمكراسی و جامعه مدنی.
چه در دوران اشغال سفارت و چه در دوران قتل عام پس از كودتای ۱۳۶۰، چه در دوران اصلاح‌طلبان و چه در دوران به اصطلاح جنبش سبز همواره با همان نام‌های آشنای همیشگی به عنوان سردمداران آن مواجه می‌شویم. نام‌های كروبی، نبوی، خویینی‌ها، میرحسین موسوی، خاتمی، عبدی، گنجی، سروش، حجاریان، منتظری، موسوی اردبیلی و صانعی و… نام‌های ثابتی هستند كه در هر دوره برای آدم‌های آن دوره حالت‌های كاملاً متفاوتی را تداعی می‌كنند. قبل از اشغال سفارت مشتی متحجر مذهبی، بعد از اشغال سفارت ضدامپریالیست، بعد از سال ۱۳۶۰ مشتی جلاد و آدم كش، بعد از خرداد ۱۳۷۶ اصلاح‌طلب، بعدها مظلوم و مورد غضب جناح اصولگرا، زندانی سیاسی، قهرمان مقاومت و بعد سردمدار جنبش سبز، نامیده شده‌اند. آدم‌ها می‌توانند تغییر موضع بدهند اما اگر تمام نمایندگان یك جناح هر از چندگاهی یك پارچه و بدون نقد گذشته، موضع عوض كنند، این را فقط می‌توان تغییر چهره نامید. قابلیت تغییر ناگهانی بدون برانگیختن هیچ واكنشی، از ویژگی‌هایی است كه اولین‌بار در دوران اشغال سفارت شاهدش بودیم. به یاد دارم چقدر برای ما مشكل و حتی غیرممكن بود که بتوانیم این مسأله را در تبلیغات‌مان مطرح كنیم. آن چنان جو را طبیعی به وجود آورده بودند و آنچنان تاكتیك‌های حساب شده‌شان با جنبش خود به خودی مردم درهم تنیده شده بود كه دیگر كسی به گذشته آن‌ها كاری نداشت و همه به آیندۀ مبارزۀ ضد امپریالیستی فكر می‌كردند. این انعطاف و قابلیت چرخش از توانایی‌های جناح محافظه‌كار نیز هست اما نه به ظرافت و دقت جناح دوراندیش‌تر. هر چند جناح محافظه‌كار از اشغال سفارت رضایت نداشت و صرفاً، چنانكه اشاره شد، اتوریتۀ خمینی آن‌ها را از واكنش علنی بازمی‌داشت، اما بعدها آنان نیز محاسن ضد امریكایی بودن را در حفظ قدرت، سركوب مخالفان، انسجام نیروهای خودی و به ویژه نفوذ در منطقه خاورمیانه كشف كردند. این امر سال‌هاست كه به نان‌دانی سیاسی آن‌ها تبدیل شده، در صورتی كه برای جناح دیگر تاریخ مصرف اشغال سفارت پس از یك سال و نیم تمام شد و خود بعد‌ها سینه چاك عادی شدن روابط با آمریكا بود.
اشغال سفارت، مهارت جناح پیرو خط امام یا اصلاح‌طلب را در منزوی كردن چپ و جذب بخشی از نیروهای لائیك نشان داد. بدین ترتیب این جناح عملاً به رهبر كل جنبش مردم تبدیل شد چراكه از حمایت گستردۀ طیف‌های گوناگون اپوزیسیون و نیروهای لائیك برخوردار گردید و حتی آن‌ها به بلندگوهای خود تبدیل كرد.
بعدها انواع جریان‌های لیبرالی، سلطنت‌طلب، طیف‌های مختلف جمهوری‌خواهان و انواع فراریان سوسیالیسم همه جا مروج و مبلغ جنبش سبز شدند و كوشیدند آلترناتیو دیگری مطرح نشود. حال آنكه در آن دوره توده‌ای‌ها و سپس اكثریتی‌ها این نقش را در رابطه با جریان خط امام داشتند. مكانیسم سینه زدن این جریانات برای این جناح از جمهوری اسلامی، یكی از تجربیات آن دوران بود كه بعدها به اشكال دیگری به پیش برده شد. این جناح رژیم شعارها و مطالباتی را كه همواره گروها و سازمان‌های اپوزیسیون تبلیغ می‌كردند، با دقت و در واقع با وقاحت از آن خود كرد. هیچ چیز بامزه‌تر از دیدگاه‌های کاسبکارانۀ توده‌های عادی مردم خرده‌بورژا و لیبرال نیست که به خودشان این امید را تلقین می‌کنند که با تقویت یک جناح رژیم، بدون خونریزی و خشونت به امیالشان که این جناح به صورت تاکتیکی شعارش را می‌دهد، دست خواهند یافت. و حتی در این رویا غوطه‌ور می‌شوند که با تقویت یک جناح رژیم آن دو را به جان هم می‌اندازند و رژیم از درون خود به خود متلاشی خواهد شد.
موضع و رفتار سازمان مجاهدین خلق در این ارتباط جالب بود. سازمان مجاهدین در هر دوره‌ای به دنبال تكیه‌گاهی شخصی یا جناحی در قدرت حاكم می‌گشت و با تمام نیرو به تحكیم این رابطه می‌كوشید و در همان حال سیاست‌های خود را پنهانی پیش می‌برد. پس از مرگ ‌آیت الله طالقانی با تمام قوا به دفاع از اشغال سفارت و دانشجویان خط امام و دعوت به وحدت با خمینی برخاست. در اوج بازار گرمی و خوشحالی رژیم در خصوص ضرورت وحدت همه نیروها برای مقابله با حمله قریب الوقوع آمریكا، مجاهدین با عنوان مقابله با تجاوزات آمریكا و دفاع از انقلاب اسلامی در جلوی چشم رژیم، میلیشیای خود را تشكیل داد و به طور مرتب به رژه و تمرین‌های نظامی می‌پرداخت. رژیم با عصبانیت چاره‌ای جز تحمل تشكیل میلیشیای مجاهدین را نداشت. در آن دوره این اشتباه بزرگ ما بود كه مسألۀ زیگزاگ‌های مجاهدین در دوران اشغال سفارت و نزدیكی‌شان به خمینی و بعدها همكاری نزدیك‌شان با لیبرال‌ها و بنی‌صدر را از زاویۀ مقولاتی مثل سازش و توهم و ناپیگیری بررسی كردیم و نه قدم‌های سنجیده برای کسب قدرت.

سخنرانی در محكومیت اشغال افغانستان توسط شوروی و عواقب ناگوار آن
یكی از وقایعی كه در آن دوران برای جنبش کمونیستی افغانستان فاجعه‌آور بود سخنرانی یكی از رفقای افغانی به دعوت سازمان پیكار در دانشكده فنی دانشگاه تهران بود. این سخنرانی حاوی اطلاعاتی دربارۀ حضور نیروهای چپ افغان در جبهۀ جنگ بود كه متأسفانه فاش شدن آن به قتل عام بسیاری ازکمونیست‌های افغانی توسط روس‌ها و همدستان كوبایی‌شان انجامید. كودتای طرفداران روس‌ها، چند ماه قبل از انقلاب ‌ایران، علیه داوود خان صورت گرفت. موج مقاومت گسترده‌ای از سوی تمامی اقشار و طبقات اجتماعی از فئودال‌ها و طوایف گرفته تا دهقانان و روشنفكران و خرده‌بورژوازی شهری افغانستان را صورت گرفت. نیروهای امپریالیستی و مذهبی مرتجع نیز از همۀ نقاط جهان در این جنگ با روس‌ها شركت داشتند. موضع خط ۳ در‌ایران نیز طبعاً در مخالفت با اشغال افغانستان بود؛ اما جریانات سیاسی متعددی هم بودند كه نوعی سمپاتی نسبت به دولت مورد حمایت شوروی در افغانستان و اقدام شوروی در اشغال این كشور داشتند. تمام جناح‌های جمهوری اسلامی، بنی‌صدر و نیز سه جهانی‌ها در صف مخالفین اشغال قرار داشتند و توده‌ای‌ها، فدائیان و راه كارگر در صف موافقین. طبعاً نوعی همسویی ظاهری ما با انواع نیروهای ارتجاعی و امپریالیستی، ما را مورد حملات طرفداران شوروی قرار می‌داد. و آن‌ها با تأكید بر ارتجاعی بودن جنبش‌ها در افغانستان، مواضع خود را توجیه می‌كردند. در این راستا سازمان پیكار از یكی از رفقای كمونیست افغانستان دعوت كرد تا توضیحی عینی از وضعیت افغانستان ارائه دهد. متأسفانه این رفیق برای اینکه ثابت كند كه نیروهای فعال مقاومت نه فقط مرتجعین مذهبی بلكه از مبارزین كمونیست هستند، جبهه‌های متعددی را نام برد كه كمونیست‌های افغانی در آن فعال بودند. نام این مناطق و جبهه‌ها به گوش سازمان‌های جاسوسی و نظامی شوروی رسید. و روس‌ها به كمك كماندوهای كوبایی، به حمله و قتل عام گسترده کمونیست‌ها در تمام این مناطق دست زدند، به گونه‌ای كه ضربات جبران‌ناپذیری به جنبش كمونیستی افغانستان وارد شد. این را حدود یك سال بعد در یك نشست مشترك از جانب یكی از رفقای افغانی شنیدم. سال‌ها بعد بچه‌های دیگر افغانی نیز تأیید كردند كه آن ضربات برای كل جنبش كمونیستی افغانستان مهلك بود.

كمپ حمایت از كردستان در دانشگاه تهران و ابعاد سیاسی آن
امری كه بعدها ابعاد سیاسی گسترده‌ای پیدا كرد و دلیل اصلی رژیم برای تعطیلی دانشگاه عنوان می‌شد، چادری بود كه در بحبوحۀ محاصره و جنگ كردستان مقابل دانشكده فنی از جانب پیكار زده شده بود و برا ی كردستان، دارو و پوشاك جمع‌آوری می‌كرد. مسئولیت درون چادر با بچه‌های پزشكی و مسئولیت‌های تداركاتی با بچه‌های علوم اجتماعی و حفاظت آن در برابر حملات احتمالی حزب‌اللهی‌ها با بچه‌های فنی و حقوق بود. برایم چشمگیر بود كه مردم تهران با چه صمیمیت و گستردگی، در حمایت از مردم كردستان كمك‌های خود را ارائه می‌دادند. هر روز عصرها چند ساعتی هر كس كه وقت داشت به تقسیم‌بندی لباس‌ها و بچه‌های پزشكی هم به دسته‌بندی داروها در دفتر دانشجویان مبارز در ساختمان هیدرولیك دانشكده فنی کمک می‌کرد. تا آن زمان به نظرم می‌آمد كه در دفاع بی قید وشرط از مردم كردستان در جنگ علیه رژیم ما تنها هستیم. غالب نیروهای سیاسی دیگر كم و بیش یا مخالف بودند یا برای تحریك نكردن رژیم سكوت می‌كردند. خط ۳ فعالانه به دفاع و حمایت از مردم كردستان می‌پرداخت. تصور من این بود كه در جامعه اقلیت كوچكی هستیم، از همین رو سیل كمك‌های صادقانه مردم برایم تعجب‌آور بود. هر روزه ده‌ها كارتن بزرگ جمع‌آوری و بسته‌بندی می‌شد و هر روز آن‌ها را از دانشگاه خارج می‌كردیم تا در كامیون بار زده شوند. تمام امكانات تداركاتی و انبارهای ما پر شده بود. مثلاً در خوابگاه دانشجویان امیرآباد، اتاق بیشتر بچه‌ها تا سقف كارتن لباس بود. این استقبال گسترده و مراجعۀ دائمی به چادر ابداً خوشایند نیروهای مذهبی و توده‌ای و لیبرال نبود. مراجعه‌كنندگان به چادر از هر تیپ و سنی بودند و در چهره‌ها برخورد خالصانه و صمیمانه آشكار بود. به خاطر استقبال گسترده حتی مدت برقراری این چادر چندین‌بار تمدید شد و سیل كمك‌ها به مراتب بیشتر از ظرفیت تداركاتی ما بود. این را حتی دیگر نیروها با ناراحتی كامل متوجه بودند و اصلاً انتظار چنین استقبال گسترده‌ای را نداشتند. این اقدام سازمان پیكار ابعاد گسترده سیاسی به خود گرفت. حزب‌اللهی‌ها با خشم اعتراض داشتند كه «در حالی كه برادران ما در كردستان كشته می‌شوند، این‌ها در دانشگاه برای نیروهای پیشمرگه اسلحه جمع‌آوری می‌كنند». این را نه فقط در بحث‌های خیابانی بلكه به طور كاملاً عمومی همه جا بیان می‌کردند و كسانی مانند بنی‌صدر و سروش به همین بهانه‌ها حمله به دانشگاه و تعطیلی آن را توجیه ‌كردند.
در آن زمان معمولاً ما چنین شایعاتی را به طور رسمی حتی تكذیب هم نمی‌كردیم چرا كه به درستی آن را نشانی از ضعف و عقب‌نشینی و قانونگرایی محسوب می‌كردیم كه گویی الزامی داریم به جمهوری اسلامی و نیروهای راست و ضدانقلابی توضیحی در خصوص قانونی بودن یا نبودن كارهایمان بدهیم. فقط در بحث‌های خیابانی به مسخره بودن چنین ادعاهایی اشاره می‌كردیم. اكنون شاید لازم باشد به عنوان كسی كه از نزدیك در جریان این مسائل بوده است اشاره‌ای به بی‌اساس بودن این ادعا بشود. بر طبق این ادعا گویی مردم دسته دسته با مسلسل و آر. پی. جی. و تیربار و صندوق فشنگ از میان نگهبانان متعدد وارد دانشگاه می‌شدند و ما هم این صندوق‌های اسلحه را بدون هیچ مشكلی از میان كل نگهبانان و پاسداران و حزب‌اللهی‌ها كه در آن زمان دائماً در اطراف دانشگاه پرسه می‌زدنند، عبور می‌دادیم! و كامیون‌های حامل اسلحه بدون هیچ مشكلی در كردستانی كه در محاصرۀ كامل سپاه و ارتش بود به دست پیشمرگه‌ها می‌رسید. كسی كه نخواهد وقایع را تحریف کند می‌داند كه در آن زمان تصور حمل اسلحه در خیابان‌های تهران و به خصوص در دانشگاه مسخره است. ثانیاً و مهمتر اینكه در آن زمان اگر كسی دنبال اسلحه بود آن را از كردستان به تهران می‌آورد، نه برعكس. چرا كه تنها كمبودی كه پیشمرگه‌ها در كردستان نداشتند، اسلحه بود. در آن دوره بسیار پیش می‌آمد كه به دفتر ما مراجعه می‌شد تا اسناد یا تجهیزاتی به عنوان كمك به كردستان از طریق ما انتقال پیدا كند. معمولاً من در جریان اینگونه كمك‌ها بودم و شاهد انتقال همه گونه امكانات تكنیكی چاپی و پزشكی و الكترونیكی، كتاب، ترجمه، نوار، دستنوشته و به خصوص مدارك متعلق به نهادهای دولتی و امنیتی رژیم از جانب افراد مختلف و ناشناخته در آن یكی دو سال به سازمان بودم؛ اما هرگز تا قبل از سال ۶۰ موردی برای انتقال اسلحه پیش نیامد. و اگر هم پیش می‌آمد راه حل طبیعی آن این بود كه قراری در محلی امن و خارج از محیط دانشگاه گذاشته شود و نه در خود دانشگاه، كه از لحاظ امنیتی كاملاً نامناسب بود. این‌ها چیزهایی نیستند كه از نظر كسانی چون بهشتی و بنی‌صدر و سروش پنهان باشند، منتهی عوام‌فریبی و دروغ و توطئه جزء روش‌های معمولی این‌ها در آن زمان بود كه صرفاً در بسیج طرفداران خودشان كارایی داشت و بی‌پایگی آن نزد عموم واضح‌تر از آن بود كه كسی آن را نداند.

تعطیلی دانشگاه
دانشگاه از هر نظر منطقۀ آزاد بود. با وجود دانشگاه، بستن نشریات نتیجه مطلوب برای رژیم به بار نمی‌آورد. برای رژیم و جناح‌های مختلف لیبرال، دانشگاه به عنوان سنگر نیروهای رادیكال و چپ محسوب می‌شد. تمام تلاش‌های گسترده رژیم و تحریكات مستقیم خمینی در سركوب جنبش چپ بی‌نتیجه ماند. این سركوب بدون تعطیلی دانشگاه امكان‌پذیر نبود. تحلیل رژیم این بود كه با بستن دانشگاه از رشد گروه‌های سیاسی چپ جلوگیری می‌شود. دانشگاه به خاطر نفوذ قوی چپ و وجود شوراها خاری در چشم همۀ جناح‌های جمهوری اسلامی و نیروهای راست خارج از حکومت بود. شوراهای دانشكده‌ها و دانشگاه‌ها تا تعطیلی دانشگاه، كماكان به همان شدت روزهای اول انقلاب، عالی‌ترین مرجع تصمیم‌گیری بودند
بهانۀ واهی رژیم این بود كه می‌خواهد از جمع‌آوری اسلحه برای ارسال به كردستان جلوگیری كند. بنی‌صدر كه سعی می‌كرد خود را به عنوان مرد نیرومندِ برقراركنندۀ نظم جلوه دهد، ابتكار این امر را به دست گرفت. در صف مقابل، وضع چنین بود كه مجاهدین در تقابل با بنی‌صدر نبودند و عملاً در برابر بسته شدن دانشگاه مقاومت نكردند. چنانكه لیبرال‌ها و لیبرال چپ‌ها به امید سرکوب و تضعیف ما، با کینه‌توزی غیرقابل وصفی به دفاع از بنی‌صدر برخاستند. به این ترتیب، تنها چپ یعنی عمدتاً طرفداران فدائیان و پیكار، مخالف بستن دانشگاه‌ها و طرفدار مقاومت بودند. این مقاومت آخرین نفس‌های رادیكال فدائیان قبل از سقوط به انشعاب اكثریت بود.
در آن دوران از جریانات و شخصیت‌های گوناگون لیبرال‌ها و لیبرال-چپ‌ها گرفته تا توده‌ای‌ها و حزب رنجبران با کینۀ غیرقابل وصفی مشغول رهنمون دادن به رژیم برای بهترین شیوه سرکوب و حذف کمونیست‌ها از دانشگاه بودند. کافی است که به آرشیو بیانه‌ها و تحلیل‌های هریک از اینها در آن مقطع چند روزه آخر فروردین نگاهی انداخت تا عمق رذالت و کینه این «لیبرال‌های محترم» و «دمکرات‌های دو آتشه» امروزی نسبت به کمونیست‌ها را در شرایطی که مبارزه طبقاتی حاد شود، پی‌برد. لیبرال‌های همه جهان همواره مخالف سرسخت خشونت‌اند تا وقتی که مسألۀ مبارزات توده‌ها یا نیروهای انقلابی علیه وضعیت موجود باشد و گاندی و تولستوی را الگوی همگان قرار می‌دهند. اما همین که مسأله سرکوب توده‌ها و کمونیست‌ها در دستور کار قدرت‌های ارتجاعی باشد، ضمن دفاع همه جانبه از نفس سرکوب، صرفا به شکل عریان سرکوب و زیاده روی غیرلازم نیروهای انتظامی اعتراضاتی نیم بند و دو پهلو می کنند. زمانیکه نیروی ارتجاعی دیگری را برای پیشبرد سرکوب مبارزات توده‌ها یا نیروهای انقلابی نمی یابند، خود با ‌هاری تمام و استفاده از هر وسیله سرکوب و خشونت به عنوان امری ضروری جهت حفظ نظم و شرایط موجود می پردازند و در به راه انداختن حمام خون از هیچ نیروی سرکوبگر دیگر عقب نمی مانند و نام آنرا قاطعیت می گذارند.
اشتباهی که معمولاً در بررسی تاریخی تعطیلی دانشگاه‌ها می‌شود این است که صرفاٌ به مواضع و عملکرد بنی‌صدر، سروش و طرفداران خمینی اکتفا می‌شود. انحرافی که به خصوص در تحلیل و بررسی وقایع انقلاب ۱۳۵۷ صورت می‌گیرد این است که مبارزۀ طبقاتی به مبارزۀ سیاسی احزاب، و حتی به نظرات و عملکرد رهبران احزاب، تنزل داده می‌شود، و در نظر گرفته نمی‌شود که سرکوب و حذف کمونیست‌ها از دانشگاه‌ها یک خواست عمومی اقشار گوناگون بورژایی و خرده‌بورژایی بود. برای این‌ها کمونیست‌ها چیزی بیرونی از مبارزه و زندگی روزمره آنهاست و در زندگی، ‌ایده‌آل‌ها و تصورات سیاسی آنها، در بده و بستان‌هایشان و اختلافاتشان، در رابطه‌شان با قدرت و طبقات بالایی و پایینی، کمونیست‌ها چیزی مزاحم و خطرناک ارزیابی می‌شود. این اتحاد نظر احساس خطر از جانب کمونیست‌ها و در نتیجۀ آرزوی سرکوب آنها، امری عمومی درمیان تمام این اقشار بود حتی اگر وابستگی مستقیم به این یا آن جریان ارتجاعی یا لیبرال یا خرده‌بورژایی نداشتند.
هر جریان ارتجاعی و ضد انقلابی همواره جریانات چپ رادیکال را مزاحم اهداف و فعالیت خود می داند و بعنوان اصلی ترین دشمن خواهان حذف جریانات کمونیستی چپ و رادیکال هستند از اینرو همواره نوعی منافع مشترک، نوعی وحدت نظر بر سر سرکوب کمونیست ها بین این جریانات برقرار است. بی جهت نبود که از جریانات جمهوری اسلامی و لیبرال ها و سلطنت طلبان گرفته تا طیف های لیبرال چپ و توده ای و سه جهانی در سرکوب دانشجویان چپ وحدت نظر کامل داشتند. تسلط هیچ جریان ارتجاعی بر کل جامعه با وجود جریانات چپ و رادیکال ممکن نیست . بی جهت نیست که میزان دمکراتیسم هر جامعه ای در هر نقطه و زمانی به درجه حضور فعال این نیروهای کمونیست و رادیکال بستگی دارد.
بازتاب این امر را در آن دوره نه فقط در رهنمودهای نمایندگان سیاسی شان در تمام اعلامیه‌ها و موضع‌گیری‌ها و تحلیل‌های آن دوران می‌شد مشاهده کرد، بلکه مهمتر در سکوت معنادار آنها نسبت به کشتار دانشجویان کمونیست و بستن دانشگاه‌ها در محافل و گفتگوهای خصوصی آنها قابل مشاهده بود. رژیم با محدودیت‌هایی که در دستگاه سرکوب و نفوذ محدودش در جامعه داشت، با توجه به سطح سیاسی جامعه براثر انقلاب، نمی‌توانست دست به چنین سرکوب گسترده‌ای و تعطیلی دانشگاه‌ها بزند، اگر روی حمایت ضمنی، سکوت همراه با رضایت این اقشار وسیع در جامعه حساب نمی‌کرد. انعکاس چنین جوی در آرایش سیاسی آن دوره در واقع شرکت فعال تمام جریانات لیبرال و بی‌عملی و سکوت معنادار مجاهدین در سرکوب دانشگاه بود.
رژیم اعلام كرد كه دانشگاه‌ها از اول اردیبهشت تعطیل می‌شوند. ابتدا در تمام دانشگاه‌های شهر تهران تصمیم به مقاومت گرفته شد. تا آنجا كه به خاطر دارم شب اول تا صبح در دانشگاه ملی كشیك دادیم و در فواصلی كه خبری از حمله نیروهای رژیم نبود به سایر دانشگاه‌ها نیز سر می‌زدیم تا در مقابل حملۀ احتمالی مقاومت كنیم. به خاطر پراكندگی دانشگاه‌ها تصمیم گرفته شد که تمام نیروهای‌مان را در دانشگاه تهران متمركز كنیم. به نظرم این تنها مبارزه مشترك هواداران پیكار و فدائیان در جنبش دانشجویی بود. همۀ ما در خیابان ۱۶ آذر حول دفترهای دانشجویی جمع شدیم. خیابان ۱۶ آذر پر از جمعیت بود. برای بهتر شدن امكان رفت و آمد به درون دانشگاه، ده‌ها متر از نرده‌های دانشگاه را كندیم. مركز زد و خورد‌ها و سنگ اندازی‌ها با افراد حزب‌اللهی در تقاطع ۱۶ آذر و خیابان انقلاب بود كه با شدت تمام و بی‌وقفه ادامه داشت. نیروهای مسلح رژیم در منتهی‌الیه ضلع جنوب شرقی دانشگاه در خیابان انقلاب و در مقابل در اصلی دانشگاه با انواع تیربار و مسلسل و گاز اشك‌آور از حوالی غروب مستقیم و تقریباً لاینقطع به درون دانشگاه، شلیك می‌كردند. با اینكه من در طی آن سال‌ها در مقابل گاز اشك‌آور نسبتاً مقاوم بودم، اما شدت و غلظت بی‌وقفه گاز در هوا به حدی بود كه اغلب حالت خفگی به ما دست می‌داد. در تمام مدت شب شلیك گلوله و برخورد آن‌ها به درختان و دیوارهای نزدیك قطع نمی‌شد و ما با سنگ مانع ورود پاسداران به درون دانشگاه می‌شدیم. در این میان قرارهای متعدد و منظم تشكیلاتی به فاصله‌های نزدیك یك ساعته نیز وجود داشت، برای اینکه هر تصمیمی به سرعت به تمام واحدها انتقال پیدا كند. در دفترهای دانشجویی كه مركز ارتباطات و رهنمودها بود، غیر از مسئولین اصلی دانشجویان هوادار فدائی و پیكار، مسئولین بالا وعناصر رهبری این دو سازمان نیز حضور داشتند و بُعد قضیه از تشكلات دانشجویی به مراتب وسیعتر شده بود.
بنی‌صدر تهدید جدی كرد كه در صورت ادامۀ مقاومت، صبح روز بعد خود در رأس چماقداران به دانشگاه حمله خواهد كرد و حمام خون به پا خواهد شد و عملاً از تمام نیروهای رژیم و چماقداران دعوت كرد كه صبح روز بعد برای حملۀ نهایی آماده شوند. به هرحال این تهدید جدی بنی‌صدر تأثیر خودش را در فدائیان گذاشت و آن‌ها تصمیم گرفتند كه یك طرفه به تحصن و مقاومت پایان دهند كه عملاً به پایان یافتن كل تحصن و مقاومت انجامید. حدود ساعت ۳ نیمه شب بعد از سه روز بی‌خوابی ممتد ما به خانه برگشتیم. فردای آن روز در اطراف بیمارستان هزار تختخوابی نیز تظاهرات گسترده‌ای از جانب هواداران پیكار انجام گرفت كه به زد و خورد شدید با حزب‌اللهی‌ها و كتك زدن مفصل آن‌ها همراه بود.
به هرحال قرار شد كه دانشگاه‌ها لااقل تا پایان ترم باز بمانند. برای اول مهرماه تصمیم به مبارزه جهت بازگشایی دانشگاه گرفته شده بود اما این مصادف شد با شروع جنگ ‌ایران وعراق. به این ترتیب با پیش آمدن این اولویت و تغییر جبهه‌بندی‌های سیاسی، امکان تظاهرات سازماندهی شده برای اول ماه مهر برای بازگشایی دانشگاه عملا منتفی شد. در اولین سالگرد تعطیلی دانشگاه یعنی اول اردیبهشت سال ۶۰، سازمان پیکار تظاهرات عظیمی را جهت بازگشایی مجدد دانشگاه ها سازمان داد. از آنجا که اوباشان و چماقداران جمهوری اسلامی با تمام بسیج گسترده نیروهایشان، ناتوان از مقابله با این تظاهرات عظیم بودند، با انفجار یک نارنجک ساچمه ای درون تظاهرات توسط مزدوران جمهوری اسلامی، دهها نفر را مجروح و سه نفر از هوادران پیکار را کشتند و شبانه تمام مجروحین را از بیمارستانهای اطراف به زندان بردند که احتمالا پس از شروع اعدام‌های سال ۶۰، اعدام شدند. طبق معمول همیشه این بارهم «لیبرال‌های محترمِ مخالفِ خشونت» در بهترین حالت خفقان گرفته بودند.
تعطیل دانشگاه عملاً نیروهای زیاد دانشجوی فعال را آزاد كرد و از همان اول تابستان ۱۳۵۹پیكار به نحوی گسترده به تغییر سازماندهی دست زد و فعالین دانشجویی در بخش‌های مختلف سازمان در شهرهای مختلف عهده دار مسئولیت‌های جدیدی شدند. این تغییر سازماندهی، برپایی كنگرۀ دوم سازمان و موضع‌گیری علیه جنگ، به سازمان پیكار كیفیت جدید و به فعالیت‌هایش گسترش قابل توجهی بخشید.
به این ترتیب جنبش دانشجویی ‌ایران پس از یك سنت مداوم چهل ساله در مبارزات انقلابی دمکراتیک و ضد امپریالیستی كه قبل از هر چیز همواره با فعالیت و فداكاری بی‌دریغ كمونیست‌های ‌ایران گره خورده بود، به پایان رسید و نسل بعدی می‌بایست پس از قتل عام نسل قبلی دوباره پس از یك وقفه طولانی همه چیز را از صفر شروع می‌کرد.

پایان

نگارش: بهمن ماه ۱۳۹۰ – فوریه ۲۰۱۲
بازخوانی و تصحیح: دی ماه ۱۳۹۶ – ژانویه ۲۰۱۸

حمید آشوریان

https://mobarez1357.wordpress.com

 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s